JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Until you come back | JustPaste.app
about 1 month ago0 views
✍️Creative Writing

Until you come back

#9
جه‌هون بعد از تماس سانگ‌یی سریع خودش رو به آپارتمانش رسوند.
وارد خونه که شد هنوز نفس‌نفس می‌زد.
تا به اینجا رسید هزارتا فکر و خیال از سرش رد شد اما حالا نگاهش به زیردست خودش که ت.میم سانگ‌یی بود افتاد.
آروم روی مبل نشسته بود و با چشم‌هاش از جهون عذرخواهی می‌کرد که نتونست ماموریتش و بی سر و صدا به سرانجام برسونه.
سانگ‌یی از آشپزخونه بیرون اومد و دست به سینه روبروی جه‌هون ایستاد.
جدی و عصبانی بود:
_واسه چی تعقیبم می‌کرد؟
جهون نگاه تندی به زیردست‌اش انداخت:
_برو بیرون.
پسر جوون تایید کرد.بلند شد.به نشونه احترام کمر خم کرد و از کنارشون گذشت.
نگاه هردو اون و تا بیرون بدرقه کرد و دوباره سمت هم چرخید.
جهون پوزخند زد:
_انگار پشت سرتم چشم داری.
_احمق نیستم می‌دونم یه قاتل سایکو زیر نظرمون داره.
جهون چرخید بره:
_خب پس حل شد!
سانگ‌یی دستش و چسبید:
_سوالم و جواب ندادی!
جهون نگاهش کرد و سانگ‌یی تکرار کرد:
_چرا مامور گذاشتی دنبال من؟
جه‌هون با حرص پلک زد.
جوابی نداد.
سانگ‌یی ادامه داد:
_یعنی چی این کارا کاراگاه؟یه روز صبح بلند شدی رفتی و حالا معلوم شده آدم فرستادی دنبالم.
نیشخند زد:
_من بچه نیستم.انگار خیلی دلت به حالم میسوزه!
جهون نفس سنگینی کشید و سمتش چرخید:
-به چی میخوای برسی؟
_به...
پیامی روی گوشی جه‌هون اومد و اونم بازش کرد.
-جواب این کارای مسخره‌ات!
اخم‌های جهون خیره به صفحه توی هم رفت.
سانگ‌یی و کنار زد و به سمت پنجره روبرو رفت.
اخم‌های سانگ هم توی هم رفت:
_یاا لی‌جه‌هون!
جه‌هون اما عکسی و با زاویه‌ای از خیابون مچ می‌کرد.
رنگ از رخش پرید.
قاتل همین اطراف بود.
نفس‌اش تند شد و بی‌اعتنا به سانگ‌یی از خونه بیرون رفت.
سانگ‌یی حیرت زده شده بود.
انگشت‌هاش از بی‌توجهی جه‌هون گرد شد.
نه!
نمی‌تونست تحمل کنه.
دنبالش دوید.
جه‌هون توی خیابون با ترس اطراف و نگاه می‌کرد.
گوشی و بالا گرفت و سعی کرد زاویه‌ایی که عکس گرفته شده رو پیدا کنه.
سانگ‌یی بهش رسید.
تند نفس می‌کشید:
_چی‌شده؟
صدای استارت ماشین باعث شد هردو سریع به عقب نگاه کنن.
چراغ‌ها روشن شد.
جهون لب زد:
_خودشه لعنتی..
ماشین راه افتاد و به سمت آن‌ها اوج گرفت.
سانگ‌یی با مردمک‌های لرزان به جهون خیره ماند.
انگار پاهاش قفل کرده بود و نمی‌خواست کنار بره تا ماشین زیرش بگیره.
سرعت ماشین بالاتر می‌رفت و ضربان قلب سانگ و جهون هم اوج می‌گرفت.
چیزی نمونده بود ماشین با جهون برخورد کنه که سانگ‌یی محکم از یقه عقب کشیدش و دوتاشون از شدت تندی واکنش تلوتلو خوردن.
