JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Unwritten Script | JustPaste.app
27 days ago0 views
✍️Creative Writing

Unwritten Script

#p_³
صدای سم اسب‌ها روی زمین چمنی جنگل می‌پیچید.
ته‌جون جلوتر از هه‌جون می‌تاخت.باد به دامن هانبوکش می‌خورد و موهای بسته‌شده‌اش پشت سرش توی باد می‌رقصید.
هه‌جون سرعتش رو بیشتر کرد و خودش رو به اون رسوند.
ته‌جون نگاهی کوتاه بهش انداخت، اما چیزی نگفت.
هه‌جون با شیطنت لبخند زد و کمی جلو افتاد.
ته‌جون ابروهاش رو بالا انداخت و افسار رو کشید.
اسبش سرعت گرفت.
چند لحظه بعد دوباره کنار هم بودن.
هه‌جون سرش رو برگردوند و نگاهش کرد.
ته‌جون هم نگاهش رو گرفت:
_اینجوری نگاه نکن بازرس سلطنتی.
زیرلب زمزمه کرد:
_هرلحظه ممکنه آمار من و به جون‌ها بدی.
هه‌جون افسار و کشید و سد راهش شد:
_بهت گفتم نمک و از اونور بیاری اینور دیگه کاری بهت ندارم.
با کات کارگردان هردو به خود واقعیشون برگشتن.
_مهمون داریم!
صدای دوربین‌ها از چند متر اون‌طرف‌تر شنیده می‌شد.
خبرنگارها بالاخره خودشون رو به محل فیلمبرداری رسونده بودن و از پشت محدوده‌ای که برای عوامل مشخص کرده بودن، مشغول فیلم گرفتن بودن.
سانگ‌یی و شی‌وان هر دو با همون هانبوک‌هاشون حضور داشتن.
سانگ‌ لباس تیره‌تری پوشیده بود و موهاش کامل به سبک شخصیت یون ته‌جون بسته شده بود. شی‌وان هم با لباس روشن‌تر و موهای بلند شخصیت سو هه‌جون کنار اون ایستاده بود.
یکی از خبرنگارها دوربینش رو بالا آورد:
_هر دو به دوربین نگاه کنین!
شی‌وان لبخند زد و کمی به سمت سانگ‌یی خم شد.
سانگ‌یی هم لبخند زد.
چند فلش پشت سر هم زده شد.
_ته‌جون و هه‌جون رو دوست دارین؟
شی‌وان سریع جواب داد:
_من خیلی دوستش دارم!
سانگ‌یی با خنده نگاهش کرد:
_هنوز که کامل نشده.
شی‌وان شونه‌هاش رو بالا انداخت:
_ولی اگه دوستش نداشتم که پروژه رو قبول نمی‌کردم.
سانگ‌یی خندید:
_نه ببین تو خودت و دوست داری.
شی‌وان با تعجب نگاهش کرد:
_چی؟
سانگ‌یی به دوربین نگاه کرد.
_چون هه‌جون خوده خودشه.
_یااا.
شی‌وان به خودش اشاره کرد:
_یعنی میگی من واقعاً یه ادم رومخ و پاچه‌خوارم؟
چند نفر از عوامل خندیدن و سانگ‌یی بلند گفت:
_آنی‌یو.می‌آنه!
شی‌وان هم با خنده سرش رو پایین انداخت.
خبرنگار دوباره پرسید:
_فکر می‌کنین بین این دو شخصیت چه اتفاقی میفته؟
شی‌وان چند لحظه به سانگ‌یی نگاه کرد:
_فکر کنم...خیلی با هم دعوا می‌کنن،تاالان که اینطور بوده.
سانگ‌یی سرش رو تکون داد:
_اونا خیلی روی مخ هم راه میرن.
_ولی آخرش با هم کنار میان!
سانگ‌یی نگاه کوتاهی بهش انداخت:
_شاید.
شی‌وان لبخند زد:
_هیونگ همیشه اسپویل می‌کنه.
_من که چیزی نگفتم!
شی‌وان خندید و دستش رو جلوی صورتش گرفت.
خبرنگارها دوباره شروع به عکس گرفتن کردن.
یکی از اون‌ها گفت:
_برای طرفدارهایی که منتظر پخش سریالن، چیزی بگین.
شی‌وان مستقیم به دوربین نگاه کرد:
_لطفاً منتظرش باشین. خیلی زحمت کشیدیم.
سانگ‌یی کنار اون ایستاده بود و سر تکون داد:
_امیدوارم خوشتون بیاد.من و شی‌وان خیلی سعی کردیم همدیگر و تحمل کنیم!
دوباره با خنده هردو گروه عوامل هم خندید.
شی‌وان دستش رو بالا آورد و با انگشت‌هاش علامت قلب کوچیکی ساخت.
سانگ‌یی چند لحظه نگاهش کرد و بعد خودش هم با دستش قلب ساخت.
شی‌وان خندید.
_هیونگ، اینجوری نه.
دست سانگ‌یی رو گرفت و انگشت‌هاش رو کمی جابه‌جا کرد.
_اینجوری.
سانگ‌یی با خنده گفت:
_فرقش چیه؟
_این قشنگ‌تره.
دوباره هر دو رو به دوربین لبخند زدن.
فلش‌ها یکی بعد از دیگری زده می‌شد.

