#10
دوهیوک و دوشیک با ترس از جا بلند شدن.
از هرطرف آتیش از روی بنزین روی زمین به دیوار و وسایل زیرزمین میگرفت.
سانگیی به داسی که گوشه انبار بود اشاره کرد:
_هی اونجا خشکت نزنه.با اون دستامون و باز کن.
مخاطبش هرکی بود که زودتر به خودش میاومد.
دوشیک با دودلی به اون دونفر و بعدم داس نگاه میکرد.
جههون داد زد:
_بجنب کسگیااا.
دوشیک به سمت داس دوید.
دوهیوک ترسیده بود.به هرطرفی میدوید آتیش جلوش سبز میشد:
_نه نه نه شیبااال!
دوشیک سریع مشغول بریدن طناب دستهای جهون سانگیی بود.
هوا داشت گرم و گرمتر میشد.
آتیش گستردهتر میشد و زیرزمین و توی خودش میبلعید.
سانگیی با ناامیدی به در خروجی که حالا پشت آتیش مخفی شده بود نگاه کرد.
تند نفس میکشید و از گرما زخمهای تنش میسوخت.
چشمهاش دنبال راه خروج بود،هرجایی.
جهون مطمئن بود یه راهی پیدا میکنه.
دوهیوک اما عصبانی و از خود بیخود شد.به سانگیی حمله کرد:
_هی..
قبل از اینکه دستش به سانگیی برسه جههون سد راهش شد و به عقب هلش داد:
_دستت بهش نمیخوره!
دوهیوک توی صورت جهون فریاد کشید:
_اون آتیشنشانه ولی الان مثل احمقا داره به آتیش نگاه میکنه!
جهون غرید و مشتی به صورتش زد.
سانگیی نگاه از جهون گرفت و به نقاطی نگاه کرد که آتیش هنوز بهشون نرسیده.
ته دلش از این حمایت جهون قرص شد.
_داره دنبال راه میگرده.تو هم وقتشه دهنت و ببندی که بخاطره شما عوضیاست که الان اینجاییم!
سانگیی زمزمه کرد:
_زیرزمینهای اینجوری معمولاً یه راه خروج اضطراری یا راه ارتباطی با اتاق تأسیسات دارن.
وقتی این جمله رو میگفت چشمهاش روی سقف میچرخید.
آتیش گستردهتر میشد و اون سهنفر بیشتر به سانگیی نزدیک میشدن.
چشمهاش بالاخره دریچهای و بالا شکار کرد.
با دستش بهش اشاره کرد:
_اونجا!
و بعد به اون سمت که هنوز آتیش بهش نرسیده بود دوید.
دوشیک داس رو ول کرد و پشت سرشون راه افتاد. جههون مچ دست سوختهاش رو مالید و بالا رو نگاه کرد.دریچهی فلزی کوچیکی درست بالای سرشون بود.حداقل سه متر بالاتر از زمین بود.
پلهای هم نبود.
صدای ترکیدن چیزی از پشت سرشون اومد.
هر چهار نفر برگشتن.
آتیش از روی یکی از قفسهها بالا کشیده بود و حالا داشت سقف رو هم میگرفت.
سانگیی نفسش رو با حرص بیرون داد.
_وقت نداریم.
دوهیوک با وحشت به دریچه نگاه کرد.
_چرا کاری نمیکنین بریم دیگه!
جههون با اخم نگاهش کرد.
سانگیی چشمش به یه قفسهی فلزی افتاد که هنوز درگیر آتیش نشده بود.
_بیاین کمک.
لنگلنگان پشت قفسه ایستاد و با کمک بقیه زیر دریچه بردنش.
فلزش از گرمای زیرزمین گر گفته بود.
سانگیی اول رفت بالا. قفسه زیر وزنش لرزید.
دستش رو با زور به لبهی دریچه رسوند، اما هرچی زور زد باز نشد:
_لعنتی قفله.
جههون از پایین شیبالی زمزمه کرد.
هردو از درد و خونریزی و گرما انرژیشون نصف شده بود.
سانگیی دندونهاش رو روی هم فشار داد و با تمام توان کشید.
فلز با صدای بلندی تکون خورد، اما باز نشد.
داد زد:
_یه میله بیارین.
