#8
نیمههای شب بود که سانگیی از اداره بیرون اومد.
هوا سردتر از چیزی بود که انتظار داشت.دستهاش و توی جیب کاپشنش فرو کرد و آروم توی پیادهرو قدم برداشت.
از طرفی دلاش جههون و مقصر میدونست و از طرفی دیگه عقلش میگفت حتماً اتفاقی افتاده.
اون هم بخاطره تهدیدهای قاتل ترسیده بود اما حتی یک لحظه هم به این فکرنکرد که رهاش کنه.
از پشت شیشه،جههون نگاهش میکرد.
چند دقیقه بود که رفته بود اما هنوز چشم ازش برنداشته بود.
با اینکه خودش هم نمیخواست اعتراف کنه،نگرانش بود.
بعد از اتفاقات امروز،آخر شب تنها رفتن سانگیی اصلاً فکر خوبی نبود.
خیلی طول نکشید که یکی از نیروها داخل اومد:
_کارآگاه؟
جههون هنوز نگاهش به پنجره بود.
_اتفاقی افتاده؟اون سر و صدا...
جههون محکم پلک روی هم فشار داد:
_برو بیرون...
مرد دیگه ادامه نداد و بیرون رفت و جههون دوباره تنها شد.
نفسش و با کلافگی بیرون داد و خواست برگرده سمت میز که صدای چیزی توجه سانگیی رو جلب کرد.
ایستاد.
سرش رو چرخوند.
جههون با تمرکز بهش خیره شد.
صدای قدمهایی از انتهای کوچه میاومد.
صدای نالههای ضعیفی..
چندثانیه منتظر موند.
یه سایه از گوشه دیوار رد شد.
سانگیی لب گزید و خواست بیخیال بشه اما حسی مانعش شد.
صداهای بدتری میاومد.
بنظر میرسید کسی توی دردسر افتاده.
اخم کرد.
_هی!
سایه ایستاد.
به سمتش چرخید.
برای لحظهای صورت مرد زیر نور چراغ خیابون دیده شد.
اما به محض اینکه سانگیی به سمتش رفت،مرد دوید.
_هی!وایسا!
سانگیی هم دنبالش دوید.
صدای قدمها توی سکوت شب،توی کوچه میپیچید.
درد کمرش شدیدتر شد،اما سرعتش رو بیشتر کرد.
باید میفهمید چه اتفاقی افتاده.
مرد پیچید توی کوچه باریکی.
سانگیی از درد طاقتفرساش به نفسنفس افتاد.
چندثانیه دیرتر توی کوچه پیچید.
اما...
هیچکس نبود.
ایستاد و نفسهای عمیق کشید.
عرق از پیشونیاش به چشمها چکه میکرد.
چند قدم جلوتر رفت.
سمت راست...
سمت چپ...
هیچی.
با عصبانیت زیر لب گفت:
_شیبال...
از دور صدای قدمهای تندی اومد.
دستش و به کمرش گرفت و برگشت.
جههون بود که با عجله از ساختمان بیرون اومده بود.
_سانگیی!
سانگیی جواب نداد.
جههون خودش رو بهش رسوند.
_چی شد؟
سانگیی به انتهای کوچه اشاره کرد.
_یکی اینجا بود.
_کی؟
_نمیدونم.تا منو دید فرار کرد.
جههون خواست چیزی بگوید که صدای نالهای از پشت سرشون اومد.
هردو برگشتن.
چند متر عقبتر،کنار دیوار،مرد میان سالی روی زمین افتاده بود.
جههون سریع سمتش رفت:
_آقا؟
پیرمرد تکون خورد.
صورتش زخمی بود و خون از کنار پیشونیش پایین میاومد.
جههون زانو زد کنارش.
_آقا صدای منو میشنوین؟
پیرمرد با زحمت چشم باز کرد.
سانگیی خودش و بالای سرشون رسوند.
پیرمرد لبهاش تکون خورد اما صدایی ازش بیرون نیومد.
سانگیی دستمالی از جیبش درآورد و روی زخم پیشونیش گذاشت:
_خیلی خونریزی داره.
جههون اطراف رو نگاه کرد.
کوچه خالی بود.
اخمش بیشتر شد.
مشکوک بود..
پیرمرد فقط با ترس به انتهای کوچه نگاه کرد.
سانگیی متوجه شد.
_آقا؟چرا این کار و باهات کرده؟
پیرمرد نفس سنگینی کشید.جونی نداشت که جواب بده.
جههون و سانگیی به هم نگاه کردن.
جههون آهسته گفت:
_باید ببریمش داخل.
سانگیی دست زیر بازوی پیرمرد برد.
_آروم بلند شین.
پیرمرد از درد ناله کرد.
اما نالهء درد کمر سانگیی پشت لبهاش خفه شد.
جههون هم با دست سالمش زیربغل مرد و گرفت.
_آروم...آروم.
با کمک هم بلندش کردن.
چند قدم بیشتر برنداشته بودن که پیرمرد دوباره تعادلش رو از دست داد.
