JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Shadow | JustPaste.app
13 days ago16 views
✍️Creative Writing

Shadow

#5
باران دوباره برگشته بود.
هان ته‌سو هنوز در بیمارستان بود.
سه مأمور جلوی اتاقش کشیک می‌دادند.
وو دو هوان از پشت شیشه به پیرمرد نگاه کرد.
دکتر آروم گفت:
ـ اگر امشب رو رد کنه، احتمال زنده موندنش زیاده.
دوهوان فقط سر تکون داد.
دلش آروم نبود.
ساعت ۲:۴۳ بامداد.
یکی از چراغ‌های راهرو خاموش شد.
بعد دومی.
بعد سومی.
نگهبان اخم کرد.
ـ برق؟
همان لحظه...
صدای آژیر اضطراری طبقه‌ی پایین بلند شد.
دو مأمور به سمت پله‌ها دویدند.
تنها یک نفر جلوی اتاق موند.
صدای قدم.
آروم.
منظم.
مردی با لباس خدمات بیمارستان از انتهای راهرو نزدیک شد.
ماسک.
کلاه.
دستکش.
کاملاً عادی.
نگهبان حتی نگاه دوم هم نکرد.
ـ این طبقه تعطیله.
مرد فقط سر تکون داد.
و از کنار اون رد شد.
سه ثانیه بعد...
نگهبان بی‌صدا روی زمین افتاد.
نه خون.
نه فریاد.
فقط بیهوش.
داخل اتاق...
هان ته‌سو چشم باز کرد.
نفسش سنگین بود.
مرد ماسکش رو پایین کشید.
لی‌سانگ‌یی.
پیرمرد رنگش پرید.
ـ تو...
سانگ‌یی صندلی رو جلو کشید.
آروم نشست.
ـ بالاخره همدیگه رو پیدا کردیم.
ـ من...من اشتباه کردم...
ـ نه.اشتباه؟
سانگ‌یی لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ اشتباه یعنی تصادف کاری که تو کردی...
انتخاب بود.
پیرمرد اشک توی چشم‌هاش جمع شد.
ـ اون شب...من مجبور بودم.
سانگ‌یی برای اولین بار اخمش در هم رفت.
ـ مجبور؟اون دختر شونزده سالش بود.
تو فقط پرونده رو بستی و رفتی خونه.
اتاق در سکوت فرو رفت.
همون لحظه...
وو دو هوان وارد پارکینگ و اتاق کنترل بیمارستان شد.
چشمش به مانیتور دوربین افتاد.
طبقه‌ی هفتم.
یک نفر با لباس خدمات...
اما...
قدش.
طرز راه رفتنش.
بیش از حد آشنا بود.
دوهوان بی‌سیم رو برداشت.
ـ همه واحدها!هیچ‌کس از طبقه هفتم خارج نشه!
داخل اتاق...
سانگ‌یی از جیبش...
یک فنجان قهوه‌ی کاغذی بیرون آورد.
روی میز گذاشت.
نگاهش کرد.
هان ته‌سو آروم گفت:
ـ اگر منو بکشی هیچی عوض نمیشه.
سانگ‌یی چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ می‌دونم.
ـ پس چرا؟
سانگ‌یی نگاهش رو به پنجره دوخت.
ـ چون بعضی آدما نباید فرصت پیدا کنن دوباره انتخاب اشتباه بکنن.
همون لحظه...
در اتاق با ضربه باز شد.
دو هوان اسلحه به دست وارد شد.
ـ تکون نخور!
سانگ‌یی آروم برگشت.
هیچ عجله‌ای نداشت.
ـ سلام، کارآگاه.
ـ ازش فاصله بگیر.
سانگ‌یی لبخند زد.
ـ اگر نگیرم؟
دوهوان اسلحه رو پایین نیاورد.
ـ مجبورم شلیک کنم.
لبخند سانگ‌یی عمیق‌تر شد.
مرموز نگاهش کرد.
ـ تو از اون پلیس‌هایی نیستی که به آدمِ بی‌سلاح شلیک کنن.
سکوت.
دوهوان حتی پلک هم نزد.
ـ سه ثانیه.
سانگ‌یی تکونی نخورد.
ـ دو...
سانگ فقط نگاه می‌کرد.
با آرامش.
ـ یک...
در همان لحظه...
هان ته‌سو ناگهان از تخت بلند شد.
دستش رو به سمت کشوی کنار تخت برد.
دوهوان فقط یک لحظه نگاهش رو از سانگ گرفت.
و همان یک لحظه کافی بود.
سانگ‌یی جلو پرید.
بازوی دوهوان رو گرفت.
اسلحه منحرف شد.
بنگ!
گلوله سقف رو شکافت.
دو مرد با هم روی زمین افتادن.
برای اولین بار...
نه به عنوان پلیس و قاتل...
بلکه مثل دو مبارز واقعی.
مشت.
آرنج.
ضربه.
هیچ‌کدوم عقب نمی‌کشیدن.
دوهوان نفس‌زنان مشت محکمی به صورت سانگ‌یی زد.
لبش شکافت.
سانگ‌یی خون و با پیرهن سفیدش پاک کرد.
ـ پس این همون چهره‌ی واقعیت بود.
دوهوان یقه‌اش رو گرفت.
ـ تمومه!
اما...
صدای شکستن شیشه...
هر دو همزمان سر برگرداندند.
پنجره‌ی اتاق خرد شده بود.
هان ته‌سو فرار کرده بود.
نه سانگ‌یی
نه دوهوان
هیچ‌کدوم انتظارش رو نداشتن.
سانگ‌یی آروم از زیر دست دوهوان بیرون اومد.
به پنجره‌ی شکسته نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
ـ لعنتی...
و برای اولین بار...
دوهوان مطمئن شد.
قاتل از فرار پیرمرد خوشحال نبود.

← Back to timeline