#2
●همکار اجباری●
ساعت هفت و بیست دقیقه صبح بود.
سانگیی با موهای بههمریخته و لیوان قهوهای که از شدت عجله نصفش روی دست خودش ریخته بود، جلوی در اداره پلیس ایستاد.
به ساعتش نگاه کرد.
هفت و بیست.
زیر لب غر زد:
—منو برای هشت خواسته بود. چرا انقدر زود اومدم؟
صدایی از پشت سرش آمد:
—چون من گفتم هفت و نیم.
برگشت.
جههون با یک پرونده زیر بغل، کاملاً مرتب و اتوکشیده، پشت سرش ایستاده بود.
سانگیی نگاهی به ساعت انداخت.
—هفت و بیسته.
—میدونم.
—پس هنوز ده دقیقه وقت دارم.
جههون حرفی نزد.فقط نگاهی بهش انداخت.
سانگیی ابرو بالا انداخت.
—تو همیشه اینقدر روی اعصاب میری؟
جههون بدون ذرهای تغییر در حالت صورتش از کنارش رد شد.
—فقط وقتی طرف مقابلم استعدادش رو داشته باشه.
سانگیی چند ثانیه مات ماند.
—این واقعاً پلیسه!
یکی از مأمورهایی که از کنارشان رد میشد خندهاش را قورت داد.
•اتاق بازجویی•
جههون پرونده را روی میز گذاشت.
—دیشب دقیقاً چه ساعتی وارد ساختمون شدی؟
—حدود یازده و ده.
—با کی؟
—تیم دو.
—از کجا؟
سانگیی آه کشید.
—پنجره بنظرت؟از در اصلی میرن تو دیگه!
جههون نگاه جدی بهش انداخت.
—کسی رو دیدی؟
سانگیی اهمیتی به نگاه جدی جههون نداد.
—نه.
—صدایی شنیدی؟
—آره.صدای آتیش، شکستن شیشه، صدای همکارام، صدای اون مردی که نجاتش دادم.اگه منظورت ایناس!
جههون سرش را بالا آورد.
—چیز دیگه..؟
سانگیی کمی فکر کرد.
—نه.
جههون چیزی نوشت.
سانگیی خم شد تا ببیند.
—چی نوشتی؟
—شاهد خیلی پرحرف و رومخه!
—من پرحرف و رومخم؟
—از وقتی اومدی سه بار قهوهات رو عوض کردی و هفت بار سؤال پرسیدی تا نتیجه بازجویی شد این!
سانگیی به لیوانش نگاه کرد.
مظلومانه گفت:
—خب قهوه خیلی مهمه..
جههون برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
آنقدر کوتاه که سانگیی مطمئن نبود واقعاً دیده یا نه.
نیم ساعت بعد، سانگیی فکر میکرد کار تمام شده.
داشت از ساختمان بیرون میرفت که صدای جههون را شنید.
—لی سانگیی.
برگشت.
—باز چیه!
جههون چند عکس توی پوشه توی دستش گذاشت.
عکسهای صحنه آتشسوزی.
—میخوام دوباره بریم اونجا.
سانگیی نگاه گذرایی به عکسها انداخت.
—برای چی؟
—چون گزارش پزشکی قانونی اومده.
عکسی رو بهش نشون داد:
—جسدی که دیشب پیدا کردیم، قبل از آتیشسوزی مرده.
سانگیی اخم کرد.
—خب اینو که فهمیده بودیم.
—اما علتش و نمیدونستیم.
عکس نتیجه کالبدشکافی را بیرون اورد.
—ضربه شدید به پشت سر.
سانگیی نگاهش کرد.
—پس یکی زده تو سرش.
جههون تایید کرد:
—و بعد آتیش زده.
—دقیقاً
سانگیی گیج لب زد
—پس دنبال چی میگردیم!
جههون مستقیم نگاهش کرد.
با ناامیدی.
—اون قهوهها کافی نبود؟
سانگیی ساکت و منتظر جواب سوالش بود.
_کسی که قبل از آتیشسوزی اونجا بوده.
سانگیی بیشتر مکث کرد و بعد لب زد:
—من؟
—تو..؟
سانگیی سر کج کرد:
_قا...تلم؟
جههون پرونده را بست.
چشمهاش ناامیدی خالص رو فریاد میزد.
سانگیی واقعاً اول صبح ویندوز نداشت!
—نه.کسی که بهتر از هر پلیسی میتونه بفهمه قاتل آتیش رو چطور روشن کرده.
سانگیی خندید.
—آها.پس میخوای ازم استفاده کنی.
—آخ خدایا بالاخره فهمیدی!
•انبار•
یک ساعت بعد، هر دو دوباره در همان ساختمان بودند.
این بار آتش خاموش شده بود و فضای داخلی بوی خاکستر و آب میداد.
سانگیی چراغ قوه را روی زمین انداخت.
—اینجا.
جههون نزدیک شد.
—چی؟
—مسیر آتیش.
—چطور مطمئنی؟
سانگیی به دیوار اشاره کرد.
—حرارت اینجا بیشتر بوده. ولی عجیب اینه که...
خم شد.
خاکستر را کنار زد.
—آتیش از اینجا شروع شده، اما سوخت اصلی اینجا نبوده.
جههون اخم کرد:
—پس؟
—یکی مواد قابل اشتعال رو ریخته و بعد از اینجا آتیش زده.
جههون اطراف را نگاه کرد.
—یعنی قاتل میخواسته آتیش به طبقه بالا برسه.
سانگیی سر تکون داد:
—نه.