سانگ‌یی فریاد زد:
_می‌چُسُ!!؟
جهون انگار توی این دنیا نبود.
به سمت ماشینش دوید.
سانگ‌یی با حرص "آخخ" گفت و دنبالش راه افتاد و سوار شد.
جهون ماشین و روشن کرد و دنده رو جا انداخت:
_بمون خونه.
سانگ‌یی کمربندش و بست:
_حتماً!
جهون نگاه چپی بهش انداخت و ماشین و با گاز از جا کند.
سریع توی کوچه پیچید و اوج گرفت.
سانگ‌یی از سرعتی که جهون داشت کمربندش و چسبید.
بزاق قورت داد:
_قاتله، نه؟
جهون که شدید اخم کرده بود سر تکون داد.
غرید:
_امشب باید گیرش بیارم.
سانگ‌یی نگاه نگرانی به جهون انداخت و بعد جلو رو نگاه کرد.
مثل تعقیب و گریز فیلم‌ها بود.
هرچی ماشین مشکی جلویی توی تاریکی شب گاز می‌داد،جهون هم اوج می‌گرفت.
قاتل توی خیابون‌های خلوت نیمه شب می‌تازوند و جهون مصمم‌تر ادامه می‌داد.
انگشت‌هاش انقدر فرمون و محکم فشار می‌داد که سفید شده بود.
سانگ‌یی هم با رنگ پریده نگاهش بین اخم و انگشت‌های جهون رد و بدل می‌شد.
تاحالا اینجوری ندیده بودش و می‌شد گفت تازه اون روی کارآگاهیش و دیده.
قلب هردو تند به سینه کوبیده می‌شد و آدرنالین در اوج بود.
سرعت ماشین جلویی کنار ساختمانی کمتر شد.
جهون به خودش جنبید.
ترمز دستی و کشید.
فرمون و کج کرد و درست جلوی ماشین قاتل متوقف شد.
قاتل از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمانی دوید.
جهون و سانگ هم.
جهون اسلحه رو از کمربندش بیرون اورد و با همون گارد به دنبال اون مرد دوید.
گلنگدن و کشید و نشونه گرفت:
_ایست!
می‌دوید و اخطار می‌داد.
سانگ‌یی برخلاف جهون نفس‌نفس زنان کنار ماشین ایستاد.
بدنش از آدرنالین گر گرفته بود.
سمت در باز مونده راننده چرخید.
حتما چیزی پیدا می‌شد که قاتل جا گذاشته باشه.
خم که شد برق چشمک‌زن چیزی باعث شد اخم کنه.
تیک..
تیک..
تیک..
زیرصندلی و نگاه کرد و با دیدن ثانیه‌شمار بمبی که فقط هفت ثانیه از تایمش باقی مونده بود چشم‌هاش گرد و نفسش حبس شد.
بدنش برای بقا جنبید.
در جا ایستاد و به سمت جه‌هونی نگاه کرد که دست از پا درازتر به سمت اون برمی‌گشت.
تیک..
تیک..
چهار ثانیه..
با سرعت به سمت جهون دوید و فریاد زد:
_بروو!
جهون سرجا خشک شد.
سه..
چندبار پلک زد.
دو..
سانگ‌یی دستش و عقب کشید و به ثانیه نکشید که ماشین منفجر شد.
اول نور اومد..
بعد صدای مهیبش..
و بعد موج انفجار هردو به رو سمتی پرت کرد.

صدای سوت عمیقی توی فضا پیچیده بود.
سوتی که مغز و به جنون می‌انداخت.
چشم‌هاش همه جارو تار می‌دید و گوش‌هاش کیپ بود،اونقدر که فشار سنگینی توی سرش حس می‌کرد.
نفس‌اش آروم می‌اومد و می‌رفت و چشم‌هاش با وجود تاری دنبال یکنفر می‌گشت:
_سانگ..یی..
گیج بود.
گرمای خون و روی صورتش حس می‌کرد:
_سانگ‌یی...
صدای سوت قطع شد.
