#5
چند روز بعد، هر دو همچنان وانمود کردند هیچ اتفاقی نیفتاده.
و شاید اگر فقط همان تماس آنشب بود، میشد نادیدهاش گرفت.
اگر فقط آن لبخندها بود، میشد گفت تصادفیاند.
اگر فقط نگرانیهای جههون بود، میشد اسمش را گذاشت «وظیفه».
اما مشکل این بود که اتفاقها داشتند زیاد میشدند.
جههون وقتی سانگیی دیر جواب میداد، دوباره تماس میگرفت.
سانگیی وقتی میفهمید جههون شب قبل در تعقیب یک مظنون بوده، بیدلیل سراغش را میگرفت.
هر دو متوجه شده بودند.
هر دو انکار میکردند.
و هیچکدام حاضر نبود اولین کسی باشد که این انکار را میشکند.
روزها که گذشت،جههون بالاخره به سرنخ مهمی رسید.
نام مدیر ایمنی هانسوک سازه.
کیم دوشیک.
مردی که هفت سال قبل گزارش ایمنی ساختمان را امضا کرده بود.
مردی که بعد از آتشسوزی از شرکت استعفا داده بود.
و مهمتر از همه...
هنوز زنده بود.
جههون آدرسش را پیدا کرد.
اما وقتی مأموران به خانهاش رسیدند، خانه خالی بود.
روی میز فقط یک پاکت قرار داشت.
داخلش یک عکس بود.
عکس شش قربانی سال ۲۰۱۹.
پشت عکس نوشته شده بود:
«یک نفر هنوز حقیقت را میداند.»
جههون فوراً به سانگیی زنگ زد.
جواب نداد.
دوباره تماس گرفت.
باز هم نه.
این بار چیزی در دلش فرو ریخت.
با خودش گفت احتمالاً سر کار است.
احتمالاً گوشیاش روی بیصداست.
احتمالاً...
اما قبل از اینکه فکر دیگری کند، پیام کوتاهی رسید.
از سانگیی.
«دارم میام.»
جههون نفس راحتی کشید.
فقط دو کلمه.
اما چرا قلبش اینطور آرام شد؟
گوشی را پایین آورد.
زیر لب گفت:
ـ هوف.یچیزیم شده!
همان شب، سانگیی بعد از پایان شیفتش از ایستگاه بیرون آمد.
خیابان خلوت بود.
کیفش را روی شانه انداخت و به سمت ماشین رفت.
در را باز کرد.
اما قبل از اینکه سوار شود، متوجه چیزی شد.
یک پاکت سفید روی شیشهی جلو.
ایستاد.
نگاهش روی پاکت ماند.
آرام جلو رفت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«تو فکر میکنی آتیش رو میشناسی.»
سانگیی پاکت را برداشت.
داخلش یک عکس بود.
عکس خودش.
همان لحظهای که چند روز قبل کنار ساختمان نیمهکاره ایستاده بود.
عکس از فاصلهی دور گرفته شده بود.
پشت عکس فقط یک جملهی دیگر بود:
«اما آتیش هم تو رو میشناسه.»
و عکس بعدی،از خودش و جههون بود.
رنگ از صورت سانگیی رفت.
برای اولین بار، فهمید کسی فقط پرونده را دنبال نمیکند.
کسی دارد خودش را دنبال میکند.
و چند کیلومتر آنطرفتر، جههون همان لحظه داشت شمارهی او را میگرفت.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
این بار سانگیی جواب نداد.
گوشی هنوز روی گوش جههون بود.
بوق...
بوق...
هیچ جوابی.
دوباره شماره گرفت.
این بار هم همان صدای بیروح اپراتور.
جههون گوشی را پایین آورد و به صفحه خیره شد.
آخرین پیام خودش هنوز روی صفحه بود:
«کجایی؟»
چند دقیقه قبل جواب گرفته بود.
«خونه. چرا؟»
و بعد از آن، هیچ.
نگاهش دوباره روی عکس افتاد.
سانگیی کنار ماشینش ایستاده بود؛ عکسی که چند ساعت قبل داخل همان پاکت سفید پیدا کرده بود.
کسی از فاصلهای نهچندان دور او را زیر نظر گرفته بود.
جههون فکش را سفت کرد.
— پیدا شد؟
مأمور روبهرویش سر تکان داد.
— ماشین کیم دوشیک رو پیدا کردیم.
جههون فوراً بلند شد.
— کجاست؟
آدرس را که شنید، کتاش را برداشت.
— راه بیفتیم.
