#3
•مشتاق آتش•
صدای آژیر هنوز از چند خیابان آنطرفتر شنیده میشد.
سانگیی کلاه ایمنیاش را روی سر گذاشت و از ماشین پایین پرید.
ـ مشخصات؟
یکی از نیروها سریع جواب داد:
ـ ساختمون اداری قدیمی. مالک قبلیش مدیر اجرایی هانسوک سازه بوده. طبقهی اول و دوم آتیش گرفته. احتمال کسی داخل باشه،هنوز مطمئن نیستیم.
سانگیی لحظهای مکث کرد.
هانسوک.
باز هم همان اسم.
نگاهش را به ساختمان انداخت. دود سیاه از پنجرههای طبقهی دوم بیرون میزد و شعلهها پشت شیشهها زبانه میکشید.
بیسیمش خشخش کرد.
ـ تیم یک، از سمت غرب وارد بشید. تیم دو، پشت ساختمون رو بررسی کنید.
سانگیی سر تکان داد.
هنوز یک قدم برنداشته بود که صدای ترمز ماشینی از پشت سرش آمد.
برگشت.
ماشین پلیس بود.
جههون پیاده شد و در حالی که کت ضدگلولهاش را مرتب میکرد، مستقیم سمتش آمد.
سانگیی با دیدنش ابرو بالا انداخت.
ـ تو دیگه چرا؟
جههون بدون مکث جواب داد:
ـ چون مالک این ساختمون یکی از اسمهای پروندهست.
جههون نگاهی به ساختمان انداخت.
ـ فکرمیکنی ینفر داخلشه؟
سانگیی بند دستکشش را محکم کرد.
ـ همیشه ممکنه تلفات باشه.
ـ ممکنه هم تله باشه.
ـ ممکنه.
ـ پس این بار قبل از اینکه بری داخل، یکم فکر کن.
سانگیی کلافه نگاهش کرد.
ـ همیشه انقدر حرف نمیزدی!
ـ وقتی طرف مقابلم قصد داره بدون فکر بره توی ساختمون در حال سوختن باید جلوش و بگیرم.
لبخند کوتاهی گوشهی لب سانگیی نشست.
ـ نگران نباش. بلدم چیکار کنم.تنهاهم نیستم.
و قبل از اینکه جههون چیزی بگوید، ماسکش را پایین کشید و وارد ساختمان شد.
جههون زیر لب گفت:
ـ این آدم واقعاً احمقه!
یکی از مأمورهای کنارش پرسید:
ـ چی؟
جههون جا خورد:
ـ هیچی!
داخل ساختمان، گرما به شکل عجیبی سنگین بود.
سانگیی دستش را بالا آورد.
ـ سمت راست! اتاقها رو یکییکی چک کنید.
صدای نیروها در بیسیم پخش شد.
ـ اتاق اول خالیه.
ـ دوم هم خالی.
سانگیی جلوتر رفت.
طبقهی اول بیشتر از چیزی که از بیرون به نظر میرسید سوخته بود.
اما یک چیز عجیب وجود داشت.
آتش بیشتر اطراف راهروها و اتاقهای انتهایی متمرکز بود.
سانگیی اخم کرد.
با چراغ روی دیوار را بررسی کرد.
بعد کف زمین را.
بعد سقف.
زیر لب گفت:
ـ این طبیعی نیست...
همان لحظه صدای ضعیفی شنید.
تق.
تق.
شرشر عرق و گرما او را غرق کرده بود اما مطمئن بود صداها را شنیده.
سانگیی سرش را چرخاند.
ـ اونجا.سمت اتاق کناری.
دوید.
در بسته بود.
دستگیره را امتحان کرد.
قفل بود.
صدای ضربه دوباره آمد.
ـ صدای منو میشنوی؟
از داخل صدای ضعیفی آمد.
ـ کمکم کن...
سانگیی با بیسیم گفت:
ـ یک نفر داخل اتاقه. دارم وارد میشم.
با یک ضربه در را شکست.
دود غلیظی بیرون زد.
سانگیی خم شد و وارد شد.
اتاق تقریباً پر از دود بود.
مردی گوشهی اتاق افتاده بود و دستش را جلوی صورتش گرفته بود.
ـ آروم باش. اومدم کمکت.
مرد سرفه کرد.
ـ نمیتونم... نفس...
