JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Unwritten Script | JustPaste.app
20 days ago3 views
✍️Creative Writing

Unwritten Script

#p_¹⁰
خیابون معرف شهر هنوز هم مثل بعدازظهر شلوغ بود؛حتی توی این نصفه‌شب.
کلاه و ماسک زده بودن و لباس‌های ساده‌ای پوشیده بودن که کمتر جلب توجه کنن.
هرجا شلوغ می‌شد یا کسی ناخوداگاه تنه می‌زد،سانگ‌یی دست شی‌وان و می‌چسبید.
شی‌وان هم سعی می‌کرد مثل همیشه به روی خودش نیاره.
دلش برای سانگ‌یی می‌تپید اما از ضدونقیض رفتارهاش سر در نمی‌اورد.
سانگ دست‌هاش رو توی جیب کاپشنش فرو برد و گفت:
-عجیبه،نه؟بالاخره یه جایی داریم که لازم نیست جلوی دوربین لبخند بزنیم.
شی‌وان خندید.
-تو که همیشه نیشت بازه!
-اگه باز نباشه فرداش می‌نویسن سانگ‌یی از زندگی متنفره!
-خب،شاید واقعاً باشی!
سانگ‌یی با آرنج به پهلوش زد.
-یاااا! تو طرف منی یا خبرنگارا؟
شی‌وان خندید و چند قدم جلوتر رفت.با دیدن رستوران سنتی دستی به شکمش کشید
-بریم بخور...
هنوز حرف کامل از دهنش بیرون نیومد که سانگ‌یی دستش و کشید و وارد مغازه شدن.
-اخ گشنمه!
شی‌وان حیرت‌زده موند.
دوتاشون سیری‌ناپذیر بودن.
برای مدتی درباره‌ی چیزهای بی‌اهمیت حرف زدن.از غذاهای عجیبی که سر فیلمبرداری خورده بودن،از اشتباهات بامزه‌ی عوامل و از روزی که سانگ‌یی وسط یه صحنه،دیالوگش رو کامل فراموش کرده بود.
اما درست وقتی سانگ داشت کیمچی و با چاپستیک بالا می‌برد،چپ شد و روی لباسش ریخت.
شل و وا رفته به هودی سفیدش که حالا غرق لکه نارنجی بود نگاه کرد.
شی‌وان اون‌قدر خندید که روی میز پهن شد.
سانگ نگاه چپی بهش انداخت و از گارسون خواست براش دستمال بیاره.
وقتی سخت مشغول تمیز کردن هودی‌اش بود مدام غر می‌زد:
-تقصیره توئه.از بس خندوندیم دستم لرزید.
شی‌وان با اعتماد به‌نفس و دست به سینه به صندلی تکیه داد:
-تاینیدا!
سانگ‌یی با دیدن این آرامش و اعتماد به‌نفس ساختگی لبخندریزی زد.
نمی‌تونست منکر این باشه که شی‌وان واقعاً دوست داشتنی بود.
-هیونگ،چیه؟چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟
سانگ‌ نفس‌عمیقی کشید
-هیچی فقط...دلم و بردی!
لبخند شی‌وان آروم‌آروم محو شد و چشم‌هاش گرد.
سانگ‌یی انگار تازه متوجه شده بود چی گفته. نگاهش رو ازش گرفت و به هیاهوی مردم بیرون نگاه کرد.
صورت‌اش جدی شد
-شی‌وان،من دارم به کناره‌گیری فکر می‌کنم.
شی‌وان تقریباً داد زد
-چی؟
سانگ‌یی از جا پرید
-هیش آروم‌تر!
-می‌چُسو؟
سانگ‌یی نفسش رو بیرون داد.
-خسته شدم.از شایعه‌ها،از اینکه هر کاری می‌کنیم یکی داره نگامون می‌کنه،از اینکه حتی نمی‌تونیم مثل دو تا آدم معمولی کنار هم قدم بزنیم.فکر می‌کنم اگه کنار بکشم،همه‌چی تموم میشه.
شی‌وان چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
-نه.نمی‌خوام به خاطر من این کارو بکنی.
-ولی...
-بذار حرفم و بزنم.
شی‌وان بزاق قورت داد
-من دوستت دارم،هیونگ.اینو می‌دونی.ولی حرفه‌ات،آینده‌ات و خوشبختیت برام مهم‌تر از اینه که بخوام فقط برای خودم نگهت دارم.تو سال‌ها برای رسیدن به اینجا زحمت کشیدی. نمی‌خوام یه روز بیدار بشی و فکر کنی چرا این کار و کردی.
سانگ‌یی ساکت موند.
شی‌وان ادامه داد:
-فردا توی کنفرانس مطبوعاتی شایعه رو رد می‌کنم.میگم فقط همکاریم و از این به بعد هم به تصمیمت احترام می‌ذارم.
صداش کمی لرزید،اما لبخندش رو حفظ کرد.
-ببخشید اگه اعترافم اذیتت کرد.نباید کاری می‌کردم که احساس کنی مجبور به انتخابی.
سانگ‌یی دیگه نتونست بهش نگاه کنه.
سرش رو پایین انداخت و چند ثانیه همون‌طور موند.
بعد زیر لب گفت:
-تو واقعاً نفهمیدی..
شی‌وان با تعجب نگاهش کرد.
-چی؟
سانگ‌یی خندید؛خنده‌ای کوتاه که خیلی زود جاش رو به بمی صداش داد
-من این همه مدت ازت فرار کردم،چون فکر می‌کردم اگه بهت نزدیک باشم،همه‌چی خراب میشه.بعد تو ازم می‌خوای به خاطر خودم ازت دور بمونم.
سرش رو بالا آورد.
-چطوری انقدر راحت می‌تونی خودت رو از چیزی که می‌خوای محروم کنی؟
شی‌وان جوابی نداشت.
پلک‌های سانگ می‌لرزید.
از جا بلند شد و از مغازه بیرون رفت.
شی‌وان به خودش اومد.از جا بلند شد و دنبالش راه افتاد:
-هیونگ..
دستش و چسبید.
سانگ به دست‌هاشون نگاه کرد.
مردم دورشون مشغول خرید و قدم زدن و هیاهو بودن.
انگشت‌های سانگ دور انگشت‌های شی‌وان سفت شد.
-منم دوستت دارم،شی‌وان.
شی‌وان حتی پلک هم نزد.
انگار مغزش نتونسته بود جمله رو درست پردازش کنه.
-چی...؟
سانگ‌یی این بار واضح‌تر گفت:
-سارانگه‌یو!
شی‌وان لب‌هاش رو از هم باز کرد، اما هیچ صدایی بیرون نیومد.
قلبش تند می‌زد.
سانگ‌یی لبخند کم‌رنگی زد.
-از وقتی من و به خودم اوردی.کنارت تاتر بازی کردم.اون موقع خودمم نمی‌فهمیدم چه حسی دارم.بعد از دانشگاه که دوباره دیدمت،همه‌چی برگشت.ولی می‌ترسیدم.از آینده‌ی هنریم،از اینکه این احساس اشتباه باشه،از اینکه اگه بهت بگم، دیگه نتونم مثل قبل کنارت باشم.
نگاهش برای لحظه‌ای لرزید.