اما هنوز گیج بود و میان تاری دیدش پسری و دید که چندمتر دورتر از خودش پرت شده بود.
نفس‌اش با وجود سنگینی قفسه سینه‌اش تند شد.
دست لرزونش بالا اومد.
می‌خواست بهش برسه.
چندثانیه طول نکشید که جمعیتی از مردم دور اون‌ها و ماشینِ در حال سوختن جمع شدن.
اما نگاه جهون هنوز به سمت سانگ‌یی بود که چندنفر جلوی دیدش قرار گرفتن.
دستش روی زمین افتاد.
انگار امیدش برای رسیدن به سانگ‌یی خاکستر شد.
صداها هنوز بم بود.
درد شدیدی توی سرش پیچید که باعث می‌شد ناخودآگاه پلک‌هاش روی هم بره.
جمعیت دورش با نگرانی با آمبولانس تماس می‌گرفتن اما سایه مردی با کلاه روی صورت خاکی و خونی جهون چیره شد.
مردی که آروم پلک می‌زد و در آرامش به شاهکارش نگاه می‌کرد.
با همون لحن گفت:
_تا رسیدن اورژانس ممکنه بمیرن.
به جمعیت نگاه کرد:
_با ماشین خودم میبرمشون...


با صدای چکه قطرات آب،پلک‌های سنگینش لرزید.
آروم چشم باز کرد و پلک زد.
هنوز کامل هوشیار نبود که شکاف سرش باعث شد نفس‌اش با آخ آزاد بشه.
هوا که می‌خورد زخمش عمیقاً می‌سوخت.
نفس گرفت و به پایین نگاه کرد.
نمی‌دونست گیج بود یا واقعاً تاب می‌خورد.
زیر پاهاش خالی و تاریک بود.
چشم‌هاش گرد شد و سریع پاهاش و توی هوا جمع کرد:
_شیبال این چیه!
شدت تاب خوردنش از این حرکت یهویی بیشتر شد.
نفس تندی کشید.
بالا رو نگاه کرد.
از مچ دست،توسط یه طناب کلفت آویزون شده بود.
بزاق قورت داد.
شونه‌اش تیر شدیدی کشید.
صورتش جمع شد.
زمزمه کرد:
_این دیگه شونه نمیشه...
نفس‌اش بند اومده بود.
دوباره بالارو نگاه کرد.
دستی با همون طناب کنار دست خودش بسته شده بود و حالا فهمید گرمایی و پشت کمرش حس می‌کرد.
این دست...
این ساعت...
سانگ‌یی بود!
لبش از خوشحالی کش اومد:
_سانگ‌یی!
اما جوابی نشنید.
ته دلش خالی شد.هنوز بیهوش بود؟
با پا ضربه‌ای از پشت به پاش زد:
_یاا لی‌سنگ‌یی!
باز هم هیچی.
نُچی گفت و با باسنش ضربه‌ای به باسن سانگ‌یی زد:
_بیدار شو!
هرچی جهون تقلا می‌کرد سانگ و بیدار کنه،بیشر دور خودشون می‌چرخیدن و به طناب فشار می‌اومد.
آه عمیقی کشید و زمزمه کرد:
_این احمق و ببین!
دوباره با باسن ضربه‌ای زد و داد زد:
_یاا شیبال کسگیااا !
این‌بار تند توی هوا عقب‌جلو شدن و جهون واقعاً از سقوط ترسید.
بزاق قورت داد.گلوش به شدت خشک بود.
بندبند بدن‌اش از کوبیده شدن به سنگ‌ریزه‌های آسفالت کرخت و دردمند بود.
خشکی خون قدیمی و ریزش خون جدید و روی پوستش حس می‌کرد.
با لحن التماس‌گونه‌ای ادامه داد:
_بیدارشو سانگ‌یی.
و تنه‌ای با شونه سالمش بهش زد.
نکنه آسیبش جدی بود که تاالان بیدار نمی‌شد؟
صورت‌ش توی هم رفت.
نه.نه.نه!
