JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Unwritten Script | JustPaste.app
24 days ago0 views
✍️Creative Writing

Unwritten Script

#p_⁶

سه روز طول کشید تا کمپانی بالاخره جواب قطعی بده.
سه روز تماس‌های بی‌پاسخ، جلسه‌های طولانی و بیانیه‌هایی که هر بار نوشته می‌شدن و پیش از انتشار، دوباره به سطل زباله می‌رفتن. اسم سانگ‌یی هنوز زیر هر خبر مربوط به پروژه دیده می‌شد و هر بار که کسی از گذشته‌ی مدرسه‌اش حرف می‌زد، بحث از نو بالا می‌گرفت.
کمپانی نه می‌تونست به‌راحتی اخراجش کنه و نه جرئت داشت با اطمینان ازش دفاع کنه. سرمایه‌گذارها نگران بودن، تیم روابط عمومی تحت فشار بود و چند نفر از عوامل تولید ترجیح داده بودن فعلاً درباره‌ی بازگشتش سکوت کنن.
بالاخره، مدیر برنامه‌اش پوشه‌ای رو روی میز گذاشت:
_ فعلاً برمی‌گردی سر پروژه. اما تا وقتی اوضاع آروم نشده، مصاحبه‌ی انفرادی نداری. هیچ واکنشی به خبرنگارا نشون نمی‌دی و بدون هماهنگی با ما درباره‌ی گذشته‌ات حرف نمی‌زنی.
سانگ‌یی به پوشه نگاه کرد:
_ یعنی می‌تونم کار کنم؟
مرد لحظه‌ای مکث کرد:
_ گفتم فعلاً.
سانگ‌یی سر تکون داد. انتظار نداشت کسی براش فرش قرمز پهن کنه. همین که هنوز اجازه داشت به صحنه برگرده، بیشتر از چیزی بود که چند روز پیش تصور می‌کرد.
مدیر برنامه دستش رو روی پوشه گذاشت:
_ یه چیز دیگه. اگه اتفاق تازه‌ای بیفته، ممکنه تصمیممون عوض بشه. نمی‌تونم قول بدم دوباره ازت حمایت کنیم.
سانگ‌یی این بار مستقیم نگاهش کرد اما جوابی نداد.
کار این صنعت همین بود،اگه کسی کوچیک‌ترین منفعتی نداشت به زودی حذف می‌شد و این اتفاق انگار خیلی زود گریبان سانگ و گرفت.
مرد پوشه رو به سمتش هل داد.
سانگ‌یی برداشتش و از اتاق بیرون رفت.

صبح روز فیلم‌برداری، محوطه‌ی تاریخی شلوغ‌تر از همیشه بود.
چند نفر از عوامل کنار ورودی ایستاده بودن و درباره‌ی برنامه‌ی روز حرف می‌زدن. با ورود سانگ‌یی، مکالمه‌شون برای لحظه‌ای قطع شد. یکی از اون‌ها سرش رو پایین انداخت و به گوشی‌اش خیره شد؛ دیگری فقط نگاهی کوتاه به اون انداخت و دوباره مشغول صحبت شد.
سانگ‌یی وانمود کرد متوجه نشده.
از کنارشون گذشت.
بوی چوب دکورها، پارچه‌های لباس و قهوه‌ی تازه‌دم‌کشیده‌شده براش آشنا بود. بااین‌حال، اون روز احساس می‌کرد برای اولین بار وارد اون محوطه فیلمبرداری شده.
شی‌وان کنار اتاق گریم ایستاده بود و با یکی از دستیاران صحنه صحبت می‌کرد. پیراهن ساده‌ای به تن داشت و موهاش هنوز برای گریم آماده نشده بود.
به محض دیدن سانگ‌یی، حرفش رو نیمه‌کاره رها کرد.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردن.
شی‌وان زودتر به خودش اومد:
_خوشحالم برات هیونگ..
سانگ‌یی بند کیفش رو روی شانه جابه‌جا کرد و لبخند زد.
_ بهتر شدی؟
سانگ‌یی سر بلند کرد.
_ از چی؟
_ از وقتی اومدی، انگار داری سعی می‌کنی حتی پلک زدنت هم طبیعی به نظر برسه.
سانگ‌یی نگاهش رو ازش گرفت.
_ همه دارن نگاهم می‌کنن.
شی‌وان اطراف رو بررسی کرد. چند نفر از عوامل مشغول کار بودن؛ یکی با گوشی حرف می‌زد و دیگری داشت با مسئول نور درباره‌ی جای چراغ‌ها صحبت می‌کرد.
_ همه نه.
سانگ‌یی با تلخی خندید.
_ لازم نیست همه باشن. کافیه دو نفر فکر کنن من هنوز همون آدم قبلیم. بقیه هم به‌مرور باور می‌کنن.امروز حتی کمپانی هم تقریباً من و پسم زد!
شی‌وان از روزای تاریکش نجاتش داده بود.
نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت سانگ‌یی موند؛ روی چشم‌های خسته‌اش و صورت لاغرتر از قبلش.
_ صبحونه نخوردی؟
سانگ‌یی ابرو بالا انداخت:
_ یه قهوه خوردم.
_ این که صبحونه نیست.
شی‌وان آهی کشید، اما قبل از اینکه چیزی بگه، دستیار کارگردان از انتهای راهرو صداشون زد.
_ آقای لی! آقای ایم! گریمتون آماده‌ست. امروز باید زودتر شروع کنیم.
شی‌وان با خوش‌رویی به سانگ‌یی نگاه کرد.
چشم‌هاش گرم و پر از امید بود.
دست پشت کمر سانگ گذاشت و راه افتادن.