-وقتی تو بهم اعتراف کردی،مجبور شدم با چیزایی روبه‌رو بشم که سال‌ها سعی کرده بودم نادیده‌شون بگیرم.و فهمیدم چیزی که بیشتر از همه ازش می‌ترسم،اینه که یه روز ببینم به خاطر ترسم از دستت دادم.
شی‌وان هنوز بهش خیره شده بود.
-پس...چرا اون روز گفتی فقط بازی بوده؟
سانگ‌یی لبخند تلخی زد.
-گفتم که...ترسیده بودم.
-هیونگ...
-می‌دونم.دیر فهمیدم.
نیشخند زد
-مثل همیشه.
شی‌وان دستش رو روی صورتش کشید و خندید؛خنده‌ای که بیشتر شبیه گریه بود.
-لعنتی...من واقعاً فکر کردم هیچ شانسی ندارم.
سانگ‌یی با انگشت نم چشم شی‌وان و گرفت.
با مکث زمزمه کرد
-چینجا می‌آنه..
شی‌وان دستش رو محکم‌تر گرفت.
سانگ ادامه داد
-دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم ما رو از هم جدا کنن..
-دیگه این کارو باهام نکن.
سانگ‌یی به چشم‌های براق شی‌وان نگاه کرد
-نمی‌کنم.
-نه هیونگ قول بده!
سانگ‌یی نزدیک‌تر شد.
صورتش خم شد.
شی‌وان عقب نکشید اما چیزی نمونده بود قلبش از سینه بیرون بزنه.
سانگ کنار چشم شی‌وان و با مکث بوسید.
اشک شی‌وان اوج گرفت و شوری‌اش به دهن سانگ رسید.
سر بلند کرد و زمزمه کرد
-قول میدم.
این‌بار،هیچکدوم عقب نکشید.