نباید سانگ و دنبال خودش می‌کشید...
از وقتی با هم بودن مدام آسیب می‌دیدن و جهون تحملش و نداشت.
تقصیر اون بود...
نباید..
با صدای خمیازه عمیقی گوش‌هاش تیز شد.
چشم‌هاش از بغل نگاه کرد.
_آخخ..
_سانگ‌یی؟
هنوز جوابی نیومد که سانگ‌یی خمیازه دیگه‌ای کشید و آروم تاب خوردن.
جهون با حرص و خوشحالی چشم بست و ناله‌ای کرد:
_هوشیاری؟
_هوم...
جهون تنه‌ای بهش زد:
_سکیا ! فکرکردم مردی.
زیرلب ادامه داد:
_اَیش..
ولی لبخندش از روی ذوق بود.
سانگ‌یی سرفه‌ای کرد:
_بیدارشدم...دیدم تاریکه...
دوباره سرفه کرد:
_خوابم گرفت!
جهون نیشخندی زد:
_چطور تو هر موقعیتی خوابت میگیره!
با خستگی به مچ‌دست‌های قرمز شدشون نگاه کرد.
دردش نشون می‌داد به سختی وزن بدنشون و تحمل کرده.
سکوتی بینشون برقرار شد.
خواب‌های سانگ‌یی از روی تاریکی نبود؛ از روی دردهای مختلف و شدیدی بود که توی بدنش دفن می‌کرد.
کمرش بیشتر از قبل تیر می‌کشید و مطمئن بود خیلی دیر سر پا می‌شد.
زخم‌های ریزی هم روی سینه و شکم‌اش بود که سوزششون و حس می‌کرد.
خیره به تاریکی دورش پرسید:
_تو خوبی؟
نورهایی از سوراخ سمبه‌های اطراف به داخل می‌تابید.اما هنوزم تاریکی غالب بود.
جهون و سرش و از پشت به سر سانگ تکیه داد:
_نگران من نباش.
سانگ‌یی آروم پلک زد:
_نیستم!
با سرش، سر جهون و عقب داد!
جهون نیشخندی زد و سانگ ادامه داد:
_دلم می‌خواد دوباره ببوسمت...
جهون لب‌هاش و زیر دندون کشید.
سانگ گفت:
_اما تو یه عوضی‌ای!
چشم‌های جهون گرد شد و تنه‌ای با باسنش به سانگ زد:
_یااا !
توی هوا دور خودشون می‌چرخیدن و هرکدوم قسمتای مختلفی از ساختمون تاریک و می‌دید.
جهون نفس عمیقی کشید.وقتش بود حقیقت رو می‌گفت:
_بخاطره...
سانگ سر بالا گرفت.
_خودت بود.
جه‌هون سر پایین انداخت.
شرمنده بود:
_ولی دووم هم نیورد.
صداش تحلیل رفت:
_بازم آسیب دیدی...

سانگ‌یی سرفه ریزی کرد:
_منم نگرانت بودم.
با حرص ادامه داد:
_ولی ترکت نکردم.
جه‌هون هنوز ناراحت بود:
_آره...
سانگ‌یی خسته به اطراف نگاه کرد:
_بیا فعلاً از اینجا بریم بیرون.
سر جه‌هون هنوز پایین بود:
_فعلاً حرکت اضافه کنی پرت میشیم پایین...
اینبار سانگ‌یی بهش تنه زد:
_جمع کن خودت و!
با صدای سرفه عمیقی،چشم هردو گرد شد.
هرکدوم فکرمی‌کرد این سرفه ناشیانه مربوط به طرف مقابله.
_جهون تو اینطوری سرفه میکردی..!؟
_من نیستم!
سانگ‌یی پاهاش و توی هوا تکون داد تا بچرخه و همه‌جا رو ببینه.
_هی میگم می‌افتیم پایین!
جه‌هون می‌ترسید!
_کی اینجاست؟؟
سانگ‌یی دنبال نفر سوم بود.
و باز هم صدای سرفه..
