JustPaste
HomeCategoriesAboutDonateContactTerms of UsePrivacy Policy
JustPaste

Free online notepad — write and share instantly

Navigate

  • Home
  • Timeline
  • Categories

Info

  • About
  • Donate
  • Contact

Legal

  • Terms of Use
  • Privacy Policy

© 2026 JustPaste.app. All rights reserved.

Made with ♥ by JustPaste

Until you come back | JustPaste.app
about 10 hours ago13 views
✍️Creative Writing

Until you come back

#6
●کی شروع کرد؟●
دو روز بعد، شانه‌ی جه‌هون هنوز درد می‌کرد.
بعضی وقت‌ها تیزی دردش نفس‌اش را بند می‌آورد و اخمش در هم می‌شد.
اما طبق معمول، خودش اصرار داشت که خوب است.
سانگ‌یی البته نظر دیگری داشت.
— دستتو بالا نبر.
جه‌هون که داشت کت‌اش را می‌پوشید، مکث کرد.
— فقط داشتم لباس می‌پوشیدم.
— همونم آروم‌تر.
جه‌هون نچ گفت.
وقتی از اثرات مسکن گیج و منگ بود و تازه از خواب بلند شده بود،سانگ‌یی با نگاه دنبالش می‌کرد.
جِهون به سمت دیوار سرویس تلوتلو می‌خورد،سانگ از جا پرید:
_نخوری بهش!!
جه‌هون یکه خورد و با اخم او را نگاه کرد.
و وقتی سانگ‌یی کاسه سوپ را روبرویش می‌گذاشت و جه‌هون قاشق را برمی‌داشت تا بخورد سانگ لب می‌زد:
_هنوز داغه!
جه‌هون قاشق را در کاسه کوبید:
_چرا مثل مامانا شدی؟نکن،نخور،مراقب باش!
سانگ‌یی پشت میز نشست و داغ‌داغ شروع به خوردن سوپ جوونه ماش کرد.
لقمه بزرگش و با اشتها قورت داد و بالاخره جواب اخم جه‌هون را داد:
_نمی‌خوام تا وقتی قاتله میاد سراغمون به دست در و دیوار و غذا کشته بشی.
و لبخند گشادی زد!
جه‌هون مشت آزادش را در هوا گرد کرد و دندون روی هم سابید.
خنده سانگ بلند شد.
جه‌هون از آن دسته آدم‌هایی بود که به وقت مریضی بی‌اعصاب‌تر می‌شدن؛بااین حال وقتی دوروز پیش در بیمارستان قاتل به سانگ زنگ زد،به او اطمینان داد که مراقبش است و سانگ دلش به همین قرص بود.
"یه انبار قدیمی متعلق به یکی از پیمانکارهای سابق هان‌سوک شناسایی شده.کسی که توی پرونده‌ی ۲۰۱۹ هم پیش‌تر اسمش بود."
با شنیدن صدای گوینده خبر،سر هردو به سمت تلوزیون برگشت.
هر دو ساکت شدند.
اما جه‌هون دیگر نمی‌توانست این وضعیت را تحمل کند.وقتی سانگ‌یی با اشتها لقمه بزرگ می‌گرفت جه‌هون با فکرهایی در سرش به او خیره بود...
چنددقیقهء بعد سانگ‌یی مقابل تلوزیون نشست.
در این دوروز در خانه جه‌هون حسابی صاحبخانه شده بود!
جه‌هون پاکت کوچکی از کابینت آشپزخانه‌اش بیرون کشید؛در ظاهر همان مکمل‌های مخصوص مفصل بود.پودر را به آب اضافه کرد.
لیوان را برداشت و به سمت سانگ‌یی رفت.
کنارش نشست و لیوان را مقابلش گرفت:
_خیلی این چندروز زحمت کشیدی.
سانگ‌یی با تعجب به لیوان نگاه کرد.
جه‌هون ادامه داد:
_یجوری باید برات جبران کنم.
_این چیه؟
_واسه مفصلات خوبه!
سانگ‌یی لب کج کرد:
_چینجا؟
جه‌هون لبخند زد.
سانگ‌یی لبخند ریزی زد و لیوان را از دست او گرفت.
شربت زرد را یک نفس سر کشید درحالی که جه‌هون در سکوت و با آن لبخند ملیح به او خیره بود.
سانگ‌یی آهی از سر لذت کشید و او را نگاه کرد:
_خوشمزه بود!
جه‌هون هنوز با همان نیش باز به او خیره بود.
چندثانیه طول نکشید که تصویرش سه‌تا شد.
سانگ‌یی چندبار پلک زد.
نه درست نمی‌شد.
چشم‌هایش را مالید:
_جه‌هون..
دوباره سر بلند کرد.
سرش سنگین بود.
پلک‌هایش آرام روی هم می‌رفت.
دست بلند کرد چیزی بگوید که کاملاً شل شد.در مرز سقوط بود که جه‌هون محکم شانه‌او را با دست بدون آتل‌اش چسبید.
سر سانگ در هوا معلق بود و موهایش پخش شده.
جه‌هون آرام خم شد تا او را روی مبل دراز کند.
پتو را رویش کشید.
چشم‌هایش روی صورت معصومش دوید.موهای لَخت‌اش را کنار زد و آهسته ولی مطمئن کنار لب‌اش را بوسید:
_باید برم...ببخشید!
اگر سانگ بیدار بود حتماً چند فحش رکیک نثارش می‌کرد.اما باید می‌رفت و فقط اینطور می‌توانست جلوی این پسر را بگیرد و از او مراقبت کند.