عرق خونآلود صورتش و با با پشت دستش پاک کرد.
جهون میلهای و اورد وقتی سانگ مشغول ضربه زدن محکم با اون میله بود دوهیوک فقط غر میزد و زمین و زمان رو فحش میداد.
همون لحظه صدای انفجار کوچیکی از سمت دیگهی زیرزمین بلند شد.
همه از جا پریدن.
آتیش از بین قفسهها رد شده بود و داشت سریعتر نزدیک میشد.
جههون با نگرانی نگاهش بین آتیشی که نزدیک میشد و سانگیی که ضربات محکم به ققل دریچه میزد انداخت.
خونریزی از زخمهای کوچیک و بزرگ روی تناش و به وضوح میدید و واقعاً نگران بود.
دو هیوک داد زد:
_کسگیا مگه جون نداری.بیا اینور من باز میکنم.
جهون و سانگیی همزمان فریاد زدن:
_خفهشو!
و دوهیوک هم دهنش رو بست!
دست دوشیک و کشید:
_وقتی در و باز کرد کمک کن من اول برم و بعدم تو رو میکشم بالا.
با نگاه مشکوک جهون صدایش پایینتر آمد:
_جون ما واسه اون دوتا مهم نیست میخوان فقط دستگیرمون کنن.
دوشیک تایید کرد.
سانگ با نعره ضربه آخر و زد و دریچه رو باز کرد.
هوای خنکی صورتش و نوازش کرد:
_جهون..
جهون با وجود درد، خودش رو به قفسه رسوند.
_سانگیی، برو بالا.
و قبل از اینکه سانگیی چیزی بگه با ابرو به اون دونفر اشاره کرد که نزدیک میاومدن.
با حرص اخم کرد.
دوشیک جلو اومد:
_چی و نگاه میکنی؟اگه نگرانشی بیا پایین ما اول بریم!
دو هیوک تایید کرد:
_آره شما دوتا از پس خودتون برمیان.
و نزدیکتر شدن تا سانگ و پایین بکشن.
جههون دستش اون دو رو پس زد.
_آنده!
روبه سانگ ادامه داد:
_خودت و بکش بالا!
و به سرشونههاش اشاره کرد:
_بیا.
سانگیی با عذابوجدان پا روی شونههای زخمی جهون گذاشت.
سعی میکرد وزنش و به دستهاش بسپره و خودش و بالاتر بکشه تا به جهون فشاری نیاد.
ناگهان شعلهای از سمت چپ به زمین رسید.
نفس همه و سرعت عرقریزیشون تند شد.
سانگیی دستش رو به لبهی دریچه رسوند.
خودش رو بالا کشید.
فلز با صدای نالهای کنار رفت.
هوای تازهتری به صورتش خورد.
قفسه لرزید.
_جههون!
سانگیی بازوی جهون رو چنگ زد و نگهداشت.
با زور بالا کشید و هردو از دریچه عبور کردن.
آتیش زبونه بیشتری کشید.درست به زیرپای دوهیوک و دوشیک رسید.
دوهیوک دوشیک و هل داد و سریعتر از قفس بالا رفت.
قفس بیشتر لرزید.
جههون داد زد:
_حماقت نکن اینطوری زودتر میمیری عوضی!
دوشیک مجبور شد قفسه رو بگیره تا دوهیوک نیوفته.فقط برای اینکه جون خودش هم نجات بده.
آتیش به زیرپاشون رسیده بود.
دوهیوک و به بالا هل میداد:
_بجنب دیگه سکیا.
سانگیی و جهون با حرص دست دوهیوک و گرفتن و بالا کشیدن.
و درست وقتی آخرین نفر هم از دریچه رد شد، صدای مهیبی از زیرزمین بلند شد و لرزیدن.
هر چهار نفر روی زمین افتادند.
سانگیی نفسزنان برگشت و دریچه رو نگاه کرد.
شعلهها از لبههایش بیرون میزدند.
جههون کنارش نشست.
هر دو برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
صورتشون قابل تشخیص نبود.
هم سوخته بودن.
هم خاکی..
هم خونی..
سانگیی نفسش رو با لرز بیرون داد:
_فکر کنم هنوز زندهایم.
