JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Shadow | JustPaste.app
14 days ago22 views
✍️Creative Writing

Shadow

#4
باران برای اولین بار بعد از چند روز قطع شده بود.
اما روی میز وو دو هوان هوا هنوز طوفانی بود.
چهار عکس.
چهار قربانی.
چهار نفر که در پرونده‌ی هفده سال پیش نقش داشتن.
دوهوان آروم گفت:
ـ اگر این یه لیست باشه...پس هنوز تموم نشده.
همکارش نزدیک اومد.
ـ چی؟
ـ همیشه چهار نفر نبودن حتماً یه نفر دیگه هم بوده.
آرشیو دادگاه.
پیرمرد مسئول پوشه‌ی زردرنگی رو روی میز گذاشت.
ـ این آخرین نسخه‌ست.خیلی از برگه‌ها از بین رفته.
دوهوان صفحه به صفحه ورق زد.تا اینکه چشمش روی یک اسم ثابت ماند.
هان ته‌سو.
کارآگاه پرونده.
کسی که همون شب دختر نوجوان رو پیدا کرده بود.
اما سه روز بعد...
پرونده از دستش گرفته شده بود.
دوهوان زیر لب گفت:
ـ چرا اسمش توی گزارش‌های جدید نیست؟
همون لحظه...
در گوشه‌ای از شهر.
سانگ‌یی با پیرمردی روی نیمکتی نشسته بود.
پیرمرد لبخند زد.
ـ هنوزم هر هفته میای.
ـ قول داده بودم.
ـ فکر نمی‌کردم یادت بمونه.
سانگ‌یی کیسه‌ی میوه رو کنارش گذاشت.
ـ آدم نباید قولش رو فراموش کنه.
پیرمرد دستش رو روی شونه‌ی سانگ‌یی گذاشت.
ـ کاش پسر خودم نصف تو بود.
سانگ‌یی فقط لبخند زد.
از دور...
هیچ‌کس باور نمی‌کرد این مرد آرام...
همان قاتل زنجیره‌ای باشد.
عصر.
دوهوان به آدرس هان ته‌سو رسید.
خانه...
خالی بود.
در نیمه‌باز.
میز شام هنوز چیده شده بود.
اما کسی اونجا نبود.
روی دیوار فقط یک جمله با ماژیک نوشته شده بود:
«دیر رسیدی.»
همون لحظه تلفن دوهوان زنگ خورد.
ـ کارآگاه وو!
صدای همکارش می‌لرزید.
ـ هان ته‌سو رو پیدا کردیم...هنوز زنده‌ست.
بیمارستان.
هان ته‌سو روی تخت افتاده بود.
اکسیژن.
سرم.
بدنی پر از کبودی.
اما زنده.
دوهوان جلو رفت.
ـ کی این کارو کرد؟
پیرمرد با سختی چشم باز کرد.
ـ اون...
دوهوان خم شد.
ـ اسمش!
لب‌های پیرمرد لرزید.
ـ اون...نجار.
همان لحظه سرفه‌های شدیدش شروع شد.
پزشک‌ها دویدن داخل.
دوهوان رو بیرون بردن.
در بسته شد.
و دیگر هیچ اسمی گفته نشد.
نیم ساعت بعد.
کارگاه چوب.همان شب...
سانگ‌یی وارد زیرزمین خونه‌اش شد.
دیوار سیمانی.
قفسه‌های فلزی.
یک میز چوبی.
و روی دیوار...
پنج عکس.
چهار عکس با یک خط قرمز روشون کشیده شده بود.
پنجمی...
هان ته‌سو.
سانگ‌یی چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد ماژیک را برداشت.
اما خط قرمز رو نکشید.
فقط زیر لب گفت:
ـ تو هنوز زنده‌ای...
یعنی بازی هنوز تموم نشده.
چراغ خاموش شد.

← Back to timeline