#1
●برخورد●
ساعت از یازده شب گذشته بود.
آژیر ماشین آتشنشانی خیابان خلوت را پر کرده بود و نور قرمز و آبی چراغها روی دیوارهای سیاهشدهی انبار متروکه میلغزید.
سانگیی از ماشین پایین پرید.
—ماسکها! دستگاه تنفسی کامل! کسی بدون دستور وارد نشه!
بوی تند سوختگی از فاصله چند متری هم حس میشد.
ساختمان قدیمی بود؛ یک انبار سهطبقه که سالها پیش تعطیل شده و حالا بیشتر شبیه اسکلت پوسیدهای وسط منطقه صنعتی بود.
شیشههای طبقه اول شکسته بودند و شعلهها از پنجرههای سمت شرقی بیرون میزدند.
یکی از آتشنشانها دوید سمت سانگیی.
—کاپیتان! احتمالاً چندنفر داخل موندن.
سانگیی لحظهای به ساختمان نگاه کرد.
—کجا؟
—طبقه دوم. نگهبان شیفت شب گفته قبل از شروع آتیش، صدای کمک شنیده.
سانگیی کلاهش را محکم روی سرش گذاشت.
—تیم دو با من.
یکی از نیروها بازویش را گرفت.
—ولی طبقه دوم هنوز تخلیه نشده، سقفش هم..
—میدونم.
نگاهش دوباره به پنجرهها رفت.
—برای همین سریع میریم.
و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، وارد ساختمان شد.
چند دقیقه بعد، دو ماشین پلیس جلوی انبار ترمز کردند.
لی جههون از ماشین پیاده شد و در حالی که دستکشهایش را میپوشید، نگاهی به ساختمان انداخت.
—همه خروجیها رو ببندید. هیچکس بدون اجازه وارد یا خارج نشه.
یکی از مأموران نزدیک شد.
—گزارش اولیه میگه احتمالاً آتشسوزی تصادفیه.
جههون ابرو بالا انداخت.
—گزارش اولیه همیشه احتمال داره اشتباه باشه.
—هنوز جسد رو تأیید نکردیم.
—پس اول جسد رو پیدا کنیم.
جههون به سمت ورودی رفت.
یکی از آتشنشانها جلویش را گرفت.
—ورود ممنوعه.
جههون کارت شناساییاش را نشان داد.
—پلیس جنایی.
—مهم نیست. تا وقتی ایمنی تأیید نشده، کسی وارد نمیشه.
جههون به ساختمان نگاه کرد.
بعد به آتشنشان.
—من دنبال قاتلم، نه ماجراجویی.
—منم نمیخوام بعداً جنازه یه پلیس رو از زیر آوار بیرون بکشم.
جههون چند ثانیه نگاهش کرد.
اوکی داد.
کمی کنار رفت.
—پس منتظر میمونم.
داخل ساختمان، سانگیی با چراغ قوه مسیر را روشن میکرد.
دود غلیظ بود.
صدای ترک خوردن چوب و فلز از اطراف شنیده میشد.
—تیم دو، سمت راست! اتاقهای انتهای راهرو رو چک کنید!
صدای یکی از نیروها در بیسیم آمد:
—چیزی پیدا نکردیم!
سانگیی جلوتر رفت.
ناگهان صدای ضعیفی شنید.
ایستاد.
—شنیدین؟
همکارش پرسید:
—چی؟
سانگیی دستش را بالا آورد.
چند ثانیه سکوت.
بعد دوباره.
تق... تق...
از پشت یک در فلزی.
سانگیی خودش را به در رساند.
—کسی اونجاست؟
صدایی ضعیف از داخل آمد.
—کمک...
—برو عقب.
با ضربهی شانه در را باز کرد.
مرد جوانی گوشه اتاق افتاده بود.
سانگیی زانو زد.
—هی! صدامو میشنوی؟
مرد به سختی چشم باز کرد.
—اون...
—چی؟
—یه نفر اونجا..
مرد دوباره بیهوش شد.
سانگیی بدون معطلی او را بلند کرد.
—میبریمش بیرون!
وقتی از ساختمان بیرون آمدند، جههون همان نزدیکی ایستاده بود.
نگاهش روی مرد مصدوم افتاد.
—زندهست؟
سانگیی جواب داد:
—فعلاً.
—چیزی نگفت؟
سانگیی به او نگاه کرد.
—گفت یه نفر اونجا بوده.
جههون فوراً جدی شد.
—کی؟
—نمیدونم.
—همین؟
سانگیی داشت ماسکش را درمیآورد:
—آره.
جههون نگاهش را به ساختمان برگرداند.
—آتیشسوزی احتمالاً عمدی بوده.
سانگیی شانه بالا انداخت.
—منم همین فکرو میکنم.
جههون کاملاً سمت او چرخید:
—فکر میکنی؟!
سانگیی نگاهش کرد.
—چیه!
—تو آتیشنشانی. تشخیص عمدی بودن آتشسوزی مگه با تو نیست؟
سانگیی ابرو بالا انداخت.
—ولی من پنج دقیقهست داخل اون ساختمون بودم.هنوز کامل ندیدم.
چند ثانیه سکوت.
—اصلاً اسمت چیه؟
—لی سانگیی.
—منم لی جههونم.کارآگاه دایره جنایی.