صبح چند روز بعد، سالن کنفرانس پر از خبرنگار بود.
سانگ و شی‌وان به کره برگشته بودن.
خبر رابطه‌ی احتمالی دو بازیگر و تصمیم شرکت‌ها برای جدا نگه داشتنشون،چند روز بود که سوژه‌ی اصلی رسانه‌ها شده بود.
هردو کنار هم نشسته بودن،اما هنوز هیچ‌کدوم درباره‌ی اتفاق چندشب قبل چیزی به کسی نگفته بودن.
بالاخره یکی از خبرنگارها سؤال اصلی رو مطرح کرد.
-آقای ایم،شایعه شده که شما به لی سانگ‌یی علاقه‌ی عاطفی دارید.آیا این موضوع صحت داره؟
شی‌وان میکروفونش رو برداشت.
سانگ‌یی کنارش بی‌حرکت نشسته بود.
-من و سانگ‌یی هیونگ همکاریم.رابطه‌ی ما از چارچوب همکاری خارج نشده و...
دست سانگ‌یی ناگهان دستش رو گرفت.
شی‌وان وسط جمله ساکت شد.
انگشت‌های سانگ‌یی دور دستش قفل شده بودن.
برای یه لحظه،تمام صداهای سالن انگار قطع شدن.
شی‌وان برگشت سمتش.
سانگ‌یی بهش نگاه کرد و بعد رو به خبرنگارها گفت:
-ببخشید که حرفتون رو قطع می‌کنم،ولی نمی‌تونم اجازه بدم این بار هم به جای من تصمیم گرفته بشه یا شی‌وان بابتش اذیت بشه.
صدای شاتر دوربین‌ها بلندتر شد.
سانگ‌یی دست شی‌وان رو رها نکرد.
-ما تو رابطه‌ایم!
سالن منفجر شد.
صدای سؤال‌های هم‌زمان، فلاش دوربین‌ها و همهمه‌ی خبرنگارها همه‌جا رو پر کرد.
شی‌وان فقط به سانگ‌یی نگاه می‌کرد.
با چشم‌های گرد شده و دهانی که هنوز کمی باز مونده بود.
سانگ‌یی لبخند کوچیکی زد و ادامه داد:
-من مدت‌هاست که بهش علاقه دارم.شاید حتی از دوران مدرسه.ولی مدت زیادی از گفتن این موضوع می‌ترسیدم. از اینکه روی کارم تأثیر بذاره، از اینکه احساساتم اشتباه باشن و از اینکه همه‌چیز رو از دست بدم.
نگاهش رو به شی‌وان برگردوند.
-وقتی اون به من اعتراف کرد،فهمیدم دیگه نمی‌خوام به خاطر ترسم از دستش بدم.نمی‌خوام مجبورش کنم تنها کسی باشه که برای این رابطه خطر می‌کنه.
بعد رو به خبرنگارها گفت:
-من تصمیم گرفتم از بازیگری کناره‌گیری کنم. نه چون از حرفه‌ام متنفرم،نه چون کسی مجبورم کرده.چون می‌خوام این بار انتخاب خودم رو بکنم و مسئولیتش رو هم بپذیرم.
شی‌وان هنوز نمی‌تونست باور کنه.
زیر میز، دست سانگ‌یی رو محکم‌تر گرفت.
هنوز هم جمع تو شوک بود.
بعضی‌ها ناسزا می‌گفتن.
وقتی نوبت سؤال بعدی رسید،یکی از خبرنگارها زودتر به خودش اومد و پرسید:
-آقای ایم.شما هم قصد کناره‌گیری دارید؟
شی‌وان بالاخره نگاه از سانگ گرفت.
مستقیم به خبرنگارها نگاه کرد و گلوش رو تر کرد
-بله...
نفس عمیقی کشید
-با هم این تصمیم و گرفتیم.
بعد رو به سانگ‌یی کرد و با لبخندی که دیگه نمی‌تونست پنهونش کنه، گفت:
-ظاهراً دیگه مجبور نیستم به تنهایی عاشقش باشم.
سانگ‌یی خندید.
شی‌وان هم خندید.
و برای اولین بار، لازم نبود نگران باشن که دوربین‌ها دارن ثبتشون می‌کنن.

واکنش کمپانی‌ها تقریباً فوری بود.
مدیر برنامه‌ی سانگ‌یی با عصبانیت گفت:
-شما دوتا اصلاً می‌فهمین چه غلطی کردین؟ قراردادهای تبلیغاتی، پروژه‌های آینده، سرمایه‌گذارها... همه‌چی رو به خطر انداختین!
مدیر شی‌وان هم با لحنی تند اضافه کرد:
-هنوز هیچ‌چیز قطعی نشده. می‌تونین بیانیه رو اصلاح کنین و بگین منظورتون یه رابطه‌ی دوستانه بوده.
سانگ‌یی سرش رو تکون داد.
-نه.
-لی سانگ‌یی!
-من سال‌هاست به خاطر ترس از واکنش بقیه، درباره‌ی زندگی خودم تصمیم نگرفتم. دیگه نمی‌خوام این کارو بکنم.
شی‌وان هم کنارش ایستاد.
-ما تصمیممون رو گرفتیم.

