JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Shadow | JustPaste.app
8 days ago21 views
✍️Creative Writing

Shadow

#10
صدای گلنگدن...
فضای کلبه رو منجمد کرد.
مرد کت‌مشکی آروم وارد شد.
حدود پنجاه ساله.
موهای جوگندمی.
چهره‌ای که نه خشم داشت نه عجله.
فقط اعتمادبه‌نفس.
اسلحه رو پایین نیاورد.
لبخند محوی زد.
ـ لی‌سانگ‌یی...هفده سال دنبالت گشتیم.
سانگ‌یی بدون اینکه تکون بخوره جواب داد:
ـ دیر پیدام کردین.
دوهوان آروم خودش رو جلو کشید.
ـ تو کی هستی؟
مرد نگاه کوتاهی به اون انداخت.
ـ تو باید پسر کارآگاه وو باشی.
دوهوان خشکش زد.
ـ پدرمم میشناسی؟
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.
مرد چند قدم جلو اومد.
ـ می‌دونی پدرت چرا مرد؟
دوهوان اسلحه رو محکم‌تر گرفت.
ـ حرف نزن.
ـ چون زیادی آدم خوبی بود.فکر می‌کرد حقیقت... ارزش مردن داره.
سانگ‌یی آروم گفت:
ـ یون جه‌هون...پس بالاخره خودت اومدی.
دوهوان سریع نگاهش رو به سانگ انداخت.
ـ می‌شناسیش؟
ـ آره...اون رابط بود.کسی که دستورهای رئیس رو منتقل می‌کرد.
جه‌هون خندید.
ـ هنوزم مثل قبل باهوشی.
ـ ولی یه اشتباه کردی.
سانگ‌یی اخم کرد.
ـ چی؟
ـ فکر کردی فقط تو دنبال گذشته‌ای.ما هم تمام این سال‌ها دنبال تو بودیم.
ناگهان...
بنگ!
گلوله شلیک شد.
اما نه به سمت دوهوان.
نه به سمت سانگ‌یی.
گلوله چراغ نفتی رو شکست.
کلبه در تاریکی فرو رفت.
دوهوان بدون معطلی خودش رو روی سانگ‌یی انداخت.
همون لحظه...
دو گلوله دیگه از کنار سرشون رد شد.
چوب دیوار تکه‌تکه شد.
سانگ فریاد زد.
ـ اونا بیرونم هستن!
چراغ‌قوه‌ی چند نفر از بیرون روشن شد.
حداقل...شش نفر.
کلبه محاصره شده بود.
جین نفس عمیقی کشید.
سانگ‌یی بی‌صدا به دوهوان اشاره کرد و لب زد
ـ زیر فرش.
دوهوان فرش کهنه رو کنار زد.
یک دریچه‌ی چوبی.
ـ شوخی می‌کنی...!
ـ این کلبه مال یه شکارچیه قدیمیه.
هر دو وارد تونل شدند.
درست همان لحظه...در کلبه با لگد باز شد.
چند مرد مسلح داخل ریختند.
اما...دیگر دیر شده بود.
تونل تاریک بود.
دوهوان جلو می‌رفت.
سانگ پشت سرش.
هر چند قدم...
دستش ناخودآگاه روی بخیه‌های پهلوش می‌رفت.
دوهوان متوجه شد.
ـ دوباره خونریزی کردی؟
ـ یه کم.
ـ یه کم؟
سانگ‌یی لبخند زد.
ـ اگر زنده‌ام...یعنی هنوز زیاد نیست.
جین زیر لب غر زد:
ـ یه روز همین اعتمادبه‌نفست می‌کشتت.
سانگ این بار واقعاً خندید.
چند دقیقه بعد...
به انتهای تونل رسیدند.
دریچه رو باز کردند.
و وارد قبرستان روستا شدند.
باد بین سنگ‌قبرها می‌پیچید.
دوهوان نفسش رو بیرون داد.
ـ نجات پیدا کردیم.
سانگ‌یی اما همون‌جا ایستاد.
نگاهش روی یکی از قبرها قفل شده بود.
قدم برداشت.
آرام...
تا مقابل سنگی ایستاد که روش نوشته شده بود:
وو مین‌سو
تاریخ فوت...
هفده سال قبل.
دوهوان آهسته نزدیک شد.
ـ این...قبر پدرمه.
سانگ نگاهش روی عکس مین‌سو و ظرف خاکستر کنارش می‌رقصید.
عکس خونوادگیشون...
دسته‌گل کوچیک...
و یه دفترچه خاطرات روزانه...
دوهوان متوجه نگاه سانگ روی دفترچه شد.
تلخ لبخند زد:
-همه‌چی و یادداشت می‌کرد.همیشه می‌گفت وقتی مردم دفترچم و کنارم بزارید.
توی فکر اون روزها غرق شد:
-می‌خواست هنوز هم با خاطراتش زندگی کنه.
سانگ آروم دریچه شیشه‌ای رو باز کرد.
دوهوان جا خورد:
-چیکار میکنی!
سانگ حرفی نزد.
دفترچه رو برداشت و به سوال‌های دوهوان جواب نمی‌داد.
گردوغبارش رو گرفت.
و اون رو به دست دوهوان داد.
ـ اگه همیشه خاطراتش و می‌نوشته...پس مطمئنم چیزای مهمی داخلشه.
دست‌های دوهوان لرزید.
دفترچه رو باز کرد.
صفحات آخر که خالی از خاطرات بود،لابه‌لای کاغذای زیاد برش خورده یه گوشی و یه فلش قایم شده بود.
بالای گوشی فرو شده توی کاغذها فقط سه کلمه نوشته شده بود:
"اگر مُردم، منتشرش کن."
دوهوان بزاقش و قورت داد.
در همان لحظه...
صدای شلیک از دوردست قبرستان بلند شد.
بنگ!
گلوله به سنگ قبری کنار دوهوان خورد و شیشه رو شکوند.
جه‌هون از بالای تپه فریاد زد:
ـ اون دفترچه رو بدین!
دوهوان و سانگ همزمان به هم نگاه کردند.
هر دو فهمیده بودند...
اگه اون مزدورها هم دفترچه رو دیدن.
پس...
جواب تمام سؤال‌های هفده سال گذشته، داخل همان دفترچه بود.