سانگیی محکمتر گرفتش.
دردش شدیدتر شد:
_جههون...
_گرفتمش گرفتمش.
برای چندثانیه دستهاشون روی شونههای پیرمرد کنار هم قرار گرفت.
هیچکدوم چیزی نگفتن.
اما نگاه کوتاهی بینشون رد و بدل شد.
همون نگاه کافی بود.
بعد از دعوای چنددقیقه پیش هنوز فاصله بینشون بود.
اما وقتی پای یک آدم زخمی وسط میاومد،هیچکدوم نمیتونستن اون فاصله رو حفظ کنن.
آهسته پیرمرد رو تا داخل اداره بردن.
یکی از مأمورها با دیدنشون سریع جلو اومد.
_چی شده؟
جههون گفت:
_بیرون پیداش کردیم.زخمیه.با اورژانس تماس بگیر.
مأمور سریع گوشی برداشت.
سانگیی کنار پیرمرد نشست.
_آقا...اسمتون چیه؟
پیرمرد به سختی نفس کشید.
چندثانیه لبهاش لرزید.
_ها..هان...
سانگیی خم شد تا بهتر بشنوه.
_هان چی؟
پیرمرد چشمهاش رو باز کرد.
نگاهش مستقیم روی سانگیی ثابت موند.
_هان..جین...
بعد ناگهان دستش رو بالا آورد و مچ سانگیی رو گرفت.
انگشتهاش میلرزید.
سانگیی جا خورد.
_آقا؟
پیرمرد با صدایی بریده زمزمه کرد:
_اونا...دوباره...
چشمهاش روی جههون افتاد.
_برگشتن...
جههون ابروهاش درهم رفت.
_کی برگشته؟
پیرمرد جواب نداد.
چشمهاش بسته شد.
سانگیی با نگرانی صداش زد:
_آقا؟
جههون نبضش رو گرفت.
_هوشیاره...فقط از حال رفته.
بعد نگاهش به سانگیی افتاد.
چندثانیه هیچکدوم حرف نزدن.
سانگیی نگاه دزدید.مچش رو نگاه میکرد؛جایی که پیرمرد چند لحظه قبل محکم گرفته بود.
جههون آهسته گفت:
_احتمالاً خطری براشون داشته.
سانگیی سرش رو بالا آورد:
_پس چرا نکشتنش؟
نگاهشون به هم گره خورد.
و برای اولین بار از وقتی از بیمارستان بیرون اومده بودن...
هر دو یک چیز رو فهمیدن.
در بیمارستان هردو منتظر بهوش آمدن پیرمردن بودن.
مطمئن شده بودن ربطی به پرونده داشت.
سانگیی روی صندلی نشسته و جههون روبهروش به دیوار تکیه داده بود.
گفت:
_خودت و به دکتر نشون بده!
سانگیی چشم باز کرد و تکیه از دیوار گرفت.
حدس میزد این شدت عرقریزیاش از درد توجه جههون و جلب کنه.
جوابی نداد.
حتی مثل قبل دلش نمیخواست سربهسرش بزاره یا بحثی کنه.
دکتر که از اتاق بیرون اومد،جههون تکیهاش و از دیوار گرفت.
_همراهشون هستین؟
جههون دستی به موهاش کشید:
_نزدیک اداره پلیس پیداش کردیم.
و بعد کارت پرسنلیاش و نشون داد.
دکتر تایید کرد:
_بخاطره ضربات به سینه ماسک روی صورتشه.لطفاً زیاد باهاش صحبت نکنید.
قبل از اینکه بره جههون راهش و گرفت و چیزی توی گوشش گفت.
نگاه دکتر به سمت سانگیی چرخید.
جههون تایید کرد و وارد اتاق شد.
دکتر بالای سر سانگ ایستاد:
_شما دنبال من بیا.باید معاینه بشی.
_من طوریم نیست!
_همکارت گفت هست!
سانگیی با حرص زمزمه کرد:
_سکیا..!
جِهون کنار مردمیانسال ایستاد.از روی کارتملیاش فهمید اسمش هانجینوو بود.
مرد با صورت بیحالی او را نگاه میکرد.
جههون عکسی روبه او گرفت و پرسید:
-این مرد و میشناسید؟
جینوو زمزمه کرد:
_کیم دو شیک.
صداش از پشت ماسک ضعیف شنیده میشد.
ـ از کجا میشناسیش؟
-من کارمند هانسوک سازه بودم...
جههون منتظر ادامه حرفش ماند.
_مسئول بازرسی ساختمان.
نگاه از جههون گرفت و به سقف دوخت:
_قرار بود ساختمون تخلیه بشه،سال۲۰۱۹.
جههون اخم کرد:
-کی دستور تخلیه رو لغو کرد؟
مرد لبهای خشکشدهاش را تر کرد.
ـ کسی که الان هنوز توی سیستم کار میکنه.
جِهون فوراً صاف نشست.
-اسمش؟
این بار مرد کاملاً جدی شد.سرفه آرامی کرد:
_نمیتونم..