کمپانی هردو با این کار، حمایت مالی و حرفه‌ای‌شون رو از هر دو قطع کردن. بعضی از قراردادها لغو شد و چند پروژه‌ای که قرار بود در آینده شروع بشن، از برنامه خارج شدن.
با این حال، واکنش طرفدارها چیزی نبود که شرکت‌ها انتظارش رو داشتن.
بعضی‌ها ناراحت بودن، بعضی‌ها شوکه شده بودن و بعضی‌ها هم از تصمیمشون حمایت می‌کردن.
اما در همین شلوغی، چند حساب کاربری شروع به انتشار عکس‌ها و ویدئوهای خصوصی‌ای کردن که ادعا می‌شد مربوط به این دو نفره.
بعضی تصاویر از لحظات شخصی و صمیمی اون‌ها بود؛ چیزهایی که هرگز برای انتشار عمومی در نظر گرفته نشده بودن. بعضی حساب‌ها هم بدون اجازه، ادعاهایی درباره‌ی زندگی خصوصی‌شون منتشر کردن.
شایعه‌ها با سرعت پخش شدن.
شرکت‌ها از ماجرا فاصله گرفتن و هیچ‌کدوم مسئولیت اتفاقات رو نپذیرفتن.
سانگ‌یی و شی‌وان از دیدن تصاویر و حرف‌هایی که درباره‌شون منتشر شده بود، شوکه شدن. تصمیم گرفتن وارد جزئیات زندگی خصوصیشون نشن و فقط از طریق نماینده‌ی حقوقی‌شون خواستار حذف محتوای خصوصی و پیگیری انتشار بدون رضایت اون‌ها بشن.
این بار دیگه نمی‌خواستن برای اثبات عشقشون، چیزی از زندگی شخصیشون رو به کسی ثابت کنن.

