#7
سه ساعت از فرار سانگیی گذشته بود.
هیچ اثری.
هیچ دوربینی.
هیچ شاهدی.
انگار بعد از زخمی شدن در شهر حل شده بود.
صبح.
اداره پلیس.
روی تخته سفید، کنار چهار عکس قدیمی، حالا یک عکس جدید اضافه شده بود.
"لیسانگیی"
یکی از مأمورها با تعجب گفت:
ـ مطمئنیم خودش قاتله؟
وو دوهوان بدون اینکه نگاهش کنه جواب داد:
ـ نه.
ـ پس چرا عکسش رو زدی؟
ـ چون مطمئنم یه چیزی رو از همه پنهون میکنه.
همان لحظه...
حومهی شهر.
یک انبار قدیمی.
سکوت.
فقط صدای نفسهای بریده.
سانگیی با زحمت خودش رو به میز رسوند.
پیراهنش از خون خیس شده بود و هنوز هم خون میزد بیرون.
وقتی پیرهنش رو کنار زد جای گلوله در پهلویش...
تیرهتر از چیزی بود که فکر میکرد.
دستش رو روی زخم گذاشت.
فشار داد.
نفسش بند اومد.
لبش و محکم گاز زد.
اما فقط زیر لب گفت:
ـ هنوز نه...هنوز وقت مردن نیست.
چند کیلومتر اونطرفتر...
دوهوان ماشینش رو کنار خیابان نگه داشت.
به گزارش پزشکی قانونی نگاه کرد.
جهت ورود گلوله.
چند ثانیه سکوت.
بعد آروم گفت:
ـ عجیبه...
همکارش پرسید:
ـ چی؟
ـ اگر قصد فرار داشت میتونست به من شلیک کنه.
ـ شاید نخواست بکشتت.
دوهوان پوزخند زد
ـ قاتل زنجیرهای از کشتن من صرفنظر کرده؟
نه.یه دلیل دیگهای داره.
همان شب...
سانگیی بالاخره تونست گلوله رو لمس کنه.
داخل بدنش.
عمیق.
خیلی عمیق.
پنس رو برداشت.
دستش...
برای اولین بار...
لرزید.
نه از ترس.
از خون زیادی که از دست داده بود.
صورتش براق از عرق بود.
موهاش به پیشونیش چسبیده بودن.
نوک پنس رو روی زخم گذاشت.
میله داغ رو انگار توی زخمش فرو کردن.
اما ناگهان...
همهچیز تار شد.
صدای افتادن فلز روی زمین...
بعد...
سکوت.
صبح زود.
وو دوهوان دوباره پروندهی قدیمی رو ورق میزد.
بین برگهها...
یک عکس افتاد.
عکس دستهجمعی تیم تحقیق.
کارآگاهها...
دادستان...
قاضی...
و پشت سرشون...
یک پسر بچه.
حدود هفده ساله.
لباس مدرسه پوشیده بود.
دوهوان عکس رو نزدیکتر آورد.
پشت عکس با خودکار نوشته شده بود:
"شاهد شماره ۱."
اما اسمش...
با ماژیک سیاه خط خورده بود.
در همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
ـ کارآگاه!
ـ بگو.
ـ یه گزارش مردمی داشتیم.
ـ کجا؟
ـ یه انبار قدیمی.
همسایهها گفتن دیشب دیدن یه مرد بدحال واردش شده و از صبح هیچکس بیرون نیومده.
ده دقیقه بعد...
ماشین پلیس جلوی انبار ایستاد.
دوهوان آهسته اسلحهاش رو بیرون کشید.
در...
قفل نبود.
با فشار کوچیکی باز شد.
بوی خون.
هوای سنگین.
نور کم.
هر قدم که جلوتر میرفت...
رد قطرههای خون بیشتر میشد.
تا اینکه رسید به اتاق آخر.
در نیمهباز بود.
دوهوان با پا اونرو کنار زد.
و خشکش زد.
لیسانگیی...
کنار میز افتاده بود.
رنگش مثل گچ سفید شده بود.
پنس روی زمین افتاده بود.
و گلوله...
بنظر میرسید هنوز داخل پهلوش بود.
چشمهای سانگ نیمهباز شد.
دوهوان رو دید.
لبخند بیحالی زد.
ـ چقدر دیر..
دوهوان زانو زد.
نبضش رو گرفت.
ضعیف.
خیلی ضعیف.
ـ اگر همین الان نری بیمارستان، میمیری.
سانگیی پلکاش و آروم فشار داد.
ـ میدونم...
ـ بلند شو.
ـ نمیتونم.
چند ثانیه سکوت.
بعد سانگیی خیلی آروم گفت:
ـ دستگیرم کن...بعد بذار بمیرم...برای هر دومون راحتتره.
دوهوان به زخم نگاه کرد.
بعد به صورت رنگپریدهی اون.
و آروم زیر لب گفت:
ـ نه...تو هنوز باید جواب خیلی از سؤالهامو بدی.
14 views