_چرا؟
_چون یکنفر نیست.کلی همدست داره.
جهون اخم کرد:
-شما میدونستید اون ساختمون مشکل ایمنی داره؟
مرد سرفه دوبارهای کرد:
-همه میدونستن...
-پس چرا گزارش نشد؟
مرد چشمهایش را بست.انگار مرور خاطرات برایش خیلی سنگین بود:
ـ چون قبل از آتشسوزی، گزارشها تغییر داده شد.
جِهون پشت چشم نازک کرد:
ـ توسط کیم دوشیک؟
جینوو سر به معنی نه تکان داد و به سختی چشم باز کرد.
و دوباره سرفه...
جههون از جا بلند شد و کنار او ایستاد.میترسید باز هم بیهوش شود.
-مدیر پروژه.
جهون گوشش را به ماسک او نزدیک کرد.
سرفهها نیرویش را نصف کرده بود.
ـ اسمش؟
جینوو لبهایش تکان خورد اما صدایی بیرون نیامد.
ناگهان دست جِهون را گرفت:
-اسمش رو از...پرونده...
نفس عمیقی کشید:
_حذف کردن...
جهون با نگرانی به او نگاه کرد.
_چوی..
چشمهایش براثر مسکن روی هم رفت و صدایش پشت ماسک محو شد.
جهون پوفی کشید و دست به کمر گرفت.
فقط به یک فامیل رسیده بود.
"چوی"
چند ساعت بعد، در اداره جههون چهارمین قرص کوپیکوی امروزش در همین چندساعت را خورده بود.
چهل و هشت ساعت بود که چشم روی هم نذاشته.
پروندهی ۲۰۱۹ روی تبلتاش باز بود.
اسمها را یکییکی بررسی میکرد.
زمزمه کرد:
-هیچ مدیری با فامیلی چوی توی پرونده نیست.
انگار با خودش مرور میکرد:
_از گزارش رسمی، صورتجلسه، حتی لیست کارکنان پروژه اسم این لعنتی پاک شده.
کاغذهای هایلایت شده روی میز پرت کرد و بهشون خیره شد.
صدایی در ذهناش گفت:
"یعنی کسی به پرونده دسترسی داشته."
انگشتاش روی میز ضرب گرفت:
"کسی که اون قدر نفوذ داشته که بتونه اسناد رو تغییر بده"
با حرص آهی کشید و سرش را در دست گرفت:
_عالی شد!
چندنفس عمیق کشید.
گوشیاش رو بیرون اورد و روی شماره سانگیی مکث کرد.
دلش پر میکشید که بهش زنگ بزنه.
لبش رو گاز زد.
نه!
صفحه رو خاموش کرد و گوشی و روی میز پرت کرد.
دستهاش و روی میز قفل کرد و میخواست سرش و تکیه بده که گوشیاش ویبره رفت.
به هوای اسم سانگیی یکه خورد و گوشی و جواب داد.
اما با شنیدن صدای مرده دیگهای،شونههاش شل شد.
اونطرف شهر اما سانگیی بعد از تموم شدن شیفتاش با ماشیناش از اداره خارج شد.
هرچی اصرار کرده بودن مرخصی بیشتری بگیره و استراحت کنه قبول نکرد.
مرخصی برای کسی بود که خانواده داشت،نه اون که تنهایی حوصلهاش و سر میبرد.
پس ترجیح میداد بره سازمان اما بخاطره وضعیت کمرش و توصیه دکتر به کارهای اداری برسه نه عملیاتی.
مدام چشمش روی صفحه گوشی میافتاد و منتظر زنگ یکنفر بود؛اما هربار ناامید میشد.
نگاهش برای یک لحظه روی آینه افتاد و بعد جلو رو نگاه کرد.
دوباره نگاه مشکوکش روی آینه برگشت.
ماشینی که پشت سرش بود رو میشناخت.
این چندروز زیاد میدیدش.
فکرمیکرد حساس شده اما وقتی توی کوچهای پیچید،اون ماشین هم پیچید.
نفس عمیقی کشید و گاز داد،باید سر در میآورد چرا به اون و جههون گیر دادن.
در اون ماشین گوشی پسر جوان زنگ خورد.
همونطور که حواسش به ماشین سانگیی بود تماس رو وصل کرد:
_الو؟
صدای مردی پشتخط آمد:
_کجایی؟
_دنبالشم.خیلی وقت نیست از ادارهاش اومده بیرون.
مرد پشت خط نفس عمیقی کشید:
_باشه.حواست و جمع کن و هرچی شد زود به من خبر بده.
پسر در کوچه دیگری پیچید و تا آمد جواب دهد با دیدن ماشین پارک شده سانگیی ترمز کرد.
_شنیدی چی گفتم؟
سانگیی دست به سینه به ماشین تکیه زده بود و اون و نگاه میکرد.
هر دو تند نفس میکشیدن.
سانگیی از اینکه تعقیب میشد
و
اون پسر از اینکه ظاهراً گیر افتاده بود...
0 views