جه‌هون در مرکز قدم می‌زد و از طریق گوشی‌اش دوربین خانه را رصد می‌کرد؛سانگ هنوز تخت خوابیده بود.
لبخندرضایت‌بخشی زد و گوشی را در جیبش برگرداند.هرکس او را بااین اتل می‌دید جویای حالش می‌شد و گله می‌کرد چرا بیشتر استراحت نکرده.
دوساعت بعد اما سانگ‌یی بالاخره آرام چشم باز کرد.چندبار پلک زد.
هنوز گیج بود.هنوز خانه جه‌هون بود.
یادش نمی‌آمد چطور خوابش برده.
اطراف را نگاه کرد،خانه بنظر ساکت می‌آمد.
سریع در جا نشست:
_جه‌هون؟
پتو را کنار زد و بلند شد.
هنوز کرخت بود،دست به دیوار می‌گرفت تا نیوفتد.دنبال جه‌هون می‌گشت؛اتاق به اتاق:
_کارآگاه؟
اما هیچ به هیچ.
نگرانی در چهره‌اش دوید.
کجا رفته بود؟
بزاق قورت داد.گوشی‌اش را چنگ زد.چندتماس و پیام از دست رفته داشت.
چطوری خوابیده که هیچجوره بیدار نشد؟
جه‌هون رو دزدیده بودن؟
بااین فکر با دست موهاش و عقب داد.
واقعاً ترسیده بود.
با همون ترس پیام‌های جه‌هون رو باز کرد:
"می‌آنه‌هه سانگ‌یی"
"چینجا می‌آنه‌هه.."
دلیل عذرخواهی‌اش را نمی‌فهمید تا چشمش به لیوان روی میز رسید؛همان شربت مکمل...
و رویای اینکه جه‌هون او را بوسیده بود.
با اخم چشم بست:
_آخ شیبال!
باید خود را به جه‌هون می‌رساند.
گوشی را در جیبش گذاشت و از خانه بیرون رفت.
پشت رول که نشست روی گوشی‌اش پیام آمد.
از جه‌هون بود:
"سریع خودت و برسون اینجا،به کمکت نیاز دارم."
و آدرس یک ساختمان قدیمی از هان‌سوک.
سانگ‌یی هم حواسش به جلو بود هم به لحن جه‌هون.
جه‌هون اینطوری پیام نمی‌داد...
تماس گرفت.
بوق.بوق.بوق...
جواب نمی‌داد.
نکنه تو دردسر بدی افتاده بود؟
گاز داد و مستقیم به سمت آدرس رفت.
اما جِهون در اداره پشت میزش نشسته بود و به گزارش یکی از نیروهاش پای برد گوش می‌داد.
چشم‌هاش روی جزئیات پرونده خیره بود بدون اینکه حواسش به زنگ خوردن گوشی‌اش باشد.
سانگ‌یی کنار ساختمان ترمز کرد.
متروکه.
کسی هم رد نمی‌شد.
دور خودش می‌چرخید ماشین جه‌هون را پیدا کند که یادش آمد دست‌اش آسیب دیده و نمی‌تواند رانندگی کند.
اما حس عجیبی داشت.
همه‌چیز هم مشکوک بود هم طبیعی.
مخصوصاً که می‌دانست هردو در لیست قاتل بودند.
با احتیاط وارد ساختمان شد.با اخمی ناشی از حواس‌جمعی همه جای ساختمانِ به‌هم ریخته را نگاه می‌کرد:
_جهون؟
پژواک صداش به خودش برگشت.
آرام قدم می‌زد.شیشه و چوب زیرپاش شکسته می‌شد.
صداش و بالاتر برد:
_جهون اینجایی؟
هیچ جوابی نمی‌اومد.
قلبش تند می‌زد.هم نگران بود هم مشکوک.
_جه...
در اصلی پشت سرش بسته شد.
سانگ‌یی سریع به عقب چرخید.
عرق سرد به تن‌اش نشست.
قبل از اینکه حرکتی کند صدای مهیبی بلند شد.
نگاهش به بالا کشیده شد و تنها چیزی که دید آواری بود که یکدفعه روی سرش ریخت...