مأمور لحظهای مکث کرد.
— کارآگاه لی...
— چی؟
— دربارهی دوربینهای اطراف خونهی لیسانگیی هم یه چیز پیدا کردیم.
جههون ایستاد.
— چی؟
— همون ماشین سفیدی که دیشب توی عکسها بود، امروز هم نزدیک خونهی سانگیی دیده شده.
چشمهای جههون تیره شد.
— پلاکش؟
شماره را گفتند.
جههون حفظش کرد.
— یکی از بچهها رو بفرستید سمت خونهی سانگیی.
— خودتون؟
جههون در را باز کرد.
— من میرم دنبال کیم دوشیک.
ماشین مشکی در خیابان خیس با سرعت جلو میرفت.
جههون پشت فرمان بود.
دست راستش روی فرمان و دست دیگرش روی بیسیم.
— موقعیت ماشین کیم دوشیک؟
صدای مأمور از آن طرف آمد:
— خیابون صنعتی، نزدیک تقاطع سوم. ماشین رها شده.
— وضعیت راننده؟
— کسی داخلش نیست.
جههون اخم کرد.
همان لحظه صدای دیگری روی بیسیم آمد.
— یه ماشین مشکوک از محدوده خارج شده.
جههون سریع پرسید:
— مدل؟
— کراس اوور سفید. پلاک...
همان شماره.
جههون پایش را روی گاز فشار داد.
— دارمش.
ماشین سفید چند صد متر جلوتر بود.
جههون چراغ گردان را روشن کرد.
— پلیس! بزن کنار!
ماشین حتی سرعتش را کم نکرد.
— شیبال...
جههون فرمان را چرخاند.
ماشین سفید وارد خیابان فرعی شد.
جههون پشت سرش پیچید.
— مرکز، تعقیب خودرو. احتمال ارتباط با پرونده هانسوک.
صدای بیسیم آمد:
— دریافت شد.
ماشین سفید ناگهان سرعت گرفت.
جههون هم سرعتش را بالا برد.
دو پیچ.
یک تقاطع.
یک کامیون از روبهرو رد شد.
ماشین سفید با فاصلهای بسیار کم از کنار آن گذشت.
جههون زیر لب گفت:
— دیوونهای...
مظنون ناگهان ترمز کرد.
جههون هم ترمز گرفت.
اما ماشین سفید دوباره حرکت کرد.
این بار به جای فرار مستقیم، سرعتش را کم کرد.
جههون مشکوک شد.
— چرا...
درست همان لحظه ماشین سفید ناگهان دور زد.
مستقیم به سمت ماشین جِهون آمد.
— چی..
صدای مهیب برخورد همهچیز را بلعید.
ضربه از سمت راننده وارد شد.
بدن جههون با شدت به سمت راست پرت شد.
کمربند ایمنی او را نگه داشت، اما شانهاش محکم به قسمت داخلی خودرو کوبیده شد.
پهلو و دندههایش هم به لبهی کنسول خورد.
نفسش برای چند ثانیه بند آمد.
ماشین چرخید و با صدای کشیده شدن لاستیکها چند متر جلوتر متوقف شد.
سکوت.
فقط صدای موتور.
جههون چشمهایش را بسته بود.
نفس عمیقی کشید.
درد تیزی از شانه تا پهلویش دوید.
دندانهایش را روی هم فشار داد.
— آخ...
دستش را روی پهلویش گذاشت.
درد داشت.
اما قابل تحمل بود.
نگاهش را به آینه انداخت.
ماشین سفید دیگر آنجا نبود.
فرار کرده بود.
جههون خواست در را باز کند.
درد شانهاش دوباره پیچید.
چند ثانیه صبر کرد.
بعد پیاده شد.
مأمور همراهش از ماشین دیگر خودش را رساند.
— کارآگاه! حالتون خوبه؟
— آره.
— مطمئنید؟
جههون نفسش را صاف کرد.
— فقط کوبیدم به در.
— باید برید بیمارستان.
— بعداً.
— کارآگاه..
— پلاک رو بفرست برای همهی واحدها.
مأمور با ناباوری نگاهش کرد.
جههون به ماشین سفید که در دوردست ناپدید شده بود خیره شد.
چهل دقیقه بعد.
پزشک بعد از معاینه و عکسبرداری، پرونده را بست.
— شکستگی ندارید.
جههون نفس راحتی کشید.
— پس میتونم برم؟
پزشک نگاهش کرد.
— میتونید. ولی باید چند روز استراحت کنید.