تا پیش از شروع فیلم‌برداری، هیچ‌کدوم فرصت نکردن بیشتر از چند جمله با هم حرف بزنن.
سانگ‌یی لباس تیره‌ی ته‌جون رو پوشیده بود؛ ردای بلند و ساده‌ای که با کمربند چرمی بسته می‌شد. موهاش بالای سر جمع شده و چند تار از کنار شقیقه‌هاش بیرون زده بود. آرایشگر آخرین اصلاحات رو روی صورتش انجام داد و عقب رفت.
_ تمومه.
سانگ‌یی سر تکون داد و از روی صندلی بلند شد.
در آینه، شی‌وان رو دید که روی صندلی کناری نشسته بود و متن صحنه رو مرور می‌کرد. لباس روشن هه‌جون، در کنار لباس تیره‌ی ته‌جون، تضاد همیشگی این دو شخصیت رو بیشتر نشون می‌داد.
سانگ‌یی چند ثانیه نگاهش کرد:
_بسه.بیا عکس بگیریم.
شی‌وان همون‌طور سر پایین گفت:
_دارم دیالوگای تو رو هم حفظ میکنم!
سانگ از یادآوری اشتباه‌های قبلی‌اش خندید.
هروقت دیالوگی یادش می‌رفت فقط به شی‌وان زل می‌زد!

دستیار صحنه توی اتاق سرک کشید:
_ آقایون.وقتشه شروع کنیم.
شی‌وان بلند شد.
کنار سانگ ایستاد:
_قرار نیست همه زود نظرشون دربارت تغییر کنه.
وقت عبور از کنار سانگ‌یی، آروم گفت:
_ امروز فقط ته‌جون باش.
مشت آرومی به شونه سانگ زد و سریع بیرون رفت.
سانگ‌یی چند ثانیه همون‌جا ایستاد.
بزاق قورت داد.
نفس عمیقی کشید و به سمت صحنه حرکت کرد.

