JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

UNWRITTEN SCRIPT | JustPaste.app
22 days ago2 views
✍️Creative Writing

UNWRITTEN SCRIPT

#p_⁸

چندماه بعد از پایان پخش و با محبوبیت سریال، شرکت برگزارکننده، چندتا فن‌میتینگ برای سانگ‌یی و شی‌وان ترتیب داد.
هردو حتی بعد از سریال هم با هم در ارتباط بودن.
قرار بود توی هر برنامه، چندتا از صحنه‌های معروف ته‌جون و هه‌جون رو دوباره اجرا کنن.
اولین فن‌میتینگ که شروع شد، سالن پر از طرفدارایی بود که عکس شخصیت‌ها رو دستشون گرفته و اسمشون رو صدا می‌زدن.
سانگ‌یی و شی‌وان با لباس‌های الهام‌گرفته از سریال وارد صحنه شدن. بعد از سلام‌واحوال‌پرسی و چندتا سؤال درباره‌ی پشت صحنه، مجری لبخندی زد:
-من درست شنیدم که شما از مدرسه با هم بودین؟
سانگ و شی‌وان تایید کردن.
سانگ‌یی میکروفونش و بالا گرفت و گفت:
-من هفده سالم بود که بخاطره علاقم به تاتر اومدیم سئول.
شی‌وان خیره سانگ‌یی بود.
-خب من خیلی احساس تنهایی می‌کردم.شرایط واقعاً سختی بود،یکی از دلایلی که اون کارارو کردم هم این بود که هیچ دوستی نداشتم و از آزار و اذیت قلدرای مدرسه می‌ترسیدم.
نگاه نرمی به شی‌وان انداخت:
-ولی اون خیلی مهربون بود.
خنده تلخی کرد:
-حتی وقتی اذیتش کردم...
شی‌وان تایید کرد:
_من واقعاً ازش متنفر بودم!
بااین حرف اون،خنده جمع بلند شد.حتی مجری هم جا خورد.
سانگ‌ هم با خجالت سر پایین انداخت.
-اما وقتی فهمیدم هیونگ پشت اون کاراش چه دل مهربونی داره،با خودم گفتم می‌تونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم.
مجری خندید:
-چی‌شد که فهمیدی دل مهربونی داره؟اون که همش اذیتت می‌کرد.
شی‌وان سر تکون داد:
_آنی.من و با فرغون رسوند بیمارستان!
بلافاصله بعد از این جمله سالن از خنده منفجر شد.حتی خودشون هم نتونستن جلوی خنده‌شون و بگیرن.
-یاااا.فرغون؟!
بعد از آروم شدن جو شی‌وان ادامه داد:
-ولی به هم قول دادیم که دوتامون بازیگرای موفقی بشیم.
سانگ‌یی تایید کرد:
-درسته.توی دانشگاه از هم جدا شدیم،پروژه‌های مختلف داشتیم.ولی شی‌وان همچنان از من حمایت می‌کرد و من خیلی خوشحالم که بعد از هیفده سال دوستی و همکاری بالاخره یه پروژه مشترک داشتیم.
مجری تایید کرد:
_ماهم خوشحالیم..