— منظورت چند روزه؟
— حداقل سه، چهار روز فعالیت سنگین ممنوع.
جههون چیزی نگفت.
پزشک ادامه داد:
— شونهتون ضربه دیده و پهلوتون هم کوفتگی شدیده. اگر درد بیشتر شد، تنگی نفس داشتید یا سرگیجه گرفتید، برگردید.
— باشه.
— و مسکن رو طبق دستور بخورید.
جههون سر تکان داد.
وقتی پزشک رفت، گوشیاش را برداشت.
سه تماس از تیم.
یک پیام.
«ماشین پیدا نشد.»
جههون اخم کرد.
بعد صفحه را پایین کشید.
شمارهی سانگیی.
تماس گرفت.
این بار جواب آمد.
— الو؟
صدای خوابآلود سانگیی بود.
جههون ناخودآگاه آرامتر شد.
نفسش را بیرون داد.
— واقعاً خوشحالم میبینم خوابی.
— نبودم...
جههون اخم کرد:
_مطمئنی؟نصف عمرت و خوابیها.
سانگیی خمیازه کشید:
_نه فقط حوصله نداشتم.کجایی؟میخوام بیام پیشت..
جههون نگاهی به ساعت انداخت.
نزدیک نیمهشب بود.
—نمیشه.سرم شلوغه...
درد شدیدی که در بدنش پیچید باعث شد نفسش بگیرد و صحبتش نصفه بماند.
آن طرف خط هم سکوت شد.
فقط نفس عمیق سانگیی شنیده میشد.
انگار چندثانیه متوجه چیزی نشد:
_کجایی جههون؟
جههون کمی مکث کرد.
—نمیشه بیای.
—باشه نگو خودم از ادارهت میپرسم!
— سانگیی...
تماس قطع شد.
جههون کلافه به گوشی نگاه کرد و از درد بدنش اخم کرد.
نیمساعت بعد، در اتاق باز شد.
سانگیی وارد شد.
موهایش کمی بههمریخته بود و یک هودی تیره پوشیده بود.
نفسش هنوز کمی تند بود.
نگاهش مستقیم روی جههون افتاد.
اول صورتش.
بعد شانهی بستهشده.
بعد دست سالمش که روی پهلو قرار گرفته بود.
سانگیی جلو آمد.
ترسیده بود.
جههون ابرو بالا انداخت.
—تو..؟
سانگیی دستهاش و به صورت جههون گرفت.
به چپ و راست تکونش داد.
بقیه جاهاش و نگاه کرد:
_بقیه جاهات سالمه؟
جههون صورتش و از دست سانگ بیرون کشید.
نگاه ازش گرفت:
— پهلوم هم یه کم...
سانگیی چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
بعد خیلی آرام پرسید:
—کار کی بود؟
جههون از جدیت او جا خورد:
_آروم باش..
_بگو.
جههون کلافه سر تکون داد:
_کیم دو شیک.
سانگیی مشت گرد کرد:
_اون عوضی..
جههون دستش و کشید تا کنارش روی تخت بشینه:
_یااا.بیخیال!
سانگ سر پایین انداخت.
این سکوت یهوییاش جههون رو به تعجب انداخت:
_چت شده؟
سانگ رو گرفت.
ابروهای جِهون بالا پرید.
نیشخندی زد:
_هی...واقعاً نگران من...
سانگیی سر پا ایستاد.
مشتش و گرد کرد:
_راست میگی.
جههون اخم کرد.
_من نصف عمرم و خواب بودم.اگه تو هم زنگ نمیزدی...
جههون با حرص پلک زد:
_بس کن.
سانگیی آروم سمتش چرخید.
از اون پسر پرحرفِ شاد واقعاً همین صورت ناراحت الان روبروی جِهون بود.
_دارو خوردی؟
حال جههون از ناراحتی سانگ گرفته شد.
آروم سر تکون داد.
سانگیی به طرف در رفت:
_میرم داروهات و بگیرم.
چندین دقیقه گذشت و سانگیی با دارو و بطریآب و یه ظرف غذا برگشت.
همه چی رو روی میز گذاشت و مشغول آماده کردن قرص شد.
جههون در سکوت نگاهش میکرد.
نمیدونست چه حسی نسبت بهش داشت.
سانگ قرص و آب را آورد و مقابلش گرفت:
_میتونی بشینی؟
جههون نفس عمیق کشید که دوباره درد توی پهلو و شانهاش پیچید:
_اولین بارته؟
چشمای سانگ بطور بامزهای گرد شد:
_چی؟
جههون به قرص اشاره کرد:
_از یه آدم مریض مراقبت میکنی؟
سانگ به قرص و آب توی دستش نگاه کرد.