سانگیی خودش را به او رساند.
ـ ماسک اکسیژن میذارم. سرت رو پایین نگه دار.
مرد را بلند کرد.
اما همان لحظه صدای انفجار کوچکی از انتهای ساختمان آمد.
بوم!
ساختمان لرزید.
سانگیی ناخودآگاه سرش را بالا آورد.
ـ شیبال...
بیسیمش خشخش کرد.
ـ سانگیی! طبقهی دوم تغییر فشار داریم!
ـ دریافت شد. داریم خارج میشیم.
مرد را روی دوشش انداخت و به سمت در برگشت.
اما قبل از رسیدن به راهرو، بخشی از سقف فرو ریخت.
صدای مهیب سقوط گوشش را به زنگ انداخت.
سانگیی خودش را روی مرد انداخت.
تکههای سقف چند قدم آنطرفتر روی زمین ریختند.
چند ثانیه هیچ صدایی نبود.
بعد صدای نفسهای سنگین سانگیی آمد.
ـ خوبی؟
مرد با ترس سر تکان داد.
سانگیی بلند شد.
ـ پس راه میافتیم.
صورت هردو از خاکستر و گرما سرخ و غبارآلود بود.
بیرون ساختمان، جههون داشت با یکی از مأموران صحبت میکرد که ناگهان صدای انفجار را شنید.
سرش را بالا آورد.
ـ چی بود؟
مأمور جواب داد:
ـ احتمالاً انفجار مخزن یا..
صدای بیسیم قطع شد.
جههون به دستگاه نگاه کرد.
ـ سانگیی؟
هیچ جوابی نیامد.
دوباره دکمه را زد.
ـ سانگیی، جواب بده.
سکوت.
بزاق قورت داد.
ـ سانگیی؟
باز هم هیچ.
جههون به ساختمان نگاه کرد.
یکی از آتشنشانها که نقشهاش را خواند جلویش را گرفت.
ـ آقا، داخل نرید. تیم خودش اونجاست.
ـ اون یکی از نیروهای شماست.
ـ میدونم.احتمالاً ارتباط قطع شده.
جههون فکاش را منقبض کرد.
ـ احتمالاً؟
دوباره بیسیم را فشار داد.
ـ سانگیی، اگه صدای منو میشنوی جواب بده.
خشخش.
بعد...
یک صدای خیلی ضعیف.
ـ جههون...؟
جههون نفسش را حبس کرد.
ـ کجایی؟
ـ طبقهی اول... سمت شرقی.
ـ آسیب دیدی؟
سانگ مکث کرد.
ـ نه.
جههون با عصبانیت گفت:
ـ دروغ نگو.
ـ گفتم نه!
صدای سرفه آمد.
جههون نگاهش را به ساختمان دوخت.
ـ راه خروج داری؟
ـ آره.
ـ پس تن لشت و جمع کن بیا بیرون!
سانگیی حتی وسط دود هم خندهی کوتاهی کرد.
زمزمه کرد:
ـ سِکیا..
ارتباط قطع شد.
لبخند از صورت جههون رفت.
ـ شیبال!
سانگیی دستش را به دیوار گرفت.
نفس کشیدن سختتر شده بود.
نه به خاطر آتش.
دود.
ماسک اکسیژن، حالا روی صورت مردی بود که نجات داده و خودش فقط از فیلتر ماسکش استفاده میکرد.
مرد را به سمت خروجی هدایت کرد.
ـ ادامه بده. نزدیکیم.
اما وقتی به راهرو رسیدند، سانگیی متوجه چیزی شد.
آتش از سمت دیگری داشت نزدیک میشد.
خیلی سریع.
او ایستاد.
نگاهش روی شعلهها ثابت ماند.
ـ این دیگه...
مرد پرسید:
ـ چی شده؟
سانگیی جواب نداد.
آتش داشت برخلاف جریان طبیعی ساختمان حرکت میکرد.
انگار...
کسی عمداً مسیرش را طراحی کرده بود.
دستش را روی بیسیم گذاشت.
ـ تیم دو، راه خروج شرقی رو بررسی کنین. آتیش داره اون سمت میاد.
خشخش.
هیچ جوابی.
سانگیی دوباره تلاش کرد.
ـ تیم دو، جواب بدین.
هیچ.
لعنتی.
