JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Unwritten Script | JustPaste.app
25 days ago0 views
✍️Creative Writing

Unwritten Script

#p_⁵
#هفده_سال_پیش
_بسته رو کجا تحویل دادی؟!
با فریاد مین‌هو لرزید و سر پایین انداخت.
صدای چک‌چک قطرات بارون وسط اون انبار تاریک اصلاً خوشایند نبود.
بوی رطوبت و نا حالش رو به هم می‌زد.
صدایی از گلوش بیرون نمی‌اومد.
مین‌هو،پسر قوی هیکل مدرسه دست به کمر توی انبار قدم می‌زد و به شدت عصبانی بود:
_چرا باید اون بسته دست توی کسگیا می‌افتاد.چرا توی اون مغازهء خراب شده تو باید پیک باشی.
به سمت شی‌وان یورش برد و یقه‌اش رو چسبید.
داد زد:
_بگو اون بسته لعنتی رو به کی رسوندی!
شی‌وان ترسیده بود اما هیچی جلوی کنجکاوی‌اش و می‌گرفت.
درحالی که یقه‌اش کشیده می‌شد و نفسش بند می‌اومد پرسید:
_مگه...توش چی بود!
ابروهای مین‌هو بالا پرید:
_این و ببین!
یقه‌اش و که ول کرد شی‌وان زمین افتاد و از فشار و رطوبت زیاد سرفه کرد.
_دو چینجا می‌چُسو.به تو چه چی تو بسته بود شیبال سکیا.
به سانگ‌یی که توی تاریکی انبار پوست لب‌هاش و می‌جوید اشاره کرد:
_تو!
به شی‌وان اشاره کرد:
_انقدر بزنش تا بگه بسته رو کجا تحویل داده.
سانگ‌یی حرکتی نکرد.
با شی‌وان همکلاسی نبود اما دوستی بود که آرزو داشت باهاش باشه.
اون همین‌طوری هم ظریف بود.
سانگ‌یی نمی‌تونست دستی روش بلند کنه.
_چی و نگاه میکنی احمق!
سانگ‌یی از تشر مین‌هو یکه خورد.
اگه کاری که گفت و انجام نمی‌داد مین‌هو خودش و کتک می‌زد،اما نه تنهایی؛جلوی همه!
_انتقالی!
با لفظ انتقالی مین‌هو محکم پلک رو هم فشار داد.
نفسش تند شد.
مین‌هو می‌دونست لفظ انتقالی بنزین آتیشش بود.
نگاه تندی به مین‌هو انداخت و از تاریکی بیرون اومد.
هرچی عصبانیت از مین‌هو و فشارهاش داشت توی مشت‌هاش می‌ریخت و به شکم شی‌وان فرود می‌اورد.
پی‌درپی...
بدون مکث!
هر مشتی که می‌زد آروم‌تر نمی‌شد،بیشتر گر می‌گرفت.
شی‌وان از درد به خودش می‌پیچید.
دوتا دستش روی شکمش بود و هر نفسی که می‌کشید مزه تیز آهن توی دهنش بازی می‌کرد.
خون جمع شده رو به بیرون تف کرد.
مشت‌های سانگ‌یی هم خونی بود.
از فشار قفسه سینه‌اش منقبض بود.
عرق صورت و بدنش و خیس کرده بود.
_بگو کجاست!
شی‌وان دردآلود فریاد زد:
_نمی‌دونم!
نالید:
_رسوندمش به...یه آپارتمان.
مین‌هو دست در جیب جلو اومد:
_ادرس.
صدای شی‌وان می‌لرزید:
_چشمی...بلدم‌.
مین‌هو نگاه معناداری به سانگ‌یی انداخت.
منظورش و فهمید.
باید با شی‌وان سراغ اون آدرس می‌رفت.
_تا دو ساعت دیگه!
سانگ‌یی اخم کرد.
شی‌وان حال خوبی نداشت اما برای مین‌هو فقط پس گرفتن بسته مهم بود.
با بیرون رفتن مین‌هو ناله‌های شی‌وان بلندتر شد.
نگاه سانگ‌یی شکست.سریع کنارش زانو زد و دستش و گرفت:
_خوبی؟!
شی‌وان دستش و پس زد و محکم شکمش و چسبید.
سانگ‌یی نگران به اطراف نگاه کرد.
بسته مهم بود،اما حال شی‌وان مهم‌تر...
_شیبال...
دست شی‌وان و دور گردنش انداخت و بلندش کرد.
نالهء پسر با هر حرکت شدیدتر می‌شد.
دستش و دور کمر و بازوش محکم گرفته بود تا زمین نیوفته.
کنار خیابون به سختی دست تکون می‌داد تا ماشینی نگه داره،اما هرکسی نزدیک می‌شد،وضعیت شی‌وان و می‌دید دوباره گاز می‌داد و می‌رفت.
هوا سرد بود و بارون تمام سر تا پاشون رو خیس کرده بود....