چند ساعت بعد، اولین عکس‌های پشت صحنه توی شبکه‌های اجتماعی پخش شد.
عکس سانگ‌یی و شی‌وان با هانبوک خیلی زود بین طرفدارها دست‌به‌دست شد.
کامنت‌ها یکی بعد از دیگری بالا می‌اومد.
"بالاخره این سریال داره میادددد 😭"
"شیمی این دوتا از همین الان معلومه."
"من برای ته‌جون و هه‌جون لحظه‌شماری می‌کنم."
"چرا این دوتا اینقدر باهم کیوتن؟ 😭"
"اونجایی که شی‌وان دست سانگ‌یی رو گرفت و قلب درست کردددد 😭"
"لطفاً زودتر پخش بشه، من طاقت ندارم."
"این دوتا کنار هم خیلی خوبن."
"فقط منم که حس می‌کنم سانگ‌یی خیلی حواسش به شی‌وانه؟ 👀"
"نه، منم دیدم."
"ته‌جون و هه‌جون قراره ما رو نابود کنن."
"لطفاً فقط یه تیزر بدین 😭😭"
و در بین هزاران کامنت، چند نفر فقط یک جمله رو تکرار می‌کردن:
"این دوتا قراره خیلی خطرناک بشن."

فیلمبرداری صحنه‌ی اسب‌سواری ادامه داشت.
شی‌وان چند متر جلوتر از سانگ‌یی حرکت می‌کرد.
یکی از عوامل برای جابه‌جا کردن تجهیزات، یک پارچه‌ی بزرگ رو از کنار محوطه رد کرد. پارچه ناگهان با وزش باد باز شد و جلوی چشم اسب شی‌وان تکون خورد.
اسب یک‌دفعه رم کرد.
شی‌وان افسار رو کشید، اما اسب با یک حرکت شدید روبه عقب روی دوپا شیهه کشید و بعد به سمت کناره‌ی محوطه چرخید.
تعادل شی‌وان از بین رفت.
چند ثانیه طول نکشید که به زمین افتاد و روی چمن جنگل غلت خورد.
_کات!
سانگ‌یی سریع از اسب پایین پرید و با نگرانی خودش رو به شی‌وان رسوند.
تیم تولید هم به سراغش اومدن.
شی‌وان به پهلو افتاده بود و دستش رو روی شونه‌اش گرفته بود.
سانگ‌یی کنار اون زانو زد:
_شی‌وان؟خوبی؟
شی‌وان چشم‌هاش رو باز کرد و با درد نفس کشید:
_شونه‌م...
سانگ‌یی دستش رو به آرومی پشت سرش گذاشت و اجازه نداد بلند بشه:
_تکون نخور.
کارگردان هم کنارش نشست و با نگرانی حالش رو می‌پرسید.
قلب سانگ تند می‌زد.
صورت شی‌وان داد می‌زد شونه‌اش در رفته.
عوامل و پزشک صحنه سریع خودشون رو رسوندن.
بعد از معاینه‌ی اولیه، شی‌وان برای بررسی بیشتر به بیمارستان منتقل شد و اعلام شد فیلمبرداری برای چند روز متوقف شده.