نگاه شیطونی به طرفدارها انداخت
ـ خب،حالا که بحثش شد فکر کنم همه منتظرن یه صحنه‌ی خاص رو دوباره ببینن!
سکانس کیس ته‌جون و هه‌جون توی مهمون خونه روی وال پشت سرشون بالا اومد.
صدای جیغ طرفدارها سالن رو برداشت.
شی‌وان خنده‌ش گرفت و سر پایین انداخت. سانگ‌یی هم با خجالت پشت دستش خندید.
ـ آخه چرا از همون اول رفتین سراغ این صحنه؟!
مجری با شیطنت جواب داد
ـ چون می‌دونیم خودتونم کدوم صحنه رو بیشتر دوست دارین!
طرفدارها دوباره جیغ می‌کشن.
البته اونجا قرار نبود چیزی بیشتر از اجرای کوتاه و کنترل‌شده‌ی صحنه اتفاق بیفته. محدودیت‌های برنامه هم اجازه‌ی اجرای خیلی صمیمی رو نمیداد.
موسیقی سریال پخش شد.
سانگ‌یی توی نقش ته‌جون فرو رفت و روبه‌روی شی‌وان ایستاد.
خنده هیجان زده طرفدارها باعث شد نتونه جدیتش و حفظ کنه و عقب بکشه.
مجری گفت:
-یا ! فنا دوست دارن.
سانگ‌یی چند نفس عمیق کشید.
شی‌وان هم لبخندش رو کنار گذاشت و نگاه هه‌جون رو به خودش گرفت؛ همون سر و وضع خسته...
هردو سعی کردن جمعیت و صداهای اضافه‌ای که دورشون هست رو نادیده بگیرن.
سانگ‌یی با لحن جدی دیالوگش رو میگه:
-اگه می‌رفتم الان مرده بودی.
شی‌وان مستقیم نگاهش کرد.با همون نگاه شکسته.
-اینطوری دیگه تو تحت‌تعقیب نمی‌شدی.
سانگ‌یی ناراحت بهش خیره شد.
شی‌وان دست به شونه‌اش گرفت.
-حرص نخور.از خونریزی میمیری!
شی‌وان نیشخندی زد
-دیگه مهم نیست..
سانگ به سمتش رفت.شی‌وان روی صندلی نشست.قدش کوتاه شده بود و این اختلاف قدی از نیم‌رخ قلب فن‌ها رو به ضربان می‌انداخت.
_چرا هست...
چندنفر دست به دهن گرفته بودن تا جیغ نزنن.هیجان توی تنشون پیچیده بود،درست مثل قلب سانگ و شی‌وان.
اما چندنفر انگار طاقت نداشتن و مدام صدای ناله ذوق زدشون بالا می‌رفت که مجری گفت:
-لطفاً آروم باشین!
نگاه هردو چند ثانیه به هم گره خورد:
-چرا هر بار که می‌خوام ازت دور بمونم نمیشه.
شی‌وان گلوی خشکش رو تر کرد.
سانگ دستش رو کنار شونه‌ی شی‌وان گذاشت.
جیغ ریز چندنفر بلند شد که باعث لبخند کمرنگ سانگ و شی‌وان شد..
شی‌وان دستش و به سینه سانگ گرفت
ـ اگه قراره چیزی بگی،الان بگو.
-بِ.بو.سِش!
با تحریک یکی از فن‌ها شعار بالا گرفت.
صدوها بلندتر شد:
-بِ.بو.سِش!
-بِ.بو.سِش...
سانگ‌یی با خنده سر پایین انداخت و نزدیک‌تر شد.
سر کج کرد.
جیغ و داد دخترها بلند شد.
ریتم تندتر شد.
مجری هم هیجان می‌داد.
صورتش کاملاً به سمت شی‌وان خم شد و تو یه حرکت سریع سرش و توی گودی گردن شی‌وان فرو برد.
بااین حرکت شی‌وان یکه خورد و با خنده از جا پرید و سالن از خنده و هیجان منفجر شد.
مجری که خودش هم ذوق‌زده بود گفت:
ـ فکر کنم بعضی‌ها الان دیگه صدای منو نمی‌شنون!
سانگ‌یی بازوی شی‌وان و نوازش کرد و عقب کشید:
ـ تموم شد! تموم شد! برید سراغ بخش بعدی!
شی‌وان می‌خندید، ولی گوش‌هاش قرمز بودن.
مجری متوجه شد و پرسید:
-یا شی‌وان،چرا سرخ شدی؟کاری نکردین که!
شی‌وان میکروفونش رو بالا میاره.
-هیونگ خیلی جدی بازی می‌کنه.آدم یادش میره اینجا فن‌میتینگه!
سانگ‌یی با خنده به بازوش می‌زنه.
-پس تقصیر منه؟!
-صددرصد!
هر دو خندیدن و برنامه ادامه پیدا کرد.
فن‌میتینگ‌های بعدی هم تقریباً همین‌طور گذشت.گاهی صحنه‌ی دعوای ته‌جون و هه‌جون رو اجرا می‌کردن، گاهی دیالوگ‌های جذابشون رو. هر بار هم وقتی نوبت به صحنه‌های نزدیک می‌رسید، هردوشون کمی خجالت می‌کشیدن؛ مخصوصاً شی‌وان که حتی بعد از چند بار اجرا هنوز نمی‌تونست بدون لبخند به چشم‌های سانگ‌یی نگاه کنه.
اما برای سانگ‌یی، همه‌چیز ظاهراً همون اجرای نقش‌ها بود.
حداقل چیزی که به بقیه نشون میداد، همین بوده.