گلوله‌ها یکی پس از دیگری به سنگ‌قبرها می‌خوردند.
دوهوان و سانگ پشت یک مقبره سنگی پناه گرفتند.
دوهوان نفس‌زنان جلد دفترچه رو باز کرد.
صفحه اول...
با دستخط پدرش.

«اگر این دفترچه به دست تو رسیده، یعنی نتونستم جلوی اونا رو بگیرم.»



دوهوان بی‌اختیار نفسش رو حبس کرد.
صفحه بعد.

«قاتلِ اون دختر، فقط یه پسر بیست‌ساله بود. اما دستور از یه آدم خیلی بزرگ‌تر اومده بود. پرونده قرار بود بسته بشه، چون خانواده‌ی اون پسر، پوششی برای شبکه‌ای بودن که قاچاق انسان، اخاذی و قتل‌های سفارشی انجام می‌داد.»

سانگ‌یی آروم بغل رو برای دیدن اون ادم‌ها نگاه کرد. گفت:
ـ ادامه بده...
دوهوان صفحه بعد رو ورق زد

.
«چهار نفری که پرونده رو دفن کردن، فقط مهره بودن. رئیس واقعی هرگز توی هیچ مدرکی اسمش نیومد.


دوهوان اخم کرد.
ـ پس اسمش کجاست؟
آخرین صفحه.
فقط یک اسم.
چوی دوشیک.
و زیرش...
"رئیس دادستانی مرکزی."
هر دو ساکت شدند.
دوهوان آروم گفت:
ـ غیرممکنه...
سانگ‌یی لبخند تلخی زد.
ـ حالا می‌فهمی چرا هیچ‌کس نتونست پیداش کنه؟
همان لحظه...
صدای دست زدن آمد.
تق... تق... تق...
هر دو برگشتند.
یون جه‌هون از میان مه و سنگ‌قبرها بیرون اومد.
تنها.
اسلحه‌اش پایین بود.
لبخند می‌زد.
ـ بالاخره فهمیدین.
دوهوان اسلحه رو بالا آورد.
ـ یه قدم دیگه برداری شلیک می‌کنم.
جه‌هون خندید.
ـ شلیک کن.بعد چی؟می‌ری سراغ چوی دوشیک؟
فکر می‌کنی یه دادستان با یه دفترچه زندان میره؟
سانگ‌یی آروم از پشت سنگ بیرون آمد.
ـ نه...ولی با اعترافت...شاید.
جه‌هون خندید.
ـ اعتراف؟
ـ فکر کردی اومدم اینجا اشتباه کنم؟
همان لحظه...
صدای هلیکوپتر از بالای قبرستان بلند شد.
نورافکن، تمام قبرستان را روشن کرد.
چند خودروی مشکی وارد شدند.
بیش از بیست مرد مسلح.
جه‌هون لبخند زد.
ـ این بازی...از همون اول تموم شده بود.
دوهوان زیر لب گفت:
ـ محاصره شدیم...
سانگ‌یی به اطراف نگاه کرد.
بعد برای اولین بار از ابتدای داستان...
کاملاً آرام شد.
او آرامشی که قبل از هر تصمیم بزرگ داشت.
ـ دوهوان...
ـ چیه؟
سانگ برگشت و نگاهش کرد
ـ اگر فقط یکی از ما بتونه از اینجا بره...
نگاه دو هوان نگران شد:
-چی میگی؟!
قبل از اینکه چیز دیگه‌ای بگه
سانگ گوشی و فلش رو به دست دوهوان داد و دفترچه رو داخل جیب خودش گذاشت.
و آروم گفت:
ـ از این لحظه...این پرونده مال توئه.
دوهوان دستش رو گرفت.
ـ داری چیکار می‌کنی؟
ـ یه بدهی مونده.
ـ سانگ‌یی...