موهای بههم ریختهاش تا روی چشماش میرسید و بدن ورزیدهاش توی این هودی مشکی گشاد گم شده بود.
این خنگ شدنش باعث میشد جههون نامحسوس بزاقش و قورت بده:
_قرص و بعد از غذا میدن نه با معده خالی.
سانگیی لبش رو گاز گرفت.
راست میگفت.
شیبالی زیرلب گفت و قرص و توی سطل انداخت.
_پس اول غذا!
ظرف و باز کرد و قاشق و توش گذاشت.
روی تخت نشست:
_میتونی بشینی؟
جههون اخمی کرد:
_معلومه که آره.
دستش و به تخت گرفت و بالاتنهاش و بالا گرفت اما خبر نداشت پهلوی کبود شده و شانه ضرب دیدهاش از پشت بهش خنجر میزنن.
از درد عرق به پیشونیاش نشست و آخ زیرلبش به گوش سانگ رسید.
سانگ کمکمش کرد برگرده:
_بخواب احمق نشو!
ابروی جههون بالا پرید:
_به من گفتی احمق؟
نگاهش یکدفعه جدی شد و سانگ تازه فهمید چی گفت.
به خودش اشاره کرد:
_با خودم بودم!
و لبخند احمقانهای زد.
قاشق و توی سوپ گذاشت و به سمت دهن جههون برد:
_عا..!
چشمای جههون گرد شد اما دهنش و باز کرد و سانگ همونطور که میخندید بهش سوپ داد:
_الان تو مریضی.باید به حرف دکتر سانگ گوش بدی!
جههون سوپ و قورت داد:
_دکتر سانگ فردا توی آتشنشانی شیفت نیست؟!
سانگیی سر تکون داد و به دروغ گفت:
_آنییو!
متوجه خیسی دور لبهای جههون شد.
با انگشت شست دورلبهاش و تمیز کرد.
جِهون از این حرکت سانگ قلبش به تپش افتاد و سرش و عقب کشید:
_هی!
سانگیی مظلومانه گفت:
_یکم کثیف شده بود.
بعد ناخودآگاه شستش و لیس زد:
_خوشمزهاس؟
چشمای جههون گرد شد.
سانگیی سر تکون داد:
_اوم!
متوجه نگاه متعجب جههون که شد تازه فهمید چه کرده بود.
انگشتش و نگاه کرد.
یدفعه گفت:
_اَییی!!
جههون خیره به اون آروم روی تخت نشست.فاصله صورتاشون و کم کرد.
سانگیی ساکت شد و هرچی جههون خودش و جلو میکشید اون سرش و عقب میگرفت.
ضربان قلبش داشت بالا میرفت.
جههون خیلی جدی بود،چشماش روی چشمای لرزون سانگیی خیره بود.
آروم لب زد:
_خوشت نیومد؟
سانگیی گلوش و تر کرد.جواب نداد.
کوبش قلبش از مدار خارج شده بود.
جههون و با دست هل داد:
_شیبال.داشت باورم میشد!
جههون که تا اون لحظه بزور خودش و نگه داشته بود یدفعه خندید.
با خنده اون سانگیی هم خندید.
جههون دستش و به پهلوش گرفت و آخ گفت.
هیچکدوم به روی خودشون نیوردن که چطور قلبهاشون تند میتپید...
نزدیک به صبح بود که اثر مسکن تحلیل رفت و باعث شد جههون چشمهاش و باز کنه.
به سقف خیره شده بود.
نمیدونست سانگیی رفته خونه یا نه.
نمیدونست وقتی کیم دوشیک باهاش همچین کاری کرده،پس سانگیی در امانه یا نه.
نمیدونست آخر پرونده چی میشه.
اثرات دردش دوباره داشت برمیگشت.
یاد لحظهای افتاد که سانگیی بهش غذا میداد.
و اون لحظهء انگشتش دور لبهاش.
ضربان تند قلبش.
بزاق قورت داد و زمزمه کرد:
_...چم شده!
با حرص پلک زد و به بغل چرخید.
با دیدن سانگیی خوابیده روی صندلی،چندبار پلک زد.
خونه نرفته بود؟
جههون آروم از جاش بلند شد.
سر تکون داد:
_آیگو.چقدر خنگه!
خیلی آهسته پاهاش و روی زمین گذاشت.
بدنش از پریدن مسکن کرخت بود.
