JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Shadow | JustPaste.app
9 days ago13 views
✍️Creative Writing

Shadow

#9
باران دوباره شروع شده بود.
قطره‌ها آروم به سقف فلزی انبار می‌خوردند.
سانگ هنوز به عکس خیره بود.
همون عکس قدیمی.
پسری هفده‌ساله...
با یونیفرم مدرسه.
وو دوهوان سکوت رو نشکست.
گاهی...
سکوت از هر بازجویی‌ای مؤثرتر بود.
بالاخره سانگ‌یی نفس عمیقی کشید.
ـ آره...اون پسره من بودم.
دوهوان چیزی ننوشت.
فقط گوش داد.
سانگ نگاهش رو از عکس برنداشت.
ـ اون شب... من قرار نبود اونجا باشم.
سه ثانیه سکوت.
ـ ولی اشتباه کردم...و همه‌چیزو دیدم.
"هفده سال قبل"
بارون شدیدی می‌بارید.
یک دختر نوجوان از کوچه‌ای تاریک می‌دوید.
کمک می‌خواست.
سانگ‌یی که اون زمان فقط دانش‌آموز دبیرستانی بود، از ایستگاه اتوبوس صداش رو شنید.
خواست دنبالش بره اما قبل از اینکه برسه
یک خودروی مشکی جلوی دختر ترمز کرد.
سانگ فقط چهره‌ی راننده رو دید.
نه بیشتر.
ـ خب بعدش؟
- پلیس اومد.من گفتم راننده رو دیدم.گفتم حاضرم شهادت بدم.
دوهوان آروم پرسید:
ـ بعد؟
سانگ‌یی لبخند تلخی زد.
ـ بعد...شاهد شماره یک شدم.
دوهوان آهسته گفت:
ـ ولی اسمت از پرونده حذف شده.
سانگ‌ سرش رو تکون داد.
ـ چون قبل از دادگاه یکی بهم گفت...اگر شهادت بدی مادرت فردا زنده از خونه بیرون نمیاد.
دوهوان برای اولین بار...
صورتش در هم رفت.
ـ تهدیدت کردن؟
ـ فقط منو نه.مادرمم.
سانگ‌یی چند لحظه ساکت موند.
بعد ادامه داد:
ـ من هیفده سالم بود.فکر کردم پلیس ازمون محافظت می‌کنه.اشتباه می‌کردم.
دوهوان پرسید:
ـ هان ته‌سو؟
ـ نه...اون تنها نبود.یکی دیگه بود که با تو...
در همین لحظه...
صدای موتور ماشینی از بیرون انبار آمد.
هر دو همزمان ساکت شدند و صحبت سانگ‌یی قطع شد.
دوهوان آروم اسلحه‌اش رو برداشت.
چراغ‌های خودرو از لای پنجره‌ی شکسته داخل افتاد.
یک خودرو.
مشکی.
بدون پلاک جلو.
در آروم باز شد.
سه مرد پیاده شدن.
لباس رسمی نداشتن.
اما راه رفتنشون مثل افراد آموزش‌دیده بود.
یکی از اون‌ها گفت:
ـ مطمئنیم اینجاست؟
ـ رد خون همین سمت می‌اومد.
داخل انبار...
سانگ خیلی آروم گفت:
ـ چقدر دیر فهمیدن...
دوهوان نگاهش کرد.
ـ کیان؟
سانگ فقط یک جمله گفت.
ـ آدمای همون پرونده.
دوهوان اخم کرد.
ـ یعنی...؟
ـ اگه امشب منو پیدا کنن...فردا نوبت توئه.
صدای شکستن قفل در.
تق!
مردها وارد ساختمون شدند.
جین سریع چراغ انبار رو خاموش کرد.
همه‌جا در تاریکی فرو رفت.
فقط صدای قدم‌ها...
سانگ به سختی از جا بلند شد.
هنوز رنگش پریده بود و شدیدا درد داشت.
دوهوان آروم گفت:
ـ تو تو این وضعیت حتی نمی‌تونی بدوی.
سانگ‌یی موهای خیس عرقش و از صورتش کنار زد و پیرهن خونیش و پوشید.
ـ لازم نیست.
ـ منظورت چیه؟
به دیوار پشت سرشون اشاره کرد.
ـ این انبار فقط یه در نداره.
در همین لحظه...
نور چراغ‌قوه روی دیوار افتاد.
صدایی از چند متر آن‌طرف‌تر پیچید:
ـ پیداشون کنید.رئیس گفته...
هیچ شاهدی نباید زنده بمونه.
دوهوان و سانگ‌یی
برای اولین بار...
به هم نگاه کردند.
بدون هیچ حرفی.
هر دو یک چیز را فهمیده بودن.
هیفده سال پیش، فقط قاتل آزاد نشده بود...
یک شبکه‌ی کامل، حقیقت رو دفن کرده بود.
و حالا...
بعد از هیفده سال...
اون شبکه فهمیده بود که شاهد شماره یک هنوز زنده است.