با شنیدن صدای بم اطراف آروم چشم باز کرد.
بوی تیز مایع ضدعفونی کننده صورتش و در هم برد.
گیج به اطراف نگاه کرد.
همه چیز سفید بود...
بیمارستان بود؟
پس انبار..؟
با شنیدن صدای خروپفی به بغل نگاه کرد.
سانگ‌یی روی صندلی ولو شده بود.
سرش عقب بود و با دهن باز خروپف می‌کرد.
شی‌وان سر جا نشست که بلافاصله شکمش تیر کشید.
دست‌هاش دور شکمش قفل شد:
_آی!
پرستار پرده رو کنار زد و سراغش اومد.با دیدنش جا خورد:
_بیدار شدی!
شی‌وان بی‌حرف به سانگ نگاه کرد.
پرستار هم.
لبخند ریزی زد:
_عجب رفیقی داری.تو رو با فرغون رسوند اینجا.
چشم‌های شی‌وان گرد شد:
_فرغون؟!
پرستار تایید کرد.
انقدر صداش بلند بود که سانگ‌یی خرناسی کشید و چشم باز کرد.
گیج و منگ پلک زد.
سر بلند کرد و پشت سرش و خاروند.
پرستار با دیدن وضعیت اونا لبخندی زد و دوباره پرده رو کشید و رفت.
سانگ‌یی با دیدن شی‌وان از جا پرید:
_یا ! بیداری.
شی‌وان اخمی کرد و رو گرفت.
زمزمه کرد:
_عوضی...
سانگ‌یی هم شنید.
شونه‌هاش آویزون شد.
کنارش روی تخت نشست.
شی‌وان کاپشنش رو از روی صندلی برداشت،تازه متوجه شد قطرات اب از لباسش به کف زمین چکه می‌کرد.
با حرص برگشت و سانگ‌یی و نگاه کرد.
ضربه محکمی بهش زد که سانگ از جا پرید:
_چرا لباس تو خشکه اما مال من خیسه!
سانگ‌یی دستی به جای صربه شی‌وان کشید.
مظلومانه جواب داد:
_میخوای بدم بپوشیش...
_لازم نکرده!
از تخت پایین اومد که سانگ جلوش و گرفت:
_کجا؟
_به تو چه!
شانگ‌یی روی تخت هلش داد:
_هنوز خوب نی...
شی‌وان دستش و پس زد و عصبی نگاهش کرد:
_پی‌کیو!
سانگ‌یی محکم دستش و کشید و دوباره روی تخت هلش داد:
_می‌آنه...
شی‌وان پوزخند زد.

سانگ‌یی ناراحت سر پایین انداخت.
صداش بم شد:
_یه دانش‌آموز انتقالی فقط اینطور دووم می‌اورد.
_با کتک زدن بقیه و قلدری؟
سانگ‌یی نگاه زیرچشمی به چشمای ناراحت شی‌وان انداخت.
بی‌حرف تایید کرد.
انگشت‌های دستش همدیگر و شکار می‌کردن.
شی‌وان نفس تندی کشید:
_خودم دوستت می‌شم!
سانگ با تعجب سر بلند کرد.
زمزمه کرد:
_چی...
شی‌وان آروم ادامه داد:
_هیچکدوم هیچکس و نداریم توی مدرسه.
مستقیم به سانگ‌یی نگاه کرد:
_اگه با هم باشیم شاید کمتر اذیتمون کنن...
سانگ‌یی حیرون بود.
از مهربونی شی‌وان نسبت به خودش،خجالت می‌کشید.
دیشب کتکش زد اما حالا شی‌وان...
اب دهنش رو قورت داد و دستش و جلو اورد:
_پس برای جبران تو دستم و بشکون!
چشم‌های شی‌وان گرد شد.
سانگ ادامه داد:
_هم انتقامت و گرفتی،هم دوتامون چندروزی مدرسه نمیریم تا مین‌هو اذیتمون نکنه.
_برای انتقامم باید صورتت و خرد کنم!
سانگ‌یی اخم کرد:
_آنیی!
عقب کشید:
_میخوام توی تاتر مدرسه شرکت کنم.
شی‌وان لباسش و چسبید:
_چرا همین‌کار و می‌کنم.
سانگ‌یی عقب تر رفت اما شی‌وان هنوز لباسش رو چسبیده بود.