چندماه بعد آخرین برنامه هم با استقبال زیادی برگزار شد.
وقتی فن‌میتینگ تموم شد، سانگ‌یی و شی‌وان همراه عوامل از سالن بیرون اومدن. بعد از خداحافظی با طرفدارها و گرفتن چندتا عکس و دادن امضا، کم‌کم همه پراکنده میشن.
شی‌وان اما مدام به سانگ‌یی نگاه می‌کرد.
چند بار تصمیم گرفت حرف بزنه، ولی هربار منصرف می‌شد.
تا اینکه بالاخره وقتی سانگ‌یی می‌خواست به سمت ماشینش بره، صداش زد
ـ هیونگ!
سانگ‌یی برگشت
ـ هوم؟
شی‌وان دست‌هاش رو توی جیبش گذاشت و چند لحظه به زمین نگاه کرد.
بزاق قورت می‌داد.
ـ میشه یکم باهات حرف بزنم؟
سانگ‌یی به سمتش برگشت
ـ آره، چیزی شده؟
شی‌وان نفس عمیقی کشید:
ـ فقط...نمی‌دونم چطوری بگم.
سانگ‌یی با لبخند کوچیکی گفت:
ـ او کامان!
شی‌وان لبخند نصف و نیمه‌ای تحویل داد، اما خیلی زود دوباره جدی شد.
مستقیم به چشم‌های سانگ‌یی نگاه کرد:
ـ من واقعاً دوستت دارم، هیونگ.
لبخند سانگ‌یی کم‌رنگ شد.
حتی از چشم‌هاش هم محو شد.
شی‌وان دست پاچه شد.
خنده‌ای کرد:
ـ اولش فکر می‌کردم به خاطر سریاله.چون خیلی با هم وقت می‌گذروندیم بعد از اون سالای دوری و درگیری، یا شاید بخاطر نقش‌هامون.ولی بعد از اینکه فیلمبرداری تموم شد هم این حس از بین نرفت. حتی وقتی از هم دور بودیم،مدام بهت فکر می‌کردم.
سر پایین انداخت:
-شایدم از همون سال آخر دبیرستان..
مکث کرد و این بار به نرمی به چشم‌های سانگ نگاه کرد
ـ می‌دونم شاید برای تو فقط یه همکاری یا دوستی معمولی بوده. نمی‌خوام مجبورت کنم جواب خاصی بهم بدی. فقط دیگه نمی‌تونستم وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
سانگ‌یی چند ثانیه ساکت موند.
نفسش اوج گرفته بود،هرچند سعی می‌کرد کنترلش کنه.
شی‌وان نگران نگاهش می‌کرد.
لبی زیر دندون کشید.
پست سرش و دست کشید:
-آم..
-هیونگ..
ـ شی‌وان...
ـ می‌دونم. لازم نیست چیزی بگی که ناراحتم نکنی.
ـ نه، گوش کن.
سانگ‌یی نفسش رو بیرون داد
ـ جدای از دوست... تو برام همکار خیلی خوبی بودی. واقعاً از کار کردن باهات لذت بردم. ولی اون صحنه‌ها... همه‌شون بخشی از سریال بودن. قرار بود کاری کنیم که مخاطب احساسات ته‌جون و هه‌جون رو باور کنه. منم سعی کردم نقشم رو خوب بازی کنم.
شی‌وان لب‌هاش رو به هم فشار داد
ـ یعنی هیچ‌وقت حتی یه لحظه هم...
سانگ‌یی اجازه تموم شدن جمله رو بهش نمیده
-نمی‌خوام بهت امید اشتباه بدم. من این چیزا رو مثل تو جدی نگرفته بودم.
نگاه دزدید:
-حتی وقتی دوتامون دنبال یه رویا بودیم.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
شی‌وان به صورت سانگ‌یی نگاه می‌کرد؛ انگار هنوز منتظر پیداکردن یه نشونه‌ی کوچیک بود تا ثابت کنه شاید اشتباه شنیده.
ولی سانگ‌یی چیزی نمی‌گفت.
نگاهش جوری بود که قصد ناراحتی شی‌وان و نداشت..
بالاخره شی‌وان سرش رو پایین انداخت و لبخند کم‌جونی زد:
ـ فهمیدم...
ـ متأسفم.
صدای سانگ حسابی ناراحت بود.
ـ نه، هیونگ. تو کاری نکردی که مجبور باشی بابتش عذرخواهی کنی.
شی‌وان سعی می‌کرد مثل همیشه رفتار کنه، اما صدای آرومش نمی‌تونست ناراحتیش رو پنهون کنه.
ـ به هرحال ممنون که بهم گفتی.
سانگ‌یی می‌خواست چیزی بگه، ولی شی‌وان زودتر ادامه داد:
ـ بهتره بریم. فردا هم کلی برنامه داریم.
لبخند گرمی زد و بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه، به سمت ماشینش رفت.
سانگ‌یی قدمی برداشت نزدیک بشه اما همون‌جا ایستاد و از پشت به رفتنش خیره شد.
گوشی‌اش توی حیبش ویبره رفت.
چند لحظه طول کشید تا گوشی‌اش رو دربیاره و پیام مدیر برنامه‌ش رو بخونه؛ اما ذهنش هنوز درگیر حرف‌های شی‌وان بود.
از طرف دیگه، شی‌وان وقتی سوار ماشین شد، سرش رو به صندلی تکیه داد و چشم‌هاش رو بست.
تمام این مدت فکر می‌کرد شاید سانگ‌یی هم مثل خودش چیزی احساس کرده باشه.
اما ظاهراً برای یکی‌شون، اون نگاه‌ها و مکث‌ها فقط بخشی از یه نقش بودن.
و برای اون یکی...
همه‌چیز واقعی بود.

← Back to timeline