چند ساعت بعد، سانگ‌یی همراه کارگردان به بیمارستان رسیدن.
جلوی بیمارستان کنار چند خبرنگار ایستادن.
نمی‌دونستن کی خبر پخش شده و کی دوباره خبرگزاری‌ها جمع شدن.
یکی از خبرنگارها پرسید:
_وضعیت شی‌وان چطوره؟
کارگردان کوتاه جواب داد:
_فقط شونه‌اش آسیب دیده. پزشکا گفتن باید چند روز تحت مراقبت باشه.
_خطر جدیه؟
کارگردان سرش رو تکون داد:
_نه. فقط فعلاً نباید به شونه‌اش فشار بیاد.
نگاهش برای لحظه‌ای به در بیمارستان رفت.
_امیدوارم زود خوب بشه.
نگاه ناراحت سانگ‌یی هم به دنبالش به در رسید.
بعد بدون حرف اضافه‌ای تعظیم کرد و وارد بیمارستان شد.
خبرنگارها سوالای بیشتری داشتن اما کارگردان عذرخواهی کرد.
تعظیم کرد و دنبال سانگ‌یی رفت.

اتاق بیمارستان توی نیمه‌شب ساکت بود.
شی‌وان روی تخت دراز کشیده و شونه‌اش با بانداژ بسته شده بود.
چشم‌هاش رو بسته و خوابیده بود.
سانگ‌یی بعد از چنددقیقه قدم زدن توی اتاق روی صندلی کنار تخت نشست.
هر چند دقیقه یک بار نگاهش می‌کرد.
پتو کمی از روی بدن شی‌وان کنار رفته بود. آروم بلند شد و دوباره پتو رو روی تنش کشید.
شی‌وان توی خواب کمی تکون خورد و اخم کرد.
سانگ‌یی سریع دستش رو روی لبه‌ی تخت گذاشت و چند لحظه نگاهش کرد.
بعد از روی میز لیوان آب رو برداشت و نزدیک تخت گذاشت.
وقتی پرستار برای چک کردن وضعیت شونه‌اش وارد اتاق شد، سانگ‌یی کنار رفت، اما تا آخر معاینه همون‌جا ایستاده بود:
_دردش که بیشتر نشده؟
پرستار سرش رو تکون داد:
_نه، فعلاً خوبه.
سانگ‌یی نفس آرومی کشید.
بعد دوباره روی صندلی نشست.
شی‌وان چشم‌هاش رو باز کرد.
چند ثانیه گیج به اطراف نگاه کرد و بعد چشمش به سانگ‌یی افتاد:
_هیونگ... هنوز اینجایی؟
سانگ‌یی نگاهش کرد:
_آره.
_برو خونه.خسته‌ای.
سانگ‌یی کمی جلوتر رفت و بالش پشت سر شی‌وان رو مرتب کرد:
_بخواب.
شی‌وان چند لحظه نگاهش کرد.
لبخند خیلی کمرنگی زد و دوباره چشم‌هاش رو بست.
اما با یادآوری خاطره‌ای دوباره چشم باز کرد:
_این لحظه آشنا نیست؟
سانگ‌یی گیج پلک زد:
_چطور؟
شی‌وان اتاق و نگاه کرد.
بزاق قورت داد.
شونه‌اش کمی گزگز می‌کرد:
_بیمارستان.من..تو.
مستقیم سانگ‌یی و نگاه کرد.
سانگ چشم ریز کرد و غرق فکر شد،چندثانیه بعد آهان بلندی گفت و خندید.
شی‌وان هم.
آروم ادامه داد:
_گفتی دستت و بشکونم که مدرسه نری!
خنده سانگ‌یی شدیدتر شد.
خنده‌ای که بخش بزرگیش و غم فرا می‌گرفت.
شی‌وان دلش می‌خواست بیدار بمونه و حرفاشون و ادامه بده، اما اثر مسکن پلک‌هاش و سنگین و سنگین‌تر می‌کرد.
سانگ‌یی تا وقتی دوباره خوابش برد، از کنار تخت تکون نخورد.
به شی‌وان نگاه می‌کرد و ذهن‌اش از خاطرات قدیمشون پر شده بود.
نزدیک صبح بود که کش و قوسی به بدنش داد و با ویبره رفتن گوشی‌اش اون و برداشت.
خسته بود.
تمام شب رو نخوابیده بود.
مردمک‌هاش آروم آروم روی متن خبر طولانی خبرگزاری دیسپچ پایین می‌رفت تا به یه تیتر رسید.
[بازیگر نقش اول سریال در حال ساخت،قلدر مدرسه بوده!]
انگشتش می‌لرزید بااین حال لینک خبر و لمس کرد و تصویر خودش بالا اومد.
سانگ‌یی نفس تندی کشید.
بزاق قورت داد.
محکم پلک روی هم فشرد.
بالاخره لو رفت...

← Back to timeline