آروم قدم برداشت و به صندلی نزدیک شد.
سانگیی دست به سینه و توی خودش مچاله شده بود.
حتماً سردش بود.
لبخندکمرنگی روی لبهای جِهون نشست.
یاد اولین باری افتاد که همدیگر و دیدن؛همون روزایی که حسابی روی مخ هم میرفتن.
با انگشت دست سالمش موهاش و کنار زد و به صورت معصوم خوابیدهاش نگاه کرد.
مردمکهاش روی همه اجزای صورت سانگ میچرخید و روی لبهاش متوقف شد.
لحظه مکیدن انگشتش و حس خوبش...
جهون نفس آرومی کشید.
صدایی توی ذهنش میگفت:
_ببوسش..
جههون لبش رو زیر دندون گرفت.
_ببوسش..
دستش و گرد کرد و چرخید.
چشم بست.
نمیخواست اذیتش کنه.
خودخواه بشه.
بزاق قورت داد و دوباره چرخید.
نه!
نمیتونست آروم بشینه.
میخواستش...
نزدیکتر شد.بالای سرش ایستاد.
تندتند بزاقش و قورت میداد.
گلوی لعنتیاش خشک شده بود.
آروم خم شد.
چشمهاش و بست.
صدای کوبش قلبش و توی گوشهاش میشنید.
اهمیتی به درد شروع شدهاش نمیداد.
فاصله لبهاشون داشت کمتر میشد...
بدن جههون گرمتر شد که...
صدای زنگ گوشی توی اتاق پیچید!
سانگیی چشمهاش و باز کرد.
جههون چشمهاش و باز کرد!
دوتاشون گیج و منگ تند پلک میزدن.
جههون تازه یادش اومد چیشد.
سریع راست شد.
سانگیی هم عقب کشید.
تند نفس میکشید.
از دیدن یه جفت چشم بالای سرش وقتی هنوز ویندوز نداشت و غرق خواب بود ترسیده بود.
جههون صدا صاف کرد.
چرخید.
مشتی به پشت کلهاش زد و به سمت گوشیء مزاحمش رفت.
گوشی را برداشت و پیام را باز کرد.
از تیم بود.
«کیم دوشیک پیدا نشده. اما از دوربینهای مسیر خودرو، تصویر یک نفر قبل از فرار ثبت شده.»
جههون عکس را باز کرد.
مردی با کلاه و ماسک.
چهره مشخص نبود.
اما چیزی در دستش دیده میشد.
یک پوشه.
روی پوشه لوگوی هانسوک.
جههون که حالا حواسش جمعتر شده بود زیر لب گفت:
— پس هنوز مدارک دستشه...
سانگیی چشمهاش و مالید.
اون صحنه جههون بالای سرش،نمیدونست خواب میدید یا واقعیت رو!
— چی شده؟
صداش حسابی بم بود و اگر کسی نمیدونست فکر میکرد سانگ مریض شده و جههون مراقبش بود!
جههون به سمتش چرخید.
با دست آتل شدهاش بهش اشاره کرد:
_چرا خونه نرفتی؟
سانگ چشم بست.
دستهاش و بالا کشید و به بدنش کش و قوس داد.
_نمیشد تنهات گذاشت!
جههون نیشخند زد.
کی به کی میگفت!
جههون دوباره نگاهش به گوشی کشیده شد.
شش قربانی.
کیم دوشیک.
هانسوک.
و حالا مردی که با مدارک قدیمی فرار کرده بود.
همهچیز داشت به همان نقطه برمیگشت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، گوشی سانگیی زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
سانگیی جواب داد.
— الو؟
چند ثانیه سکوت آمد.
بعد صدایی آرام و نامعلوم از آن طرف خط بلند شد:
— شما خیلی به هم نزدیک شدید.
چهرهی سانگیی تغییر کرد.
جههون فوراً متوجه رنگ پریدگیاش شد:
— کیه؟
صدای آن مرد ادامه داد:
— وَ این اشتباهه.
_تو..
تماس قطع شد.
جههون دوید و گوشی را از دست سانگیی گرفت.
—اون عوضی بود؟الان میگم ردیابیش کنن.
سانگیی هنوز به گوشیاش در دست جههون خیره مانده بود.
جههون آرام گفت:
— سانگیی؟
سانگیی سر بلند کرد.
این بار نگرانی در چشمهای هر دو نفر بود.
نه فقط برای پرونده.
برای یکدیگر.
و هیچکدام دیگر نمیتوانستند وانمود کنند که این فقط نگرانیِ دو همکار است.
14 views