چشم‌هاشون و یکمی به تاریکی عادت کرده بود و حالا سانگ‌یی حرکت کسی رو روبروش تشخیص می‌داد.
قبل از هر حرف دیگه‌ای، صدای کف زدن اومد.
جه‌هون پشت به همه بود و چیزی نمی‌دید:
_چی میبینی سانگ‌یی؟
_تاریکی!
_واقعاً شاهکاره...
هردو با شنیدن صدای یه غریبه گوششون تیز شد.
قاتل بود؟
به آویزون کردن اونا می‌گفت شاهکار؟!
مردغریبه از تاریکی استفاده کرد و روبروی جه‌هون ایستاد:
_خوشحالم دوباره میبینمت کارآگاه!
جه‌هون اخم کرد.
صداش بدجوری آشنا بود.
زمزمه کرد:
_دوباره؟
_حوصله‌ام سر رفت،گفتم یه مهمونی با آدم خوبا که شما باشین و آدم بدا که اونا باشن بگیرم!
سانگ‌یی دوباره پاهاش و تکون داد.
جه‌هون داد کشید:
_نچرخ!
_میخوام این کسگیا رو ببینم!
مرد میانجی‌گری کرد:
_آروم باشین.به موقع میبینی.
این بار به سمت سانگ‌یی حرکت کرد.چراغ‌قوه‌ای روشن کرد و به روبرو تابید.
دو مرد به هم تکیه زده و صورتاشون زخمی بود.
سانگ‌یی بزاق قورت داد.
دوباره صدای سرفه..
نفس تندی کشید و روبه قاتل داد زد:
_تو کی؟
قاتل متقابلاً داد زد:
_همونی که باید حقیقت هفت سال پیش و رسوا کنه!
جه‌هون اخم کرد:
_تو از قربانی‌هایی..
قاتل فقط نیشخند زد.
روبه اون دو مرد زخمی ایستاد:
_چرا حرف نمی‌زنید؟خودتون تعریف می‌کنید یا من بگم؟
سانگ‌یی حالا تونست هیکل قاتل و نسبتاً واضح ببینه.
از صداش هم مشخص بود جوون نیست،و هیکل کوتاه و پُری داشت.
جهون سرش و به سانگ نزدیک کرد و آروم صداش کرد.
_هیش.میخوام بشنوم!
جهون تنه‌ای بهش زد:
_چی بشنوی کاراگاه منم!
آروم تاب خورد و سمت قاتل چرخید.
حتی هیکلش هم براش آشنا بود.
صدای اون دونفر شنیده نمی‌شد.
قاتل داد کشید:
_آره باید بلاهای بدتری سرتون می‌اوردم اما حیف که فعلا زندتون و لازم دارم.
جه‌هون روی صورت مرد زخمی روبروش زوم کرد.
مطمئن بود توی عکس‌ها دیده بودش اما اسمی ازش نمی‌دونست.
فامیلی یادش اومد..
ابروهاش بالا پرید:
_چوی؟
قاتل که صداش و شنید سمت اون چرخید اما هنوز هم توی تاریکی پنهون بود:
_شناختیش؟
نیشخند زد.
جه‌هون کلافه بود از اینکه اسم کاملش و نمی‌دونست.
مچ دست‌هاش بدجور می‌سوخت و هربار درد تمرکز و ازش می‌گرفت.
قاتل ادامه داد:
_چوی دو هیوک!
سر دو هیوک مستاصل پایین افتاد.
قاتل که کنار رفت،درست وقتی نور داشت از صورت اون مرد زخمی محو می‌شد جه‌هون کیم دو شیک رو هم دید!
اگه دوشیک هم اینجا زندانی شده،پس قاتل واقعی کی بود؟
مرد ادامه داد:
_رئیس هان‌سوک‌سازه؛همونی که اسمش از همه گزارش‌ها حذف شده بود.