ـ من بهت قول داده بودم...بدهیم و باهات صاف می‌کنم.
نگاه سریعی به پشت سرش انداخت:
-این گوشی حتما چیزای مهمی داره.روشنش کن.
مستقیم نگاهش کرد.
دو هوان نگران بود...
اما نگاه سانگ آرامش عجیبی داشت.
نفسی کشید...
بعد به سمت فضای باز قدم برداشت.
دوهوان فریاد زد:
ـ وایسا!
تمام اسلحه‌ها...
به سمت سانگ‌یی چرخیدند.
جه‌هون خندید.
ـ بالاخره عاقل شدی.
سانگ‌یی دست‌هاش رو بالا برد.ـ دنبالش نگردین.دفترچه پیش منه.حدس می‌زد هنوز از وجود گوشی و فلش خبر نداشتن.دوهوان خشکش زده بود.می‌خواست فریاد بزند.اما...فهمید.سانگ‌یی...داشت دروغ می‌گفت.تا فرصت فرار برای اون بخره.جه‌هون نزدیک اومد.ـ پس تمومش کنیم.سانگ‌یی فقط لبخند زد.همون لبخند همیشگی.آرام.بی‌صدا.در حالی که زخمش بشدت می‌سوخت و کم‌کم نیروش و تحلیل می‌برد.زیر لب گفت:ـ نه...صدای یک شلیک، قبرستان را لرزاند.سانگ‌یی یک قدم عقب رفت.اما...گلوله به اون نخورده بود.وو دوهوان از پشت سنگ‌قبر شلیک کرده بود.گلوله درست به اسلحه‌ی یون جه‌هون خورد.اسلحه از دستش پرت شد.ـ فرار کن!دوهوان فریاد زد.سانگ لحظه‌ای مکث کرد.بعد لبخند زد.ـ بالاخره یه دستور درست دادی!همه‌چیز منفجر شد.مردهای مسلح از هر طرف تیراندازی کردند.دوهوان پشت سنگر آتش متقابل می‌داد.سانگ‌یی با وجود زخمی بودن، از مسیرهای بین قبرها حرکت می‌کرد؛ نه برای حمله، بلکه برای دور زدن نیروها.هر دو بدون اینکه حرفی بزنن انگار سال‌ها کنار هم کار کرده بودن.یون جه‌هون با عصبانیت فریاد زد:ـ دفترچه رو پیدا کنین!جنازشون و می‌خوام!در میان دود و خاک...یکی از افراد مسلح از پشت سر به دوهوان نزدیک شد.دوهوان متوجه نشد.اما...سانگ دید.بدون فکر خودش رو پرت کرد.ضربه‌ی مرد به جای دوهوان، به شونه‌ی سانگ‌یی خورد و هر دو روی زمین افتادند.دوهوان برگشت و با یک ضربه، مهاجم رو از پا انداخت.نفس‌زنان به سانگ نگاه کرد.ـ دیوونه‌ای!سانگ به سختی لبخند زد و شونه‌اش رو ماساژ داد.در همان لحظه...آژیر ماشین‌های پلیس از دور شنیده شد.جه‌هون اخم کرد.ـ پلیس؟دوهوان هم جا خورد.ـ من درخواست نیرو نکرده بودم...صدای بلندگو توی قبرستون پیچید:ده‌ها مأمور ویژه از چهار طرف قبرستون وارد شدند.اما...روی لباس‌هاشون آرم واحد جنایی نبود.آرم بود.جه‌هون لبخند زد.ـ دیدی؟حتی پلیس هم مال شما نیست...دوهوان لحظه‌ای مردد شد.اگر دفترچه رو تحویل می‌داد...همه‌چیز از بین می‌رفت.سانگ‌یی چشماش و بست.درد داشت.کلافه شده بود.همه چیز خراب شد.

