JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Shadow | JustPaste.app
12 days ago17 views
✍️Creative Writing

Shadow

#6
صدای آژیر، محوطه‌ی بیمارستان رو پر کرده بود.
وو دو هوان از پنجره‌ی شکسته بیرون رو نگاه کرد.
طبقه‌ی هفتم.
فرار از این ارتفاع...غیرممکن بود.
بی‌سیمش رو برداشت.
ـ تمام خروجی‌ها رو ببندین! هان ته‌سو هنوز داخل ساختمونه!
اما پشت سرش...
لی‌سانگ‌یی دیگه اونجا نبود.
دوهوان برگشت.
پنجره‌ی سرویس باز بود.
فقط چند قطره خون روی لبه‌ی فلزی مانده بود.
ـ لعنتی...
پارکینگ بیمارستان.
سانگ آروم بین ماشین‌ها راه می‌رفت.
لبش هنوز خون‌آلود بود.
از دور...
مردی با کلاه مشکی می‌دوید.
هان ته‌سو.
پیرمرد حتی جرئت نداشت پشت سرش رو نگاه کنه.
سانگ‌ نفس عمیقی کشید.
ـ خودت تصمیم گرفتی فرار کنی.
از آن طرف...
وو دو هوان هم وارد پارکینگ شد.
صدای قدم‌ها...
اکو می‌شد.
ناگهان...
سه سایه.
سه مسیر.
سه نفر.
قاتل.
کارآگاه.
و قربانی.
هان ته‌سو با ترس وارد بخش متروکه‌ی پارکینگ شد.
نفسش بریده بود.
پشت یکی از ستون‌ها پنهان شد.
زمزمه کرد.
ـ تموم شده.تموم شد...
اما صدایی آروم از تاریکی اومد.
ـ هنوز نه.
پیرمرد خشکش زد.
سانگ‌یی از تاریکی بیرون اومد.
نه عجله داشت.
نه اسلحه.
فقط همون نگاه آروم همیشگی.
ـ هیفده سال فرار کردی.امشب آخرین شبه.
پیرمرد زانو زد.
ـ خواهش می‌کنم...پول می‌خوای؟هرچی بخوای میدم...
سانگ چند ثانیه ساکت موند.
بعد برای اولین بار توی این چنددقیقه خندید.
اما نه از روی خوشحالی.
از روی تأسف.
ـ هنوزم فکر می‌کنی همه‌چیز قیمت داره؟
تق!
صدای کشیده شدن گلنگدن.
دوهوان از پشت ستون ظاهر شد.
اسلحه مستقیم روی سینه‌ی سانگ‌یی.
ـ تمومش کن.
سانگ حتی برنگشت.
ـ دیر رسیدی.
ـ ازش فاصله بگیر.
ـ نه.
چند ثانیه فقط سکوت.
صدای چکه‌ی آب.
نفس‌های سنگین.
دوهوان آروم گفت:
ـ من نمی‌ذارم کسی جلوی چشمم کشته بشه.
سانگ‌یی آهسته سر چرخوند.
اخم کرد.
ـ حتی اگه اون آدم مستحقش باشه؟
ـ قانون تصمیم می‌گیره.
ـ قانون؟
سانگ به هان ته‌سو اشاره کرد.
ـ همون قانونی که هیفده سال پیش تصمیم گرفت جون یه دختر شونزده ساله که مهم نیست؟
برای اولین بار...دوهوان جوابی نداشت.ساکت موند.
همان لحظه...
هان ته‌سو ناگهان از جیبش...
یک هفت‌تیر کوچک بیرون کشید.
همه‌چیز...
در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد.
پیرمرد اسلحه را به سمت سانگ‌یی گرفت.
دوهوان فریاد زد:
ـ نــــه!
بنگ!
اما...
صدای گلوله فقط یکی نبود.
بنگ!
بنگ!
دو شلیک.
سه نفر همزمان روی زمین افتادن.
گرد و غبار بلند شد.
چند ثانیه...
هیچ‌کس تکون نخورد.
بعد...
دوهوان با ناباوری چشم باز کرد.
گلوله‌ی خودش به اسلحه‌ی هان ته‌سو خورده بود و مسیرش رو منحرف کرده بود.
اما گلوله‌ی پیرمرد...
به شانه‌ی خودش برگشته بود.
هان ته‌سو از درد فریاد کشید.
اسلحه از دستش افتاد.
سانگ‌یی چند قدم عقب رفت.
به بدنش نگاه کرد.
هیچ خونی نبود.
دوهوان نفس راحتی کشید.
اما درست همان لحظه...
سانگ اخمی کرد.
دستش رو آروم روی سمت راست شکمش گذاشت.
وقتی دستش رو برداشت...
کف دستش...
قرمز بود.
نه زیاد...
فقط چند قطره.
گلوله...
مماس نرفته بود.
داخل بدنش مونده بود.
سانگ‌یی فقط یک نگاه به خون انداخت.
بعد...
بدون هیچ حرفی...
برگشت و با تمام توانش دوید.
ـ وایسا!
دوهوان دنبالش دوید.
اما سانگ از میون ماشین‌ها رد شد.
از روی نرده پرید.
و در تاریکی شب ناپدید شد.
آمبولانس‌ها یکی‌یکی وارد پارکینگ شدند.
هان ته‌سو رو با برانکارد بردند.
دوهوان هنوز به لکه‌ی خون روی زمین خیره بود.
یکی از مأموران نزدیک شد.
ـ کارآگاه...این خون مال قاتله؟
دوهوان آروم سر تکون داد.
ـ آره...
مأمور لبخند زد.
ـ پس بالاخره یه رد از خودش گذاشت.
اما دوهوان لبخند نزد.
چشمش روی قطرات خون مونده بود.
فکرش حسابی مشغول بود که سانگ‌یی کجا فرار کرده.
در سوی دیگر شهر...
یک ماشین قدیمی کنار یک انبار متروکه توقف کرد.
در باز شد.
سانگ‌یی با سختی پیاده شد.
هر قدم...
سنگین‌تر از قبلی بود.
کلید رو داخل قفل چرخوند.
درِ انبار بسته شد.
به دیوار تکیه داد.
نفسش به شماره افتاده بود.
نگاهش به خون روی پیراهنش افتاد.
و برای اولین بار...
چهره‌ی آرومش شکست.
زیر لب گفت:
ـ لعنت...عمیق‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم...
شکمش مثل آتشفشان می‌سوخت.

← Back to timeline