#2
بارون بند اومده بود.
اما بوی آسفالت خیس هنوز در هوا مونده بود.
دوهوان پرونده رو بست و رو به همکارش گفت:
ـ مشخصات چهار قربانی.
ـ قاضی... وکیل... مدیر زندان... و دلال بزرگ املاک.
ـ وجه مشترک؟
ـ هیچ.
دوهوان چند ثانیه سکوت کرد.
بعد ماژیک رو برداشت و روی تخته نوشت:
«هیچ وجه مشترکِ آشکاری.»
سه ساعت بعد.
درِ اداره پلیس باز شد.
کارمند پذیرش سرش رو داخل اتاق آورد.
ـ کارآگاه وو... یه شاهد اومده.
ـ شاهد؟
ـ میگه دیشب اطراف محل قتل بوده.
مرد قدبلندی داخل اتاق شد.
پیراهن سفید آستینتاخورده.
شلوار مشکی.
ساعت ساده.
هیچ چیز خاصی نداشت...جز آرامشش.
ـ اسم؟
ـ لیسانگیی.
دوهوان بدون اینکه سرش رو بالا بیاره نوشت.
ـ شغل؟
ـ نجار.
ـ دیشب اطراف اون خونه چیکار میکردی؟
ـ سفارش نصب کتابخونه داشتم.
دوهوان بالاخره نگاهش کرد.
نگاهی کوتاه...اما دقیق.
سانگیی با لبخند خیلی کوچیکی نگاهش را پس داد.
نه مضطرب بود.
نه عجله داشت.
ـ چیزی دیدی؟
ـ فقط یه مرد.
ـ صورتش؟
ـ نه.
ـ قد؟
ـ حدوداً...مثل خودتون.
ـ لباس؟
ـ مشکی.
ـ مطمئنی؟
سانگیی شونه بالا انداخت.
ـ شب بود.جزئیات همیشه دقیق یاد آدم نمیمونه.
بازجویی ده دقیقه بیشتر طول نکشید.
وقتی سانگیی از اتاق بیرون رفت...
همکار دوهوان گفت:
ـ چقدر خوب که خودش اومد.
دوهوان همچنان به در بسته نگاه میکرد.
ـ زیادی خوب.
ـ یعنی؟
ـ نمیدونم...حس میکنم قبل از اینکه سؤال بپرسم، جوابش رو آماده کرده بود.
همان شب.
کارگاه چوب.
سانگیی قهوهاش رو روی میز گذاشت.
شاگردش با خنده گفت:
ـ امروز پلیسا اذیتت کردن؟
ـ نه.
ـ ترسیدی؟
ـ چرا باید بترسم؟
ـ خب... قاتل سریالیه دیگه،بفهمه میکشتت.
سانگیی جرعهای نوشید.
ـ از قاتل باید ترسید...یا از کسی که باعث میشه یه نفر تبدیل به قاتل بشه؟
شاگرد اخم کرد.
ـ فلسفیش نکن حالا...شام چی داریم.
برای اولین بار، سانگیی خندید.
خندهای کوتاه.
واقعی.
نیمهشب.
دوهوان هنوز اداره بود.
عکسهای چهار قربانی روی دیوار چسبیده بودند.
اون به چهرهی تکتکشون نگاه کرد.
بعد پروندهی قاضی رو باز کرد.
بین برگهها...
یک گزارش قدیمی پیدا شد.
هفده سال قبل.
پروندهی قتل یک دختر نوجوان.
متهم...
به دلیل «نبود مدارک کافی» تبرئه شده بود.
دوهوان آرام زیر لب گفت:
ـ عجیبه...همون قاضی.همون پرونده.همون نتیجه.
دوباره پروندهی وکیل رو برداشت.
اون هم وکیل همون متهم بود.
چند دقیقه بعد...
مدیر زندان.
اونم در آزادی زودهنگام همون مرد نقش داشت.
دوهوان نفسش رو آروم بیرون داد.
این چهار نفر...
غریبه نبودند.
همهشون به یک پرونده وصل میشدند.
در همان لحظه...
در کارگاه چوب.
سانگیی کشوی میز رو باز کرد.
داخلش چهار کارت شناسایی بود.هر کدوم متعلق به یکی از قربانیها.
کنار اونها...
یک کارت دیگر.
هنوز تمیز.
هنوز استفاده نشده.
سانگیی با انگشت روی اسمش کشید.
لبخند نزد.
فقط آروم گفت:
ـ نوبت تو هنوز نرسیده...
و دوباره کشو رو بست.
19 views