"همین که گوشی روشن بشه.مدارک اتوماتیک برای خبرنگارا ارسال میشه."


-گوشی روشن شد؟
دوهوان هم کلافه شد:
-نه واسه چی!
-روشنش کن منتظر چی‌ای!
-الان؟
-یادت رفت؟چیزای مهم توی اونن.
چشم‌های دوهوان گرد شد.
اونم یادش اومد
ـ خبرنگارا...
سانگ اخماش و توی هم کشید
ـ من هفده سال منتظر نبودم فقط برای انتقام.
منتظر بودم.یکی پیدا بشه که حقیقت رو منتشر کنه.
دوهوان سریع گوشی‌ رو بیرون آورد.
فقط کافی بود با موفقیت روشن بشه.
جه‌هون که از این موش و گربه بازی وسط مه قبرستون کلافه شده بود فریاد کشید:
ـ بکشینشون دیگه!
بنگ!
گلوله‌ای دیگر شلیک شد.
گوشی از دست دوهوان افتاد.
روی زمین سر خورد.
درست لبه‌ی یک قبر.
همه به سمتش دویدند.
دوهوان.
جه‌هون.
سانگ‌یی.
اما سانگ زودتر رسید.
گوشی رو برداشت.
به صفحه نگاه کرد.
بالاخره روشن شده بود.
فقط یک دکمه...
تایید...
جه‌هون اسلحه‌ی دومش رو بیرون کشید.
ـ بندازش.
سانگ آروم نگاهش کرد.
بعد...
برای اولین بار در تموم داستان...
واقعاً لبخند زد.
نه از روی طعنه.
نه از روی غرور.
از روی آرامش.
ـ هفده سال...برای همین صبر کردم.
انگشتش رو روی صفحه گذاشت.
تایید شد.
چند ثانیه بعد...
گوشی پشت سر هم شروع به لرزیدن کرد.
پیام‌ها یکی‌یکی اومدند.
ارسال با موفقیت انجام شد.
۱۰ خبرنگار.
۳ شبکه‌ی تلویزیونی.
۲ خبرگزاری مستقل.
همه مدارک...
همه اسناد...
همه اعتراف‌ها...
منتشر شده بود.
جه‌هون زانو زد.
برای اولین بار...
ترسید.
سانگ فقط آروم گفت:
ـ دیگه نمی‌تونی حقیقت رو دفن کنی.


