JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Shadow | JustPaste.app
15 days ago22 views
✍️Creative Writing

Shadow

#3
بارون دوباره شروع شده بود.
وو دوهوان از اداره بیرون اومد.
سه شب بود که درست نخوابیده بود.
سه شب...
و فقط یک سؤال.
«پرونده‌ی هیفده سال پیش.»
اگه حدسش درست بود...قاتل قربانی‌هاش رو انتخاب نمی‌کرد.
مجازاتشون می‌کرد.
صبح.
کارگاه چوب.
لی‌سانگ‌یی مشغول سنباده کشیدن روی یک میز بود.
صدای زنگ در بلند شد.
ـ خوش اومدین.
مردی حدود شصت ساله وارد شد.
کت‌وشلوار شیکی پوشیده بود.
دست‌هاش می‌لرزید.
ـ همون کتابخونه که سفارش داده بودم
آماده شده؟
سانگ‌یی لبخند زد.
ـ بله.چند دقیقه دیگه براتون داخل ماشین می‌ذاریم.
مرد تشکر کرد و بیرون رفت.
شاگرد کارگاه زیر لب گفت:
ـ خیلی آدم عصبی‌ایه.
سانگ‌یی نگاهش رو از پنجره برنداشت.
ـ بعضی آدما وقتی گذشته‌شون دنبالشون می‌کنه همیشه همین شکلی راه میرن.
ظهر.
دوهوان مقابل آرشیو دادگاه ایستاده بود.
پرونده‌ی قتل دختر نوجوان رو دوباره درخواست کرده بود.
کارمند گفت:
ـ خیلی از مدارکش از بین رفته.
ـ چرا؟
ـ آتیش‌سوزی.
دوهوان اخم کرد.
ـ چه سالی؟
ـ تقریباً... پونزده سال پیش.
"چه زمان مناسبی برای از بین رفتن مدارک..."
عصر.
یک کافه‌ی کوچک.
سانگ‌یی کنار پنجره نشسته بود.
مثل همیشه...
قهوه‌ی تلخ.
بدون شکر.
کتاب می‌خوند.
در کافه باز شد.
وو دوهوان وارد شد.
دنبال میز خالی می‌گشت که چشمش به سانگ‌یی افتاد.
دو ثانیه.فقط دو ثانیه.نگاهشون به هم گره خورد.
سانگ‌یی لبخند مودبانه‌ای زد.
ـ کارآگاه وو.
دوهوان نزدیک اومد.
ـ فکر نمی‌کردم دوباره ببینمت.
ـ دنیا خیلی کوچیکه.
ـ یا شاید تو جاهای شلوغ رو دوست داری.
سانگ‌یی خندید.
دوهوان نشست.بدون دعوت.به فنجون قهوه بدون شیرینی نگاه کرد.
ـ تلخ میخوری؟
ـ شیرینی رو دوست ندارم.
ـ عجیبه.
لبخند سانگ‌یی محو شد.
ـ چرا؟
_واسه تعادل بنظرم کنارش خوبه.
نگاهشون چندثانیه روی هم موند.
هردوشون منتظر واکنش دیگری بودن.
پیشخدمت سفارش قهوه‌ی دوهوان و اورد.
سکوت بینشون سنگین شده بود.
سانگ‌یی نگاهش و گرفت و فنجانش و برداشت.
ـ کارآگاه همه چی از ذهنه.من با تلخی راحت‌ترم.
مستقیم بهش نگاه کرد.
ـ وقتی زیادی به یه فرضیه ایمان داشته باشی...
ممکنه حقیقتی که جلوی چشمته رو نبینی.
دوهوان بدون اینکه پلک بزنه، گفت.
ـ و وقتی زیادی مطمئن باشی که باهوشی...
بالاخره یه اشتباه می‌کنی.
سانگ‌یی بلند شد.
پول قهوه رو روی میز گذاشت.
ـ امیدوارم سریع قاتل و پیدا کنی.
صمیمی لبخند زد و از کافه بیرون رفت.
دوهوان تا چند ثانیه همون‌جا نشست.
بعد نگاهش روی میز افتاد.
زیر فنجون سانگ‌یی...
یک دستمال کاغذی مونده بود.
روی اون، رد کمرنگی از گردِ چوب دیده می‌شد.
همون لحظه ذهنش جرقه زد.
قربانی اول...
زیر ناخنش...
ذرات بسیار ریز چوب پیدا شده بود.
اون موقع همه فکر کرده بودن از مبلمان خونه است...
اما اگر...
اگر اون چوب از کارگاه قاتل اومده باشه؟
دوهوان آروم دستمال رو داخل پاکت مدرک گذاشت.
لبخند نزد.
فقط زیر لب گفت:
ـ بالاخره...اولین اشتباهت رو کردی.
چند خیابون اون‌طرف‌تر سانگ‌یی سوار ماشینش شد.
دستش رو روی فرمون گذاشت.
چند ثانیه سکوت.
بعد آروم لبخند زد.
ـ طعمه!
خندید و لباش و گاز گرفت.
ماشین در تاریکی ناپدید شد.

← Back to timeline