#8
انبار اونقدر ساکت بود که صدای نفسهای سانگیی هم به سختی شنیده میشد.
دوهوان زانو زده بود.
دستش رو روی زخم گذاشت.
فشار.
سانگیی اونقدر بیحال بود که فقط به آرومی دندونهاش رو روی هم فشرد.
اما...
حتی یک ناله هم نکرد.
دوهوان نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ هنوزم میخوای وانمود کنی حالت خوبه؟
سانگیی لبخند کمرنگی زد.
ـ عادت...بدیه.
دوهوان اطراف انبار رو نگاه کرد.
یک میز قدیمی.
چند ابزار.
جعبه کمکهای اولیه.
پنس.
الکل.
نخ بخیه.
همهچیز آماده بود.
انگار سانگیی قبل از بیهوش شدن، میدونست قراره خودش این کار رو انجام بده.
دوهوان آروم گفت:
ـ دیوونهای...
سانگیی چشمهاش رو نیمهباز کرد.
ـ برو...قبل از اینکه همکارات پیدات کنن.
ـ ساکت باش.
ـ اگه منو نجات بدی...باید جواب پس بدی.
ـ اونم به وقتش.
دوهوان گوشیاش رو برداشت.
صفحه رو باز کرد.
انگشتش روی دکمه تماس با اورژانس موند.
سه ثانیه...
پنج ثانیه...
اگر اورژانس میاومد...
سانگ زنده میموند.
اما همون لحظه دستگیر هم میشد.
اگر هم تماس نمیگرفت...
احتمال داشت تا چند دقیقه دیگه از خونریزی از حال بره.
همین الانش هم خونریزی و درد شدید توانش و گرفته بود.
گوشی رو آروم خاموش کرد.
سانگ با صدای ضعیفی خندید.
ـ انتخاب سختیه...نه؟
ـ نه.
سانگ صورتش و در هم کشید و نفس عمیق گرفت
ـ پس چرا زنگ نزدی؟
جین مستقیم توی چشماش نگاه کرد.
ـ چون قبل از اینکه مجرم باشی...یه آدمی.و من نمیذارم یه نفر جلوی چشمم بمیره.
برای اولین بار...
لبخند سانگ کاملاً محو شد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ از این اخلاقِت...متنفرم.
دوهوان دستکش پوشید.
پنس رو برداشت.
ـ به هوش بمون.
ـ دستور نده.
رو از دو هوان گرفت.
ـ خوشم نمیاد.
ـ عادت کن.
سانگیی سرش رو به دیوار تکیه داد.
ـ بیحسی نداری؟
دوهوان از ادامه خونریزی کلافه شد.
ـچقدر حرف میزنی! نه.
ـ عالیه...امروز شانس با من یاره.
دوهوان برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ هنوزم وقت شوخی کردنه؟
ـ اگه نکنم دردش بیشتر میشه.
دوهوان نفس عمیقی کشید.
ـ آمادهای؟
سانگیی بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ فقط انجامش بده.
دوهوان پنس و داخل زخمش برد.
سانگ لباش و محکم روی هم فشار داد.
مقاومت کرد ولی بالاخره صدای نالهاش بلند شد.
انگار روحش و از اون زخم میکشیدن.
چند دقیقه بعد...
سانگیی تمام عضلاتش منقبض شد.
دستش لبهی میز رو اونقدر محکم گرفت که بند انگشتهاش سفید شدن.
نفسش نامنظم شده بود.
اما...دیگه فریادی نزد.
فقط چشمهاش رو بست.
دوهوان زیر لب گفت:
ـ تموم میشه...تحمل کن.
سانگیی با سختی خندید.
ـ کی پلیسا انقدر مهربون شدن؟
ـ از وقتی قاتلا لجباز شدن.
زمان کش میآمد.
صدای افتادن یک جسم فلزی روی سینی پیچید.
تق.
دوهوان به گلوله نگاه کرد.
بعد آروم نفسش رو بیرون داد.
ـ تموم شد.
سانگ دیگه جوابی نداد.
سرش آروم به یک طرف افتاد.
بیهوش شده بود.
دوهوان سریع زخم رو بست.
خونریزی کمکم متوقف شد.
چند لحظه فقط همونجا نشست.
به مردی نگاه میکرد که ماهها دنبالش بود...
و حالا جونش رو نجات داده بود.
زیر لب گفت:
ـ نمیفهممت...واقعاً نمیفهممت.
حدود دوساعت بعد سانگ آروم چشم باز کرد.
نور انبار تار بود.
اولین چیزی که دید...
وو دوهوان بود که روی صندلی روبهرو نشسته بود.
اسلحه روی زانویش.
بیدار.
ساکت.
سانگ با صدای گرفته گفت:
ـ هنوز اینجایی؟
ـ آره.
ـ چرا؟
ـ خواستم مطمئن شم نمیمیری.
ـ بعد؟
ـ بعد...باید با هم حرف بزنیم.
سانگیی آروم نشست.
درد باعث شد اخمش جمع شود.
بدن عضلانیش هنوز خیس عرق و سرد بود.
نگاهش روی بخیهها افتاد.
بعد به دوهوان.
چند ثانیه سکوت کرد.
و با لحنی کاملاً جدی گفت:
ـ از این لحظه...من بهت بدهکارم.
متنفر بود از گفتن این حرف
دوهوان سرش رو تکون داد.
ـ نه.
ـ چرا.
ـ من این کارو نکردم که ازت طلبکار بشم.
ـ مهم نیست.بدهکاریامو همیشه صاف میکنم.
دوهوان نگاهش رو از او نگرفت.
ـ پس یه راهش اینه...
حقیقت هیفده سال پیش رو برام تعریف کنی.
ستنگیی برای اولین بار...
واقعاً جا خورد.
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آروم پرسید:
ـ تا کجاشو فهمیدی؟
دوهوان پروندهی قدیمی رو از روی میز برداشت.
عکس پسر نوجوان رو جلوش گذاشت.
همون عکسی که اسمش خط خورده بود.
ـ فقط یه سؤال...این پسر...تو بودی؟
سانگ به عکس خیره شد.
انگشتش لرزید.
و برای اولین بار از ابتدای داستان...
اشک در چشمهاش جمع شد.
16 views