🖤 عشق فراموشنشدنی
پارت چهارم: رازی که نباید فاش میشد
بارون بیوقفه به شیشههای پنجره میکوبید. یونجی کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون خیس نگاه میکرد، اما فکرش جای دیگهای بود؛ جایی که تمام خاطراتش به یک نفر ختم میشد.
تهیونگ.
از آخرین باری که دیده بودش، چند ساعت گذشته بود؛ چند ساعت که برای یونجی مثل چند روز طول کشیده بود.
گوشیاش دوباره روشن شد.
پیام از طرف تهیونگ:
«باید دوباره ببینمت. یه چیزی هست که باید بهت بگم.»
یونجی چند بار پیام رو خوند. دلش میخواست جواب بده، اما هنوز از اتفاقات اخیر گیج بود. چرا تهیونگ بعد از این همه مدت برگشته بود؟ چرا نگاهش پر از حرفهایی بود که به زبون نمیآورد؟
بالاخره نوشت:
«کجا؟»
جواب تقریباً بلافاصله رسید.
«همون کافهای که اولین بار همدیگه رو دیدیم. ساعت هشت.»
یونجی گوشی رو پایین آورد و نفس عمیقی کشید.
چطور ممکن بود کسی که روزی تمام دنیایش بود، حالا همون کسی باشه که بیشترین سؤالها رو توی ذهنش ایجاد میکرد؟
---
ساعت هشت، کافه تقریباً خالی بود. تهیونگ کنار پنجره نشسته بود؛ همون میز قدیمی، همون صندلی و همون نگاه آشنایی که یونجی هیچوقت نتونسته بود فراموشش کنه.
وقتی یونجی وارد شد، تهیونگ بلند شد.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
تهیونگ آهسته گفت: «فکر نمیکردم واقعاً بیای.»
یونجی کیفش رو روی صندلی گذاشت.
«خودت گفتی یه چیزی هست که باید بهم بگی.»
تهیونگ سرش رو پایین انداخت. انگشتهاش رو در هم قفل کرد و بعد از چند ثانیه سکوت گفت:
«اون روزی که از زندگیت رفتم... همهچیز اونطوری که فکر میکردی نبود.»
یونجی خندۀ کوتاه و تلخی کرد.
«پس چی بود؟ من پنج سال با این فکر زندگی کردم که برات مهم نبودم.»
تهیونگ سریع سرش رو بالا آورد.
«تو تنها کسی بودی که برام مهم بود.»
«پس چرا رفتی؟ چرا حتی یه بار هم برنگشتی که توضیح بدی؟»
تهیونگ جوابی نداد. نگاهش به فنجون قهوه روی میز دوخته شده بود، انگار جواب تمام سؤالهاشون ته همون فنجون پنهان شده بود.
بالاخره گفت:
«چون یه نفر تهدیدم کرده بود.»
یونجی ماتش برد.
«چی؟»
«اون موقع فکر میکردم اگه ازت دور بشم، میتونم ازت محافظت کنم. نمیتونستم حقیقت رو بهت بگم. حتی نمیتونستم بهت نزدیک بمونم.»
یونجی با ناباوری نگاهش کرد.
«و انتظار داری بعد از پنج سال، فقط با شنیدن این حرفها همهچیز رو فراموش کنم؟»
«نه.» صدای تهیونگ لرز خفیفی داشت. «فقط میخوام بدونی که هیچوقت فراموشت نکردم.»
چشمهای یونجی پر از اشک شد، اما اجازه نداد اشکهاش سرازیر بشن.
«تو حق نداشتی به جای من تصمیم بگیری.»
تهیونگ آهسته سر تکون داد.
«میدونم.»
برای اولین بار، یونجی در نگاهش نه غرور دید و نه تلاش برای توجیه کردن خودش؛ فقط پشیمونی.
اما پشیمونی همیشه برای جبران کافی نبود.
یونجی از جاش بلند شد.
«من باید برم.»
تهیونگ دستش رو جلو آورد، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، منصرف شد.
«یونجی... فقط یه چیز دیگه.»
یونجی ایستاد، اما برنگشت.
تهیونگ ادامه داد:
«کسی که باعث جدایی ما شد، هنوز هم توی زندگی ماست.»
یونجی آرام برگشت.
«منظورت چیه؟»
تهیونگ دستش رو داخل جیب کتش فرو برد و پاکت کوچیکی روی میز گذاشت.
«خودت بخونش. بعد تصمیم بگیر که هنوز میخوای حقیقت رو بدونی یا نه.»
یونجی چند ثانیه به پاکت خیره موند. بعد اونو برداشت و از کافه بیرون رفت.
---
وقتی به خونه رسید، پاکت هنوز توی دستش بود.
با دستهایی که کمی میلرزیدند، درش رو باز کرد.
داخلش چند برگه و یک عکس قدیمی بود؛ عکسی از تهیونگ در کنار مردی که یونجی خوب میشناخت.
مردی که هیچوقت فکر نمیکرد اسمش به گذشتهٔ تهیونگ ربط داشته باشه.
زیر عکس، فقط یک جمله نوشته شده بود:
«از کسی شروع کن که بیشتر از همه بهش اعتماد داری.»
یونجی دوباره به عکس نگاه کرد. نفسش برای لحظهای بند اومد.
چون حالا دیگه نمیدونست به چه کسی میتونه اعتماد کنه.
و درست همون لحظه، گوشیاش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
یونجی تماس رو جواب داد.
صدایی آرام از پشت خط گفت:
«بالاخره پاکت رو باز کردی؟»
یونجی خشکش زد.
«تو کی هستی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدا گفت:
«کسی که میتونه ثابت کنه تهیونگ هنوز هم تمام حقیقت رو بهت نگفته.»
تماس قطع شد.
یونجی به صفحهٔ خاموش گوشی خیره موند.
این بار، سؤالش دیگه این نبود که چرا تهیونگ ترکش کرده بود.
سؤال این بود که چه کسی از عشق اونها میترسید... و چرا هنوز دست از سرشون برنمیداشت؟
پایان پارت چهارم
🖤 ادامه دارد...