نور چراغ‌قوه روی دیوارهای سیمانی می‌لغزید.
قدم‌ها...
نزدیک‌تر می‌شدن.
وو دوهوان خشاب اسلحه‌اش رو چک کرد.
هفت گلوله.
سانگ‌یی به سختی کنار دیوار ایستاده بود.
رنگش هنوز پریده بود.
دوهوان بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ اگر دوباره زخمت باز بشه...دیگه نمی‌تونی راه بری.
سانگ با همون آرامش همیشگی جواب داد:
ـ پس بهتره نذاریم برسن.
صدای مردی از سالن اصلی پیچید.
ـ انبار رو بگردین.رئیس گفته جسد هم قبول می‌کنه.
سانگ زیر لب گفت:
ـ رئیس...پس هنوزم زنده‌ست.
دوهوان نگاهش کرد.
ـ کیه؟
سانگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ همون کسی که هیفده سال پیش همه رو خرید.
قاضی...
دادستان...
وکیل...
پلیس...همه.
دوهوان اخم کرد.
ـ اسم.
سانگ‌یی سرش رو پایین انداخت.
ـ نمی‌دونم.
ـ شوخی می‌کنی؟
ـ نه.
ـ پس این همه سال دنبال کی بودی؟
سانگ‌یی لبخند تلخی زد.
ـ دنبال اسم نبودم دنبال آدمایی بودم که راه رو براش باز کردن.
همان لحظه...
تق!
درِ اتاق کناری باز شد.
نور چراغ‌قوه وارد اتاق شد.
دوهوان اسلحه رو بالا آورد.
سانگ آروم دستش رو روی لوله‌ی اسلحه گذاشت.
ـ نه...
ـ چرا؟
ـ اونا فقط سربازن.
دوهوان نگاهش کرد.
ـ تو از کی انقدر دلسوز شدی؟
سانگ اخماش تو هم رفت.آروم گفت:
ـ اگر بهشون شلیک کنی دیگه هیچ‌وقت به رئیس نمی‌رسی.
برای اولین بار دوهوان تصمیم گرفت به حرفش گوش کنه.
دو مرد، از دریچه‌ی مخفی پشت قفسه‌ها وارد یک راهروی باریک شدند.
تاریک.
مرطوب.
انگار سال‌ها کسی از اون استفاده نکرده بود.
چند دقیقه بعد به خروجی تونل رسیدند.
هوای سرد شب به صورتشون خورد.
دوهوان نفس راحتی کشید.
ـ تموم شد...
اما سانگ ایستاد.
چشمش به اون‌طرف خیابان افتاده بود.
یک خودروی مشکی.
شیشه‌های دودی.
موتورش روشن بود.
راننده پیاده نشد.
فقط...
منتظر بود.
سانگ رنگش پرید.
ـ نه...
دوهوان متوجه نگاهش شد.
ـ چی شده؟
سانگ آروم گفت:
ـ اون ماشین...هفده ساله دنبالش می‌گردم.
ماشین آروم حرکت کرد.
دوهوان خواست بدود.
اما سانگ‌یی بازوش رو گرفت.
ـ نرو.
ـ چرا؟
ـ اگر الان بری...می‌کشنت.
ـ از کجا می‌دونی؟
سانگ نگاهش رو از ماشین برنداشت.
ـ من یه بار همین اشتباه رو کردم.
ماشین، بی‌صدا در تاریکی ناپدید شد.
چند دقیقه بعد...
دوهوان و سانگ وارد یک کلبه‌ی متروکه در دل جنگل شدند.
دوهوان در رو بست.
ـ دیگه وقتشه.
سانگ‌یی آروم نشست.
دستش و به زخمش گرفت.هوای مرطوب باعث سوزشش نمی‌شد.
ـ برای چی؟
ـ حقیقت.
سانگ چند ثانیه به شعله‌ی چراغ نفتی خیره موند.
بعد گفت:
ـ اون شب...من تنها شاهد نبودم.
دوهوان سرش رو بالا آورد.
ـ چی؟
ـ یه شاهد دیگه هم بود.
ـ کی؟
سانگ‌یی نگاهش رو مستقیم به چشم‌های دوهوان دوخت.
و آروم گفت:
ـ پدرت...
همه‌چیز ساکت شد.
حتی صدای باد.
دوهوان خشکش زده بود.
ـ ...چی گفتی؟
سانگ‌یی با صدایی که برای اولین بار لرزش داشت، ادامه داد:
ـ پدرت...اولین پلیسی بود که رسید.اولین کسی که خواست حقیقت رو ثبت کنه.و...اولین کسی که کشته شد.
دوهوان ناباور یک قدم عقب رفت.
ـ نه...پدر من توی تصادف مرد.
سانگ‌یی آروم سرش رو تکون داد.
ـ این چیزیه که بهت گفتن.واسه همین گفتم رفتن دنبال اون ماشین اشتباهه.
چشماش غمگین شد.
ـ حقیقت اینه که...اون رو ساکت کردن.چون حاضر نشد پرونده رو ببنده.
تق...
صدای مسلح شدن یک اسلحه، از پشت سرشون اومد.
هر دو همزمان برگشتند.
مردی با کت مشکی، در آستانه‌ی در ایستاده بود.
اسلحه‌اش مستقیم روی وو دوهوان.
لبخند زد.
و گفت:
ـ بالاخره...هر دوتون رو یه جا پیدا کردم.

← Back to timeline