جههون نگاهش کرد.
—نه؟
—میخواسته آتیش به این اتاق برسه.
به گوشهای اشاره کرد.
آنجا یک گاوصندوق نیمهسوخته قرار داشت.
جههون نزدیکش شد.
قفل کاملاً ذوب شده بود.
جههون دستکش پوشید و در گاوصندوق را باز کرد.
خالی بود.
اما کف آن یک تکه کاغذ نیمسوخته باقی مانده بود.
جههون آن را بیرون آورد.
فقط چند کلمه خوانا بود:
...حادثه سال ۲۰۱۹...
...پرونده بسته شد...
...شش نفر...
جههون خشکش زد.
سانگیی کاغذ را دید.
—شیش نفر؟
جههون غرق فکر بود.
—کارآگاه؟
جههون چیزی زمزمه کرد و بعد کاغذ را داخل پاکت گذاشت.
—آتشسوزی یک ساختمان مسکونی، هفت سال پیش.
سانگیی پرسید:
—اون چقدر تلفات؟
—شیش نفر.
هر دو به هم نگاه کردند.
در ماشین، فضای عجیبی بینشان بود.
سانگیی بالاخره سکوت را شکست.
—چرا پرونده رو دوباره باز نکردن؟
جههون نفس عمیق کشید:
—گفتن حادثه بوده.
—و تو باور نکردی.
—نه.
—اونوقت چرا؟
جههون چند ثانیه سکوت کرد.
—چون گزارش آتیشسوزی با عکسهای صحنه مطابقت نداشت.
سانگیی برگشت سمتش.
جههون هم نگاهش کرد:
—همون چیزی که تو دیشب گفتی.
سانگیی آرامتر پرسید:
—آتش از جایی که گفتن شروع نشده بود؟
جههون تایید کرد:
—دقیقاً.
برای اولین بار، بینشان سکوتی بود که از بحث خبری در آن نبود.
•همان شب•
جههون در دفترش نشسته بود و پرونده قدیمی را ورق میزد.
شش قربانی.
یک ساختمان مسکونی.
گزارش رسمی: اتصال برق.
اما در پرونده چند عکس بود که با این نتیجه جور درنمیآمد.
در یکی از عکسها، آثار سوختگی از بیرون به داخل دیده میشد.
جههون زیر لب گفت:
—لعنتی...
گوشیاش زنگ خورد.
—بله؟
صدای مأمور پرونده بود:
—کارآگاه، یه چیز دیگه پیدا کردیم.
—چی؟
—یکی از قربانیهای هفت سال پیش، قبل از آتیشسوزی با همون مردی که دیشب کشته شد تماس داشته.
جههون صاف نشست.
—شمارش؟
مأمور شماره را خواند.
جههون آن را در سیستم وارد کرد.
اطلاعات بالا آمد.
شماره متعلق به یک شرکت بود.
شرکت هانسوک سازه.
همان شرکتی که ساختمان هفت سال پیش را ساخته بود.
جههون آرام گفت:
—پیدات کردم...
اما هنوز نمیدانست چیزی که پیدا کرده، فقط نوک کوه یخ است.
•صبح روز بعد•
سانگیی سر شیفت بود که گوشیاش زنگ خورد.
—الو؟
صدای جههون بود
—کجایی؟
—سر کارم.
—امشب وقت داری؟
سانگیی لبخند زد.
—چرا.میخوای باهام قرار بذاری؟!
جههون صدا صاف کرد:
—یه پرونده دارم.
لبخند سانگیی جمع شد.
—باشه حالا شوخی کردم.
—منم جوابت و دادم!
سانگیی لب کج کرد:
—واقعاً خشکی.
جههون مکث کرد.
—سانگیی.پرونده فقط مربوط به یک قتل نیست.
صدایش جدیتر شد.
—شیش نفر هفت سال پیش مردن.
سانگیی هم آرام و جدی شد.
—و فکر میکنی همون قاتله؟
—نمیدونم.
مکث کرد
—ولی کسی که دیشب کشته شد، احتمالاً میدونسته چه اتفاقی افتاده.
سانگیی بیحوصله شد:
—خب کارآگاه،حالاچرا من باید درگیرش باشم؟
جههون جواب داد:
—چون قاتل از آتیش استفاده میکنه،آتیشم رفیق توئه!
سانگیی چندثانیه لباش و غنچه کرد.
تا حالا همچین تعریفی نشنیده بود.
"رفیق آتیش"
به میزش تکیه داد:
—یعنی فکر میکنی دوباره آتیش روشن میکنه.
—دقیقاً
—و این بار کجا؟
جههون جواب نداد.
صدایش فقط آرامتر شد:
—هنوز نمیدونم.
همان لحظه پشت سر سانگیی صدای آژیر بلند شد.
یکی از همکارانش فریاد زد:
—سانگیی!
سانگیی گوشی را محکمتر گرفت.
—باید برم.یه آتیشسوزی گزارش شده.
جههون فوراً گفت:
—آدرس رو بفرست.
و تماس قطع شد.
چند ثانیه بعد، آدرس برای جههون آمد.
صورتش درجا تغییر کرد.
چون ساختمان آتشگرفته...
متعلق به یکی از مدیران سابق شرکت هانسوک سازه بود.
جههون از جا بلند شد.
—همه نیروها آماده حرکت!
و برای اولین بار، پروندهای که قرار بود فقط یک قتل باشد، رسماً تبدیل شد به شکار قاتلی که هفت سال برای انتقام صبر کرده بود.
19 views