جههون لبخند خستهای زد و سرش و توی آغوش کشید:
_آره...
فرصت بیشتری برای صحبت نبود.
صدای آژیر از دور شنیده شد.
رو که برگردوندن،اثری از دوشیک و دوهیوک نبود...
جهون نفس تندی کشید:
_شیبال!
با نصف جونی که باقی مونده بود از جا بلند شد و دست سانگ رو هم کشید:
_باید بریم بیرون.
از پنجرهای که باز بود آروم بیرون رفتن.
بنظر میرسید روی تپهء خارجازشهر بودن و این ساختمون سالها متروکه بوده.
دور و ورشون کلی چمن هرس شده رشد کرده بود.
چراغ و آژیر آتشنشانی و پلیس از دور دیده میشد؛و البته دوشیک و دوهیوکی که با دیدن ماشینها مسیر فرارشون و منحرف کردن...
جههون نیشخند زد و سانگیی خسته به دیوار تکیه داد.
چنددقیقه بعد نیروها چوی دوهیوک و کیم دوشیک رو دستگیر کردن و حالا فقط دنبال هانجینوو بودن که صدای شلیکی داخل ساختمون پیچید.
چشمهای جههون وحشت زده شد و میخواست به داخل ساختمون هجوم ببره که سانگیی راهش و سد کرد.
چشمهاش التماس میکرد:
_نرو.بقیه هستن...
چشمهای جهون شکست.نمیخواست باورکنه ممکن بود هانجینوو خودش و بکشه.
با حرص پلک زد و انگشتهاش دور بازوی سانگیی گرد شد.
زمزمه کرد:
_لعنتی...
سانگیی هم ناراحت بهش خیره شد.
ناراحت از اینکه جهون حالا باید کلی جواب پس میداد...
#یک_ماه_بعد
"پرونده۲۰۱۹که به گروه ساختمانی هانسوک سازه برمیگرده صبح امروز با محاکمه رئسای اون خاتمه یافت.چوی دوهیوک رئیس پروژه و کیم دوشیک دستیار اون هرکدوم به حبس ابد محکوم شدن"
جههون با حوصلهء سر رفته به تلوزیون نگاه میکرد.
"سومین کنفرانس مطبوعاتی دررابطه با خودکشی هانجینوو،مسئول بازرسی ساختمان۲۰۱۹که پسرش رو در همون اتشسوزی از دست داده بود،ساعت دو بعدازظهر امروز با حضور رئیسپلیس شهر،برگزار خواهد شد."
با زنگ در توجه جهون به اون سمت جلب شد.
از روی مبل بلند شد و در و باز کرد.
همین که در باز شد،سانگیی پنجههاش و کنار صورتش گرفت.
سر کج کرد و با ناز گفت:
_میو!
جهون لبخندی زد و دستش و داخل کشید.سانگیی دستش و گرفت:
_نه صبرکن!
کمرش و روبه عقب خم کرد که جهون ترسید و اون و به خودش چسبوند.
با دو دست کمرش و چسبیده بود:
_هی!
سانگیی سبدی و از روی سکوی بیرون برداشت و دوباره راست شد.
چشمهای جهون از انعطاف بدنی سانگیی گرد شد.
قلبش تند زد:
_واو..
فاصله صورتاشون کم بود و هنوز جهون کمر سانگ و چسبیده بود.
سانگیی سبد و بالا گرفت:
_بزنیم؟
نیشش باز شد!
جهون که فهمید توی سبد چی هست به چشمهای سانگ خیره شد:
_بزنیم!
دست سانگیی و کشید و در و بست.
وقتی از توی کابینت جامهارو بیرون میاورد،سانگیی به اخبار خیره شده بود.
بعد از اتیشسوزی اون روز هر کدوم دو هفته توی بیمارستان بستری بودن.
دوره نقاهت و فیزیوتراپیشون و میگذروندن.
کار جهون فعلاً تعلیق بود و سانگیی هم به بخش اداری منتقل شده بود.
روی مبل نشستن و سانگیی پرسید:
_بعد از تعلیقی باهات چیکارمیکنن؟
جهون بیتفاوت جواب داد:
_شاید تنزل درجه.
سانگیی لباش و جمع کرد.