سانگیی نگاه ازش گرفت.
زمزمه کرد:
_خب به من چه!
حدود بیست دقیقه بعد، آتش تا حد قابلکنترلی خاموش شده بود.
تیم جنایی وارد ساختمان شد.
جههون در طبقه دوم ایستاد.
بوی سوختگی همهجا پیچیده بود.
چراغ قوهاش روی کف سوخته حرکت کرد.
یکی از مأموران ناگهان گفت:
—کارآگاه! اینجا!
جههون جلو رفت.
پشت یک ستون فلزی، بخشی از بدن مردی دیده میشد.
خم شد.
نبضی وجود نداشت.
—هیچکس به چیزی دست نزنه.
مأمور پزشکی قانونی نزدیک شد.
جههون اطراف را نگاه کرد.
جسد کاملاً سوخته بود.
اما یک چیز عجیب بود.
هیچ سوختگیای در اطراف سر به اندازه بقیه قسمتهای بدن نبود.
جههون آرام گفت:
—این مرد قبل از آتیش مرده.
پزشک قانونی نگاهش کرد.
—احتمالش زیاده.
جههون چراغ قوه را پایینتر برد.
کنار جسد، چیزی برق زد.
یک تکه فلز کوچک.
خم شد و نگاه کرد.
شبیه تکهای از یک فندک فلزی بود.
در همان لحظه صدای قدمهایی آمد.
سانگیی وارد راهرو شد.
—گفتن بازم جسد پیدا کردین.
جههون بدون اینکه نگاهش کند گفت:
—آره.
سانگیی نزدیکتر آمد.
چشمش روی جسد افتاد.
بعد روی کف زمین.
چند ثانیه ساکت ماند.
—اینجا آتیش شروع نشده.
جههون برگشت سمتش.
—چی؟
سانگیی به سقف و دیوارها اشاره کرد.
—سوختگیها رو ببین.
جههون دوباره نگاه کرد.
سانگیی ادامه داد:
—اگه آتیش از اینجا شروع شده بود، مسیر گسترشش باید به اون سمت میرفت.
با انگشت اشاره کرد.
—ولی این قسمت شدت حرارت بیشتری داره.
جههون چند لحظه نگاهش کرد.
—یعنی...؟
سانگیی تایید کرد
—یعنی آتیش از جای دیگه شروع شده و به اینجا رسیده.
جههون آرام سر تکان داد.
حالا نگاهش دیگر مثل چند دقیقه قبل نبود.
این بار واقعاً داشت به حرفهایش گوش میداد.
—میتونی محل شروع رو پیدا کنی؟
سانگیی لبخند زد.
—بالاخره یه سؤال درست پرسیدی.
جههون نگاهش کرد.
—زیاد خوشحال نشو.
سانگیی خم شد و شروع کرد به بررسی کف.
چند ثانیه بعد دستش را روی بخشی از زمین گرفت.
—اینجا.
جههون جلو آمد.
سانگیی گفت:
—مواد قابل اشتعال ریخته شده.
جههون پرسید:
—بنزین؟
—نه.
مقداری از خاکستر را با ابزار مخصوص کنار زد.
—چیزی غلیظتر.
جههون نگاهش کرد.
—پس قاتل میخواسته آتیش سریع پخش بشه ولی نمیخواسته از محل جنازه باشه تا عمدی بنظر برسه.
سانگیی آرام گفت:
—و میخواسته چیزی باقی نمونه.
هر دو به جسد نگاه کردند.
برای اولین بار، هیچکدام چیزی برای گفتن نداشتند.
صبح نزدیک بود.
پرونده رسماً قتل تلقی شد.
جههون کنار ماشین پلیس ایستاده بود و گزارش اولیه را میخواند.
سانگیی از کنار او رد شد.
جههون بدون اینکه سر بلند کند صدایش زد.
سانگیی برگشت.
—بله، کارآگاه؟
—فردا ساعت هشت بیا اداره.
—برای چی؟
—بازجویی.
سانگیی خندید.
—الان من مظنونم؟
جههون بالاخره نگاهش کرد.
—نه...شاهدی.
سانگیی نفس بیرون داد:
—اوکی.
چند قدم رفت، بعد برگشت.
—ولی یه چیزی..
—چی؟
—من ساعت هشت سر شیفتم.
جههون چشم تاب داد:
—پس هفت و نیم بیا!
سانگیی فکری کرد:
—اون موقع خوابم.
—اون دیگه مشکل من نیست!
سانگیی زمزمه کرد:
_چرا حس میکنم واقعاً رومخی؟
جههون خیلی خونسرد گفت:
—چون منم همین حس رو دارم.
سانگیی لبخند زد.
—عالیه.
و رفت.
جههون چند لحظه نگاهش کرد.
بعد دوباره به پرونده برگشت.
روی صفحه، عکس جسد و گزارش اولیه باز بود.
اما یک جمله از حرف سانگیی مدام در ذهنش تکرار میشد:
«اینجا آتیش شروع نشده.»
جههون صفحه را بست.
قاتل فقط یک نفر را نکشته بود.
او چیزی را پنهان کرده بود.
و بدتر از آن...
کسی که این کار را کرده بود، به نظر میرسید خیلی خوب میدانسته پلیس چطور تحقیق میکند.
و این یعنی پرونده تازه شروع شده بود.
29 views