چند روز بعد، هر دو بیانیه‌ی مشترکی منتشر کردن.
رابطه‌شون رو تأیید کردن، از تصمیمشون برای کناره‌گیری گفتن و از طرفدارهایی که در تمام این مدت همراهشون بودن تشکر کردن.
بعد از اون، برای مدتی از چشم رسانه‌ها دور شدن.
دیگه خبری از فرش قرمز، مصاحبه‌های طولانی یا برنامه‌های فشرده نبود.
زندگی‌شون ساده‌تر شد.
با هم خرید می‌کردن،غذا درست می‌کردن،گاهی برای قدم زدن بیرون می‌رفتن و بعضی روزها ساعت‌ها توی خونه می‌موندن و فیلم می‌دیدن.
گاهی شی‌وان هنوز عادت داشت صبح زود بیدار بشه و برنامه‌ی کاری روزش رو چک کنه. سانگ‌یی هم گاهی ناخودآگاه دنبال پیام‌های مدیر برنامه‌ش می‌گشت.
اما کم‌کم به زندگی جدیدشون عادت کردن.
به اینکه لازم نیست برای دیدن همدیگه، برنامه‌هاشون رو با ده نفر هماهنگ کنن.
به اینکه می‌تونن بدون نگرانی از فلاش دوربین‌ها دست همدیگه رو بگیرن.
و به اینکه بالاخره می‌تونن درباره‌ی آینده حرف بزنن،بدون اینکه کسی ازشون بخواد آینده‌شون رو قربانی حرفه‌شون کنن.
در یکی از همین روزها نور آفتاب از لای پرده وارد اتاق شده بود.
شی‌وان هنوز خواب بود و سرش روی سینه‌ی ورزیده سانگ‌یی قرار داشت. یک دستش دور کمر اون حلقه شده بود و پتو تا روی شونه‌های برهنه‌شون بالا اومده بود.
سانگ‌یی بیدار بود،اما تکون نمی‌خورد.
فقط موهای شی‌وان رو نوازش می‌کرد.
خوشحال بود بعد از چند سال دوری به امروز رسیده بود.
با یادآوری شب خوشی که گذرونده بودن،کبودی گردن و لب‌های باد کرده شی‌وان لبش کش اومد.
دلش می‌خواست تاابد توی همین حال و هوا بمونن.
تلویزیون از شب قبل روشن مونده بود و صدای گوینده‌ی اخبار سکوت خونه رو شکست.
ظهر بود.
"به اخبار ساعت2بعدازظهر به وقت سئول خوش اومدین!لی‌سانگ‌یی و ایم‌شی‌وان که دوسال پیش در سریالی سنتی با ژانر بی‌ال همبازی بودن،امروز رابطه خودشون رو رسماً اعلام کردن! این درحالیه که کمپانی این دو بازیگر تاکید کرده حمایت خودش رو در آینده از اون‌ها سلب خواهد کرد."
شی‌وان کم‌کم چشم‌هاش رو باز کرد.
چند ثانیه به تلویزیون نگاه کرد و بعد سرش رو بالا آورد.
-هیونگ...
سانگ‌یی نگاهش کرد.
-بیدار شدی؟
شی‌وان دوباره سرش رو روی سینه‌ی اون گذاشت.
-آره.ولی دلم می‌خواد دوباره بخوابم.
سانگ‌یی خندید.اون و به آغوش کشید و محکم فشار داد
-پس بخواب!
شی‌وان هم دستش رو دور کمرش محکم‌تر کرد.
-سانگ‌سانگ؟
قند توی دل سانگ‌یی با شنیدن این لقب آب شد اما به روی خودش نیورد
-هوم؟
-پشیمون نیستی؟
سانگ‌یی موهای اون‌رو نوازش کرد
-از چی؟
صورت‌شی‌وان توی سینه سانگ بود و صداش خفه و بم به گوش می‌رسید
-از همه‌چی.از کناره‌گیری، از رابطه‌مون، از اینکه دیگه اون زندگی قبلی رو نداریم.
سانگ‌یی چند لحظه سکوت کرد.
بعد خم شد و پیشونی شی‌وان رو بوسید.
-گاهی از خودم می‌پرسم اگه زودتر بهت گفته بودم چی می‌شد. شاید خیلی از چیزا فرق می‌کرد.
عقب کشید که صورت خواب‌آلود و موهای پخش شده شی‌وان نمایان شد.
لبخند کوچیکی زد.
-ولی از اینکه الان کنارمی، پشیمون نیستم.
شی‌وان سرش رو بالا آورد و بهش نگاه کرد.
-واقعاً؟
سانگ با اطمینان سر تکون داد
-حتی اگه دیگه هیچ‌وقت نتونی برگردی به بازیگری؟
سانگ‌یی دستش رو گرفت.
-من هنوز خودمم، شی‌وان. فقط دیگه بازیگر نیستم.قرار نیست چون از یه حرفه کنار کشیدم، همه‌ی چیزایی که دوست داشتم از بین برن.شاید یه روز دوباره کاری پیدا کنم که عاشقش بشم. شاید هم نه. فعلاً می‌خوام زندگی کنم.
شی‌وان لبخند شیرینی زد.
-با من؟
سانگ‌یی دستش رو به لب‌هاش نزدیک کرد و بوسید.
-اگه بتونم از دست شیرین‌کاریای تو زنده بمونم.
-یااا.

سانگ‌یی خندید و سرش و توی گردن شی‌وان فرو برد نفس گرمش و بیرون داد.
شی‌وان لرزید و محکم‌تر بغلش کرد.
تلویزیون هنوز درباره‌ی حاشیه‌ها حرف می‌زد. درباره‌ی واکنش مردم، مخالفت شرکت‌ها و آینده‌ی دو بازیگری که تصمیم گرفته بودن مسیر متفاوتی رو انتخاب کنن.
اما هیچ‌کدوم دیگه گوش نمی‌دادن.
شی‌وان چشم‌هاش رو بست و سانگ‌یی پتو رو روی شونه‌هاش مرتب کرد.
چند دقیقه بعد، وقتی صدای تلویزیون هنوز توی اتاق می‌پیچید، شی‌وان زیر لب گفت:
-هیونگ؟
-بله؟
-گشنمه!
سانگ‌یی قهقهه زد:
-این و جای دوستت دارم می‌زارم!
-پس خیلی گشنمه!
پیش دستی کرد و محکم لب‌های سانگ و بوسید.
تن سانگ دوباره گر گرفت.
با شی‌وان همراهی کرد اما چندثانیه بعد عقب کشید.
با چشم‌های خمار دستی به لب‌های نرم شی‌وان کشید
-بریم تازه صبحونه بخوریم بعداً باهات کار دارم!
شی‌وان شیرین خندید و صدای شادشون سکوت خونه رو پر کرد.

مرسی که تااینجا همراهی کردین❤

← Back to timeline