خودش و توی بغل جهون ولو کرد:
_ناراحت نیستی؟
جهون دستش و دور سانگیی انداخت و محکم به خودش چسبوندش.
سانگیی با انگشت روی سینه ورزیده جهون از پشت تیشرت مشکی خطهای فرضی کشید:
_بههرحال خیلی کارت و دوست داشتی.
جهون نگاهش کرد.
بهچشمهای مشکی براقش از پشت چتریهاش خیره شد:
_ناراحتم.
نفس عمیقی کشید:
_ولی خیلیم خوشحالم.
سانگیی نگاه ازش گرفت:
_چرا؟
جهون خیلی جدی نگاهش کرد و یه ابروش و بالا داد:
_چون تو پیشمی...
چندثانیه به هم خیره موندن.
مردمک هردو میلرزید.
جهون ادامه داد:
_فکرکنم خوشحالیم بیشتر از ناراحتمیه.
سانگیی خودش و عقب کشید:
_دروغ میگی.
چشمهای جهون گرد شد:
_چی!
سانگیی لباش و کج کرد و از بغل گرم جهون بیرون اومد:
_اگه خوشحال بودی باهام قرار میذاشتی.
جهون دستش و کشید و سانگ دوباره توی بغلش پرت شد.
جهون دستهاش و دورش محکمتر کرد.
جدی لب زد:
_الان دارم میذارم!
(❌دوستنداری ادامه رو نخون)
و نفس گرمش و توی صورت سانگ آزاد کرد.
چشمهای سانگ برق زد.
جهون بیطاقت شد دربرابر چشمای سانگ.سریع خم شد و لبهاش و بوسید.
چندثانیه هردو مکث کردن و چشمهاشون بسته شد.
بدنشون گر گرفت و قلبهاشون بیقرار شد...
جهون دستش و پشت سر سانگ گذاشت و عمقتر لبهای سانگیی و شکار کرد.
نفس سانگ بند اومده و جهون هم متوجه شد.
با چشمهای خمارش عقب کشید تا سانگیی نفس بکشه.
سانگیی لبخند زد و لبهاش و تر کرد جهون اما تشنهتر بود.
_انگار سخت تحمل کردی..
جهون دستش و کشید و صورتش و نزدیک کرد.
آروم زمزمه کرد:
_واقعاً سخت بود صبرکنم تا کامل خوب بشی.
گونههای سانگیی قرمز شد و لبش رو زیر دندون کشید.
جهون دستش و پشت کمر سانگ گذاشت:
_بریم تو اتاق...
اتاق بخاطره پردهای که داشت تاریکتر از هال بود.
جهون سانگ و به دیوار کوبید و بدون اینکه اجازه حرف یا حرکتی و بهش بده اون و بین خودش و دیوار قفل کرد و لبهاش روی لاله گوش سانگ فرود اومد.
تشنه پوست نرمش و به زیرلب میکشید.
نالهء ریز سانگیی بلند شد.
جهون و عقب داد.
هردو از گرما نفسنفس میزدن.
سانگیی خندید:
_واقعاً جدیای...
جهون صورتش و نزدیک کرد.
سانگیی زیر این نگاهش هم مشتاق بود هم خجالت میکشید.
_تو نیستی؟
سانگیی حرفی نزد اما چشمهاش گویای همه چیز بود.
جههون تیشرت سفید اون و چنگ زد:
_این واقعاً مزاحممه!
و قبل از اینکه سانگیی حرفی بزنه تیشرت و از بدنش کند.
پوست سفید و بدن عضلانی سانگیی حتی توی نور کم اتاق هم درخشید.
جهون هم تیشرت و از بدنش کند و ایندفعه سانگیی و روی تخت کوبید.
لبهاش از گردن تا زیر ناف سانگیی کیس مارک میذاشت و طاقت پسرک آتشنشان و سر میاورد.
از شنیدن نالههاش و پیچ و تاب خوردن بدن گرمش زیر بدن خودش لذت دنیا رو میبرد.
خوشحال بود کنار کسی بود که در نگاه اول باهاش بحث میکرد اما حتی خودش هم نفهمید از کی دلش رو به این پسر باخت.
از کی نگرانی بزرگ زندگیاش شد لیسانگیی..
و از کی انقدر تشنه چشیدن طعمش بود...
0 views