JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Shadow | JustPaste.app
17 days ago49 views
✍️Creative Writing

Shadow

#1
باران از نیمه‌شب شروع شده بود.
نور آبی ماشین‌های پلیس روی آسفالت خیس می‌رقصید.
مامور جوان زیر لب گفت:
ـ قربانی مرد... چهل‌ونه ساله... قاضی بازنشسته.
دو هوان خم شد.
بدن هنوز گرم بود.
نه اثری از مقاومت.
نه خون‌ریزی زیاد.
فقط...
کنار دست راست مقتول...
یک فنجان قهوه.
سیاه.
دوهوان چند ثانیه به فنجان خیره ماند.
یکی از کارآگاه‌ها نزدیک شد.
ـ دوباره همونه...
دوهوان چیزی نگفت.
چشمش روی انگشت‌های مقتول ماند.
تمیز.
انگار قاتل حتی فرصت نداده بود برای نجات خودش تقلا کند.
پزشک قانونی ماسکش را پایین کشید.
ـ احتمالاً با یک ضربه دقیق به شریان گردن کشته شده.
دوهوان اخم کرد.
ـ حرفه‌ای...
صبح همان روز.
کارگاه چوب.
صدای اره فضا را پر کرده بود.
سانگ‌یی عینک ایمنی را برداشت.
مشتری لبخند زد.
ـ باورم نمیشه خودتون این میز رو ساختین.
سانگ‌یی دستمال را روی چوب کشید.
ـ اگر قراره سال‌ها ازش استفاده کنید... ارزش داره چند روز بیشتر براش وقت بذارم.
زن خندید.
ـ آدم صبوری هستین.
سانگ‌یی فقط لبخند زد.
تلویزیون گوشه کارگاه روشن بود.
«قاتل زنجیره‌ای معروف به قهوه، چهارمین قربانی خود را نیز...»
شاگرد کارگاه زیر لب گفت:
ـ عجب آدم مریضیه...
سانگ بدون اینکه سرش رو بلند کنه، پیچ آخر رو بست.
ـ شاید.
ـ شاید؟
ـ شاید فقط چیزی دیده که بقیه ندیدن.
شاگرد خندید.
ـ هرکی آدم بکشه مریضه.
سانگ این بار سکوت کرد.
غروب.
اداره پلیس.
دوهوان پرونده را بست.
چهار قربانی.
یک الگو.
یک فنجان قهوه.
هیچ اثری.
هیچ دوربینی.
هیچ شاهدی.
روی تخته سفید فقط یک جمله نوشت:
"اون اشتباه نمی‌کنه."
همکارش گفت:
ـ یعنی یه روز اشتباه می‌کنه؟
دوهوان ماژیک رو روی میز گذاشت.
ـ همه اشتباه می‌کنن...فقط باید زودتر از خودش پیداش کنیم.
همون لحظه...
در آن سوی شهر...
لی‌سانگ‌یی در رو قفل کرد.
چراغ‌های کارگاه خاموش شدند.
اما به جای رفتن به خانه...
از کشوی میز، یک پاکت قهوه‌ی تازه بیرون آورد.
لبخند محوی زد.
و زیر لب گفت:
ـ این یکی... تلخ‌تره.

← Back to timeline