#p_²
فردای اون روز، ساعت دوازده ظهر، باشگاه اسبسواری شلوغتر از چیزی بود که شیوان انتظار داشت.
صدای قدمهای اسبها، برخورد نعلها با زمین و صدای مربی از گوشهی محوطه شنیده میشد.
شیوان کلاهش رو مرتب کرد و به اسبی که کنارش ایستاده بود نگاه کرد. دستش رو آروم روی گردنش کشید.
_شیوان!
سرش رو بلند کرد.
سانگیی با لباس مخصوص سوارکاری از سمت دیگهی محوطه به طرفش میومد. کلاهش رو هنوز سرش نذاشته بود و موهاش کمی بههم ریخته بود.
شیوان لبخند زد.
_فکر کردم زودتر میای.
سانگیی نزدیکش شد و نگاهی به اسب انداخت.
_ببخشید.ترافیک بود.
بعد دستش رو روی زین گذاشت و بندش رو بررسی کرد.
_این شلّه.
شیوان به زین نگاه کرد.
_جدی؟
سانگیی جواب نداد. بند رو محکم کرد و دوباره با دست کشید تا مطمئن بشه.
_الان خوبه.
شیوان چند لحظه به دستهای سانگیی نگاه کرد و بعد نگاهش رو بالا آورد.
_مرسی.
سانگیی فقط لبخند کوچیکی زد و کلاهش رو سر گذاشت.
مربی از دور صداشون کرد و هر دو به سمت محوطهی تمرین رفتن.
شیوان اول سوار شد. با اشاره مربی آروم پاهاشو به شکم اسب قهوهای زد.
اسب چند قدم جلو رفت.
آروم آروم.
شیوان لبخندی زد.حس خوبی داشت.
سانگیی جلوتر از اون بود و هردو در آرامش تمرین میکردن.
چنددور آروم زدن و با اشاره مربی باید سرعتشون و بالاتر میبردن.
شیوان تمریناتش و حفظ بود؛اما ناگهان از برخورد ناخودآگاه پاهاش به شکم حیوون،اسب سرعتش بیشتر شد.
_آروم... آروم...
شیوان افسار رو کشید، ولی اسب همچنان بیقرار بود.
سانگیی که چند متر جلوتر بود، سریع برگشت.
_شیوان!
اسب ناگهان به سمت کنارهی محوطه چرخید.
شیوان تعادلش رو از دست داد و بدنش به جلو خم شد.
سانگیی بدون فکر اسب خودش رو متوقف کرد و پایین پرید.
چند قدم دوید و افسار اسب شیوان رو گرفت.
_آروم...هی..آروم...ششش!
اسب بالاخره ایستاد.
شیوان نفسش رو بیرون داد و هنوز روی زین مونده بود.
تند نفس میکشید.
سانگیی دستش رو بالا آورد.
_بیا پایین.
_خوبم.
_گفتم بیا پایین.
لحنش این بار جدیتر بود.
شیوان دست سانگ و گرفت و از اسب پایین اومد.
همین که پاهاش روی زمین قرار گرفت، سانگیی دستش رو دور بازوش گرفت.
_سرت گیج نمیره؟
_نه.
_مطمئنی؟
شیوان سر تکون داد و لبخند زد:
_آره.
سانگیی چند ثانیه نگاهش کرد.
_پس چرا رنگت پریده؟
شیوان چیزی نگفت.
به اسب رم کرده نگاه کرد:
_شاید زبون من و خوب نمیفهمه!
با خندش سانگ هم لبخند کمرنگی زد.
هنوز دستش رو از بازوی اون برنداشته بود.
شیوان خیلی آروم گفت:
_هیونگ...
سانگیی به خودش اومد.
به دستش نگاه کرد که بازوی شیوان و محکم چسبیده بود. تازه متوجه شد و دستش رو عقب کشید.
_آه... ببخشید.
شیوان لبخند زد:
_کنچاناا.
مربی نزدیکشون شد و دربارهی اسب توضیحاتی داد.
از اینکه علاوه بر افسار باید مراقب حرکت اضافه پاهاشون هم باشن.
سانگیی با دقت گوش داد و چند بار سر تکون داد.
بعد رو به شیوان کرد:
_امروز با این یکی تمرین نکن.
_خب فردا فیلمبرداری داریم.پس چی کار کنم؟
سانگیی چند لحظه بهش نگاه کرد:
_با اسب من تمرین کن.