دکور، انبار قدیمی نمک در حاشیه‌ی بندر بود؛ ساختمونی با دیوارهای چوبی، کیسه‌های انباشته‌شده کنار ستون‌ها و چند صندوق که قرار بود محموله‌ی قاچاق رو پنهون کنن.
با ورود به صحنه ته‌جون درون سانگ بیدار شد و تمام فیلمنامه در ذهن‌اش مرور شد.
اون یه قاچاقچی قهار توی چوسان بود که با وجود نظارت شدید حکومت،اجناس نایاب و به بازار تزریق می‌کرد.
هه‌جون بازرس سلطنتی عدالت‌جویی بود که می‌خواست به کمک ته‌جون مردم کشورش و از نمک غنی کنه.
بنابراین با وجود دو وجه متفاوت از دو مرد،هدف مشترکی داشتن.
کارگردان جلوی مانیتور نشست.
_ خب، مطمئنم کار و خیلی خوب در میارید.درست مثل برداشتای قبلی.
نگاهی به هر دو بازیگر انداخت.
_ آماده‌اید؟
شی‌وان سر تکان داد.
سانگ‌یی هم.
_ دوربین آماده؟
_ آماده‌ست!
_ صدا؟
_ آماده!
کارگردان دستش رو بالا برد:
_ حرکت!
ته‌جون یکی از کیسه‌های نمک رو از روی زمین برداشت و با یک حرکت روی شونه‌اش انداخت.
هه‌جون کنار در ایستاده بود و از شکاف چوب‌ها، رفت‌وآمد سربازهارو زیر نظر داشت.
ته‌جون زیر لب گفت:
_انقدر تابلو نگاه نکن.
هه‌جون بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:
_کارت و بکن!
لبخند ته‌جون از چشم دوربین دور نموند.
زمزمه کرد:
_رومخی این پسره خیلی تایپ منه!
نگاهی از پشت به سرتاپای هه‌جون انداخت و کیسه نمک و روی ارابه فرود اورد.
هه‌جون به پشت سرش نگاه کرد:
_حالا!
در انبار و باز کرد و منتظر حرکت ارابه توسط ته‌جون شد.
ته‌جون پشت ارابه ایستاد.
با توصیه مربی‌اش نفس حبس کرد تا رگ‌های گردنش برجسته‌تر دیده بشه.
زور زد و ارابه رو هل داد.
هه‌جون باهاش همراه شد.
افرادشون توی قایق منتظر بودن و این محموله نمک باید فردا به دست مردم می‌رسید.
هردو با ارابه به سمتی می‌دویدن که بعدا قرار بود با صحنه ساحلی ادیت بشه.
کنار ماکت کشتی با کات کارگردان هردو از دویدن دست کشیدن.
نفس‌نفس می‌زدن.
سیاهی لشکر سنتی‌پوش هم به استراحت کوتاه دعوت شدن.
چنددقیقه بعد از آنتراک،سانگ‌یی و شی‌وان روی لبه کشتی ایستاده بودن.
چندبار این صحنه رو تمرین کرده بودن.
با شمارش منشی آماده شدن.
ته‌جون نفس‌نفس‌اش رو حفظ کرده بود و بعد از اکشن منشی قدمی از لبه عقب رفت.
زیر پاش خالی شد.
دست هه‌جون رو چسبید و دوتاشون روی تشت پایین فرود اومدن.
بعد از کات کارگردان شونه‌های شی‌وان لرزید.
به بغل چرخید و محکم سانگ‌یی و بغل کرد.
هردوشون از این سکانس خنده‌شون گرفته بود.
حتی تیم تولید...
برای برداشت بعد،ته‌جون باید روی هه‌جون فرود می‌آمد.
ته‌جون با اون موهای بلند بسته شده روی عرشه چوبی فرود اومد.
دستش هه‌جون کشید و اون هم روی ته‌جون فرود اومد.
هردو نفس‌نفس می‌زدن و ته‌جون از پشت موهای پخش شده هه‌جون روی صورتش،حیرت‌زده آسمون و نگاه می‌کرد.
هه‌جون سرش و توی گردن ته‌جون قایم کرده بود.
همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا با لرزش شونه‌های شی‌وان،قهقهه سانگ‌یی هم بلند شد!
شی‌وان سریع از روی سانگ بلند شد.
دستش و گرفت و بالا کشیدش.
تیم تولید می‌خندید اما بدن گر گرفته سانگ و شی‌وان فقط بااین قهقهه‌های بلند تخلیه می‌شد.
عوامل به شوخی می‌گفتن تاحالا این صحنه رو بین دوتا مرد اونم وسط روز ندیده بودن!
شی‌وان با صورت سرخ شده سر پایین انداخت.
قهقهه سانگ شدیدتر شد و شی‌وان و توی آغوشش کشید:
_کنچانااا.

شب قبل از برگشتن به خونه و خداحافظی،شی‌وان دست به شونه سانگ‌یی گرفت:
_دیدی امروز سرصحنه هیچکس چیزی نگفت؟
سانگ‌یی آهی کشید.
شی‌وان ادامه داد:
_چون همه مهربونیت و دیدن هیونگ.
مستقیم نگاهش کرد:
_مطمئنم مردمم خیلی زود میفهمن.طرفدارات که سنگ تموم گذاشتن.
لحن سانگ‌یی شکست:
_ناراحتم از اینکه سر اولین همکاریمون توی پروژه این اتفاق افتاد.
لبخند تلخی زد:
_برنامه‌های بهتری داشتم...
شی‌وان نیشخندی زد:
_دیسپچ به برنامه‌هات هیجان داد!
سانگ‌یی خنده آرومی کرد:
_این دیسپچ سِکیا...
سکوت که شد،شی‌وان با یادآوری دوباره سقوط امروزشون روی عرشه لب زیر دندون کشید.
نمی‌تونست ضربان قلب سانگ و زیر قلب بی‌قرار خودش فراموش کنه...

← Back to timeline