چوی دو هیوک طاقتش سر اومد:
_دنبال چی‌ای؟
قاتل بی‌اعتنا به حرف اون ادامه داد:
_یه بی‌رحم که جون بقیه براش مهم نبود.فقط می‌خواست اون ساختمون لعنتی آوار بشه که از بیمه پول بگیره و بعدم زمین خالیش و بفروشه.
در این تاریکی فقط صدای دو هیوک شنیده شد:
_ما قبلش کلی اخطار دادیم که ساختمون تخلیه بشه.الانم طوری نیست،می‌تونم غرامتش و بهت بدم.غرامت پسرت..
قاتل داد کشید:
_خفه‌شوو.من هیچ پولی نمی‌خوام.فقط میخوام شماها بمیرین شاید دلم آروم بشه.دیگه نمیتونی جایی فرار کنی.
وسط بحث اون‌ها اما جه‌هون مظنون‌هاش و کنار همدیگه می‌چید.
کم‌کم اسم قربانی‌ها یادش می‌اومد.
صدای قاتل و هیکلش و تحلیل می‌کرد.
مطمئن بود همین روزها دیده بودش.
_و شما..
سمت سانگ‌یی و جه‌هون چرخید:
_شماها خیلی تو کار من دخالت میکردین.
صدای پاشیده شدن چیزی اومد.
بوی تندش که پیچید سانگ‌یی زمزمه کرد:
_بنزین..!
جه‌هون یهو پرسید:
_صبرکن پس کیم دوشیک؟
قاتل همون‌طور که می‌چرخید و بشکه رو خالی می‌کرد گفت:
_اونم پادوی چوی دوهیوک بوده گنداش و جمع می‌کرده.
_پس تو هم باید هان‌جین‌وو باشی!
قاتل سر جا ایستاد و جهون فهمید درست حدس زده.
نفسی از سر هیجان کشید.
_چی..؟
سانگ‌یی درحالی که محیط و بررسی می‌کرد پرسید:
_اون دیگه کیه؟
پاهاش و روبه پایین کش می‌داد.
همه جا تاریک بود اما مطمئن بود ارتفاع زیادی از زمین نداشتن.
جهون با همون افتخار ادامه داد:
_تو پدر هان ووشینی!
سانگ‌یی چشم‌هاش و روی روزنه‌های نوری که به داخل می‌تابید زوم کرد.
این حجم از تاریکی فقط یه جا احتمال داشت باشه.
_همون پسر جوونی که تو حادثه۲۰۱۹مرد.تو و پسرت با هان‌سوک کار می‌کردین.

واسه همینم حتی بعد از مرگشم مسئول بازرسی موندی.
هان جین‌وو بزاق قورت داد.
جهون ادامه داد:
_داشتی خودت و واسه انتقام آماده میکردی!
هان‌جین‌وو بشکه رو روی زمین پرت کرد:
_شیبال!
سانگ‌یی از صدای برخورد بشکه با پاش مطمئن شد که ارتفاعی از زمین ندارن.
توی زیرزمین بودن!
تاریکی بیش‌از حد این و تایید می‌کرد.
هان‌جین‌وو فندکی از جیبش بیرون کشید.
جهون اما مصمم نتیجه‌گیری‌هاش و رو می‌کرد:
_خودت و به ما نشون دادی چون هیچکس به پدری که بچه‌اش توی آتیش‌سوزی مرده و واسه خرجی خانوادش هنوز پیش هان‌سوک‌سازه کار میکنه شک نمیکنه!
_آره!خیلی خوبه که فهمیدی.
فندک و که روشن کرد صورتش نمایان شد.
لبخند زد:
_حالا دیگه وقتشه همه چی تموم بشه.
دوهیوک فریاد زد:
_نه!
اما دیر بود و فندک روی بنزین فرود اومد و در عرض چندثانیه تاریکی مطلق زیرزمین از آتیشِ بزرگ روشن شد...
هان‌جین‌وو برای بار آخر به شاهکارش نگاه کرد و عقب رفت.
در زیرزمین و بست و قفل کرد و اون چهارنفر رسماً توی اون محوطه حبس شدن...

← Back to timeline