شیوان متعجب نگاهش کرد:
_اسب تو؟
_آره.
_ولی خودت چی؟
سانگیی لبخند زد.
_من خیلی مشکل ندارم.بلدم.اصلاً یکی دیگه برمیدارم بعداً.
شیوان چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
و برای اولین بار، وقتی دوباره سوار اسب شد، بیشتر از اینکه حواسش به حرکت اسب باشه، حواسش به سانگیی بود که چند متر اونطرفتر ایستاده.
مشغول صحبت با مربی بود و هر چند لحظه یک بار برمیگشت تا مطمئن بشه هنوز حالش خوبه.
هیچکدوم حواسشون نبود که توسط دوربینهایی شکار میشن...
***
بعد از تمرین سانگیی نگاهی به ساعتش انداخت.
هنوز وقت برای گذروندن داشت:
_شیوان بریم جایی چیزی بخوریم؟
شیوان فکری کرد:
_آم...
سمت سانگ برگشت:
_ماسک و کلاه نیوردم.
سانگیی نگاهش کرد.
لب زیر دندون کشید.
شیوان موهاش و با عینک آفتابیاش بالا داده بود.
_صبرکن..
عینک و که برداشت موهای لخت شیوان توی صورتش پخش شد.
موهاش و تا روی چشمهاش با انگشتهاش شونه کرد.
شیوان خیره سانگ بود.
بازی انگشتای سانگ با موهاش حالی به حالیاش میکرد.
نگاهش و پایین انداخت.
آروم پوست لبش رو میجوید.
سانگیی عینک و به چشمهای شیوان زد و با لبخند نگاهش کرد:
_دیگه منم نمیشناسمت.
لب شیوان کش اومد.
کلاه کپ سانگیی و برعکس کرد.
از پشت شیشه عینک طبی به چشمهای براقش نگاه کرد:
_تو هم قابل شناسایی نیستی دیگه.
هردو به سمت فروشگاههای اطراف راه افتادن
کنار هم با ذوق به ماهیهای آکواریم بعضی مغازهها اشاره میکردن.
سانگیی انگشتش رو به شیشه نزدیک کرد و به یه ماهی کوچیک نارنجی و سفید اشاره کرد:
_این پلاتیه.
شیوان نزدیکتر شد:
_پلاتی؟
سانگیی با ذوق سر تکون داد:
_آره.خیلی بامزهست، نه؟اینا معمولاً آرومن، ولی خیلی کنجکاون. تازه رنگهای مختلفی هم دارن.قرمز،نارنجی،زرد...
انگشتش رو دنبال حرکت ماهی کشید:
_این یکی رو ببین.انگار داره دنبال ما میاد.
شیوان خندید.
_فکر کنم فقط داره دنبال غذا میگرده.
سانگیی چند لحظه با دقت نگاهش کرد:
_نه،نه.نگاه کن با بقیه فرق داره.حس میکنم باهوشه.
شیوان با خنده نگاهش کرد:
_یااا. از کجا فهمیدی؟
سانگیی خیلی جدی جواب داد:
_از نگاهش.
شیوان خندید و سرش رو تکون داد:
_حتی برای ماهی هم شخصیت میسازی.
سانگیی دوباره به ماهی نگاه کرد:
_خب ببین چقدر قشنگه.
شیوان هم نگاهش رو به آکواریوم برگردوند:
_آره...قشنگه.
***
موقع خرید بستنی دوتا دختر کنارشون ایستادن:
_آروم نگاهشون کن!
شیوان دستهاش و پشت کمرش توی هم قفل کرد.
_اون ایم شیوان نیست؟
دختر دوم چشمهاش و ریز کرد:
_نه.مشخص نیست.
سانگ و شیوان کنار کانتر درحالی که منتظر سفارششون بودن در سکوت به حرفهای اون دوتا دختر گوش میدادن.
_ولی اون یکی واقعاً سانگییه.
صداش ذوقزده شد:
_با تیزی بینی و زاویه فکش میتونم سیب قاچ کنم!
با چشمهای براق به پشت سانگیی خیره شد:
_محاله این فرم صورت یادم بره.بزار دوباره نیمرخ شه.
سانگیی با شیوان ریزریز خندید.
برگشت نگاهش کرد و با شونه ضربه آرومی به شونه شیوان زد.
همون لحظه دخترا از ذوق جیغ کشیدن.
وقتی برای عکس و امضا دورشون شلوغ شد شیوان با خنده نالید:
_لو رفتیم...
1 views