ارتباط کاملاً قطع شده بود.
مرد را گرفت.
ـ برمیگردیم.
مرد ترسیده بود.
ـ کجا آخه؟
ـ یه راه دیگه.
جههون بیرون ساختمان دیگر طاقت نداشت.
یکی از نیروها گفت:
ـ ارتباط همهی نیروهای داخل ضعیف شده.
ـ پس چرا هنوز کسی نیومده بیرون؟این طبیعیه؟
ـ دارن تخلیه میکنن.
جههون دوباره به ساختمان نگاه کرد.
شعلهها طبقهی دوم را گرفته بودند.
ـ چند دقیقهاست رفتن؟
ـ حدود شش دقیقه.
جههون ساعتش را نگاه کرد.
شش دقیقه.
هفت دقیقه.
هشت.
و بعد...
درِ ورودی باز شد.
یک آتشنشان بیرون آمد.
بعد یکی دیگر.
جههون دنبال یک نفر میگشت.
کسی با قد بلند، موهای خیسشده از عرق و آن حالت اعصابخردکن همیشگی.
اما نبود.
ـ سانگیی کجاست؟
آتشنشان گفت:
ـ هنوز داخلن.
جههون رنگش پرید.
ـ هنوز؟
ـ احتمالاً توی مسیر خروجن.
جههون بیاختیار یک قدم به سمت ساختمان برداشت.
دیگر طاقت نداشت.
ـ آقا!
اما قبل از اینکه کسی بتواند جلویش را بگیرد، صدای مهیبی از داخل ساختمان آمد.
بوم!
این بار پنجرههای طبقهی اول شکستند.
جِهون دستش را جلوی صورت گرفت و عقبگرد کرد.
نفسنفس میزد.
خشکش زد.
ـ سانگیی...
سانگیی فقط فرصت کرد مرد را به زمین بکشد.
انفجار دیوار کناری را لرزاند.
مرد به گوشهای پرت شد.
سانگیی با شانه به زمین خورد.
برای چند ثانیه گوشهایش زنگ میزد.
چیزی روی پشتش افتاده بود.
سعی کرد بلند شود.
درد تیزی از شانهاش رد شد.
ـ آخ...
دستش را روی شانهاش گذاشت.
چیز مهمی نبود.
فقط ضربه.
مرد را دید.
ـ هی! بیداری؟
مرد به سختی تکان خورد.
ـ آره...
سانگیی از جا بلند شد.
با کرختی خودش را به او رساند.
ـ خوبه. باید همین الان بریم.
بلندش کرد و با صدای بم شده از دود و فشار ادامه داد:
-پاشو..
راه خروج اصلی مسدود شده بود.
اما پنجرهی انتهای راهرو هنوز باز بود.
سانگیی نگاه کرد.
ارتفاع زیاد بود.
ولی پایین، تیم امداد تشک نجات آماده کرده بود.
ـ میتونی راه بری؟
سانگ آرام به جلو هلش داد:
ـ پس برو.
مرد جلو رفت.
سانگیی پشت سرش حرکت کرد.
اما ناگهان چیزی از سقف افتاد.
سانگیی سرش را بالا گرفت.
و فقط یک لحظه فرصت داشت.
ـ بدو!
مرد را هل داد.
تکهی فلزی بزرگی روی زمین افتاد.
راهرو را بست.
سانگیی پشت آن گیر کرد.
مرد آن طرف مانده بود.
ـ آقا!
ـ برو بیرون!
ـ ولی تو..
ـ گفتم برو!
مرد با ترس از پنجره خارج شد.
سانگیی تنها ماند.
دود بیشتر شده بود.
چشمهایش میسوخت.
نفس عمیق کشید.
اشتباه بود.
سرفهاش گرفت.
ـ شیبال!
دستش را به دیوار گرفت و به سمت دیگر راهرو رفت.
تحلیل رفتن نیرویش را حس میکرد.
بیسیم را برداشت.
ـ مرکز...
خشخش.
ـ مرکز، اینجا لیسانگیی...
هیچ.
باتری بیسیمش هنوز بود.
اما ارتباط قطع شده بود.
برای اولین بار، حس بدی زیر پوستش دوید.
نه ترس از آتش.
ترس از اینکه کسی بیرون نداند او کجاست.
(ننه بچممم😭)
18 views