#حال
با چرخیدن قفل شی‌وان از خاطره قدیمیشون به حال برگشت.
در باز شد و چهره بی‌روح سانگ‌یی روبروش ظاهر شد.
اون پسرقلدر مدرسه یه رویا بین دنیای تاریکش داشت.
رویایی که به سختی بهش رسید اما امروز با فاش شدن راز گذشته‌اش حالا تقریباً نابود شده بود.
مردمک هردو لرزید.
هردو بغض خفه‌ای داشتن.
سانگ‌یی از محو شدن زندگی‌اش
و شی‌وان از محو شدن سانگ‌یی...
دست دور بازوهاش گرفت و در سکوت سانگ و که مقاومتی هم نداشت به آغوش کشید.
چندروز گذشته بود و ین لاغری سانگ‌یی نشون می‌داد هیچی نخورده...
قلب هردوشون تند می‌تپید اما هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدن.
سانگ‌یی بینی بالا کشید و عقب رفت.
شی‌وان و به داخل دعوت کرد.
صدای اخبار توی خونه می‌پیچید.
شی‌وان کنترل و برداشت و دکمه اف و زد:
_اینا فقط داغون‌ترت میکنه.
سانگ‌یی روبروی تلوزیون روی مبل نشست و پاهاش و توی بغلش جمع کرد:
_هرچی بخوای توی یخچال هست...
ابروی شی‌وان بالا پرید:
_شام نخوردی؟
سانگ سر بالا انداخت.
سانگ‌یی که در طول روز شاید پنج وعده غذایی می‌خورد حالا...
به سمت آشپزخونه رفت و از کابینت قابلمه و دو بسته رامیون بیرون اورد:
_فنا نگرانتن سانگ‌یی،تیم تولید...
سانگ پوزخند زد:
_اگه واقعاً بودن به این زودی تعلیقم نمی‌کردن.اوناهم میترسن.
شی‌وان به سمتش چرخید:
_میترسن چون آدمایی بودن که واقعا گذشته تاریکی داشتن و پشیمون نبودن.
بهش نزدیک شد:
_اما تو به خودت اومدی.جلوی مین‌هو ایستادی اونقدر تغییر کردی که با هم رفتیم دنبال رویامون.
کنارش نشست:
_نمی‌خواستم ببخشمت چون فکرمی‌کردم واقعاً اذیت کردن بقیه رو دوست داری...
نگاهش شکست:
_اما وقتی دیدم حاضر شدی جبران کنی،وقتی باهام توی تاتر مدرسه شرکت کردی،وقتی قول دادیم با هم همبازی بشیم،دل روشنت و دیدم.
دستش و محکم گرفت:
_مطمئنم اونایی که دوستت دارن هم فهمیدن چه دل مهربونی داری.
سانگ‌یی ناراحت نگاهش کرد.
شی‌وان لبخند گرمی زد:
_من ثابتش می‌کنم.
سانگ‌یی به دست‌هاشون نگاه کرد.
هردو متوجه ریتم متغییر قلبشون شدن.
سانگ دستش و پس کشید:
_آنی...بخاطره من نباید آینده تو نابود بشه.
شی‌وان دوباره دستش و گرفت.
مصمم و مستقیم نگاهش کرد:
_نمیشه...
انگشت‌هاش دور دست سانگ محکم‌تر شد.
نگاهشون به هم خیره موند.
و پمپاژ قلبشون اوج گرفت...

← Back to timeline