دو هفته بعد...
تمام کره جنوبی...
فقط درباره یک خبر صحبت می‌کرد.
رئیس دادستانی مرکزی بازداشت شد.
پرونده‌ای که هفده سال خاک خورده بود...
دوباره باز شد.
قاضی...
دادستان...
چند افسر پلیس...
و ده‌ها نفر دیگر...
یکی‌یکی احضار شدند.
وو دوهوان...
روی نیمکت کنار رودخونه هان نشسته بود.
پرونده بالاخره بسته شده بود.اما...یک اسم هنوز قرمز مونده بود.سه روز بعد...دادگاه.قاضی به پرونده نگاه کرد.ـ لی‌سانگ‌یی...قتل چهار نفر رو می‌پذیری؟سانگ بدون مکث گفت:ـ بله.ـ دفاعی داری؟ـ نه.تمم سالن ساکت شد.وکیلش آروم گفت:ـ حداقل انگیزه‌ات رو توضیح بده.سانگ‌بی فقط یک جمله گفت:ـ انگیزه...مجازات رو تغییر نمی‌ده.حکم صادر شد.چند ماه بعد...زندان مرکزی.وو دوهوان از راهروی ملاقات گذشت.سانگ‌یی پشت شیشه نشست.لباس زندان.اما...همون آرامش همیشگی.تلفن رو برداشت.ـ فکر نمی‌کردم بیای.دوهوان مکث کردـ خودمم.چند ثانیه...هیچ‌کدوم چیزی نگفتند.دوهوان بالاخره سکوت رو شکست.ـ یه سؤال...سانگ‌یی خندیدـ هنوزم سؤال داری؟ـ آره.ـ بپرس.ـ اون شب...تو واقعاً می‌خواستی هان ته‌سو رو بکشی؟سانگ‌یی نگاهش رو پایین انداخت.برای اولین بار...چند ثانیه طول کشید تا جواب بده.ـ آره...اولش می‌خواستم.ـ بعد؟ـ وقتی دیدمش فهمیدم...اون هر شب قبل از من...هزار بار مرده بود.ـ پس برای چی رفتی بیمارستان؟سانگ لبخند تلخی زد.ـ می‌خواستم فقط یه سؤال ازش بپرسم.ـ چه سؤالی؟ـ رئیس کیه؟دوهوان آروم سرش رو تکون داد.ـ اگر اون شب نمی‌رسیدم...چی می‌شد؟سانگ‌یی بدون فکر جواب داد:ـ احتمالاً...الان زنده نبودم.دوهوان به پهلوی اون نگاه کرد.جایی که هنوز جای گلوله مونده بود.ـ زخمت خوب شده؟سانگ با شیطنت خفیفی گفت:ـ بخیه‌هات بد نبود.جین خندید.ـ تعریف حسابش نمی‌کنم.ـ قرار هم نبود تعریف باشه.برای اولین بار...هر دو خندیدند.کوتاه.بی‌صدا.مثل دو آدمی که هنوز دشمن بودند...اما دیگر از هم متنفر نبودند.دوهوان بلند شد.ـ دیگه نمیام.سانگ هم از جاش بلند شد.ولی چیزی نگفت.دوهوان چند لحظه به اون نگاه کرد.بعد ادامه داد:ـ هر بار می‌بینمت یادم می‌افته اگر اون شب یه تصمیم دیگه می‌گرفتی...الان اینجا نبودی.سانگ آروم گفت:ـ شاید.ولی اون وقت...حقیقت هم هیچ‌وقت بیرون نمیومد.جین از اتاق ملاقات خارج شد.در فلزی بسته شد.صدای قفل...در راهرو پیچید.سانگ به پنجره کوچیک سلولش خیره شد.نور غروب...روی صورتش افتاده بود.لبخند بسیار کمرنگی زد.زیر لب گفت:ـ بالاخره...تموم شد.در همان لحظه...وو دوهوان از در اصلی زندان بیرون آمد.به آسمان نگاه کرد.باران به آرامی شروع شده بود.دستش رو داخل جیبش برد.همون فنجون قهوه کاغذی رو بیرون آورد.فنجونی که از اولین صحنه‌ی قتل، به عنوان مدرک نگه داشته بود.چند لحظه به اون نگاه کرد.بعد...داخل سطل زباله انداخت.و بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه...توی بارون قدم زد.***یک سال بعد.کارگاه چوب لی‌سانگ‌یی...هنوز بسته بود.مرد جوونی وارد شد.کلید رو روی میز گذاشت.کشوی قدیمی رو باز کرد.داخلش...یک پاکت.روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:

"اگر یه روز قانون دوباره خوابش برد... این بار نذار یه هیولای دیگه متولد بشه."



مرد پاکت رو بست.
چراغ کارگاه رو خاموش کرد.
و در را قفل کرد.
و رفت...

" This is the end...😈"

← Back to timeline



















تازه شروع شده.

بنگ!







































«همه سلاح‌ها رو روی زمین بذارید!»




بازرسی ویژه دادستانی













لی‌سانگ‌یی.















حبس ابد.