وقتی جلسه تموم شد جه‌هون از اتاق بیرون امد.گوشی را برداشت و قبل از اینکه چیزی را چک کند چند عکس برایش ارسال شد.
از یک شماره غریبه.
اخمی‌کرد و عکس‌هارو باز کرد اما به محض دیدنشان نگرانی توی صورتش دوید.
از سانگ‌یی بود،کنار یه ساختمان متروکه،و عکس بعدی از آتیشی که همون ساختمون و در بر گرفته بود.
پیام اومد:
"باید مراقبش می‌بودی..."
عرق به صورتش نشست.سریع دوربین گوشیش و باز کرد.
خونه‌اش خالی بود؛سانگ‌یی هیچ‌جا نبود.
نفس تندی کشید و باهاش تماس گرفت اما جوابی دریافت نکرد.
چندبار دیگه..
و بازم هیچی.
خیره به عکس‌ها، توی راهرو دوید تا به اتاق ردیابی برسه.
وقتی گوشیش دست نیروی جوانی برای ردیابی بود،جه‌هون پوست لبش رو می‌جوید و کلافه‌وار توی اتاق قدم می‌زد.
خیلی داشت طول می‌کشید.
به همون پسر نگاه کرد و بلند پرسید:
_چی‌شد؟
پسر ترسید و گفت:
_یکم دیگه...
چند کلیک دیگه کرد و با خوشحالی گفت:
_پیداش کردم!
جه‌هون بدون شنیدن ادامه حرف گوشیش و قاپید و رفت:
_آدرس و بفرست!
تا رسیدن به آدرس قلبش بی‌قرار می‌کوبید و ترسش روی پدال گاز خالی می‌شد.
دیدن دود و اون حجم آتیش از دور باعث شد قفسه‌سینه‌اش از فشار سنگین بشه.
نکنه سانگ‌یی...؟
تند سرتکون داد.
نه!
ترمز خشکی گرفت و قبل از ایستادن کامل ماشین پیاده شد،آتش‌نشانی مشغول خاموش کردن آتیش بود اما از مرکز سانگ‌یی نبودن.
جه‌هون به سمت نیرویی رفت و هراسون پرسید:
_پی.پیداش کردین؟
تکنسین به عقب هلش داد:
_لطفاً نزدیک نشین آقا.
اما جه‌هون گوش نداد:
_با توئم میپرسم پیداش کردین؟
_کی و!
_سانگ‌یی!
فریاد زده بود:
_یه آدم اون توئه...
رنگ از رخ تکنسین پرید.بی‌سیمش و برداشت و با نیروهای داخل ساختمان ارتباط گرفت.
جه‌هون حیران به او نگاه کرد.نه..!اینطوری نمی‌شد.
تکنسین و از سر راهش هل داد و به سمت ساختمان دوید.
برخلاف فریادها و مقاومت‌ نیروهای آتش‌نشانی او به سمت ساختمان شعله‌ور اوج می‌گرفت.
براش مهم نبود شونه‌آتل شده و پهلوی ضرب دیده‌اش به درد افتادن.
موج گرما کاملاً حس می‌شد.
نزدیک که شد آتل دستش و باز کرد و به سمتی پرت کرد.

_سانگ‌یی!
به اطراف نگاه کرد.
آتیش از هر طرف به سمتش شعله می‌کشید.
تکنسین‌ها از بیرون آب‌پاشی می‌کردن اما آتیش هنوز هم جون داشت.
_سانگ‌یی؟
دست‌هاش و دور دهنش گردکرد تا صداش بلندتر بشه:
_سانگ‌یی صدام و می‌شنوی؟
جز صدای سوختن چوب و گچ هیچی به هیچی.
چندنفر نزدیک شدن تا جه‌هون و ببرن که داخل ساختمان شد.
فکری به سرش زد.
سانگ‌یی اینجا بود.
حسش می‌کرد.
گوشی‌اش و بیرون اورد و شمارش و گرفت.
تماس که برقرار شد با هراس اطراف و نگاه می‌کرد.
مثل جهنم بود،آتشین و قرمز،اما چشمای اون می‌دونست دنبال چی باشه.
بوق..
بوق..
دور خودش می‌چرخید.
داد زد:
_جواب بده لعنتی!
اما اگر بیشتر دقت می‌کرد،کنار صدای سوختن و آوار ساختمان...
کنار صدای پاشیدن آب...
داد و فریاد تکنسین‌ها...
صدای دیگه‌ای هم می‌اومد.
شبیه...
زنگ موبایل!
چشم‌هاش گرد شد.
قطع کرد و دوباره تماس گرفت.
عرق شر و شر بدنش و در آغوش گرفته بود و فشار دورش بیشتر می‌شد.
بازهم زنگ‌موبایل.
زمین و نگاه کرد و صدارو دنبال کرد تا...
چشمش روی دستی خشک شد.
نفس تندش با اسم سانگ‌یی آزاد شد.
همون‌جا زانو زد.
فقط یه دست...
از زیر آوار.
گوشی از دستش ول شد و روی زمین داغ افتاد.
دست‌های جه‌هون جنبید.
آوار و کنار می‌زد و زمزمه می‌کرد:
_پیدات کردم تحمل کن.
داد زد:
_کمک!ینفر اینجاست!
تند‌تند خاک و چوب سوخته رو کنار می‌زد:
_سانگ‌یی؟
داد زد:
_سانگ‌یی؟
ته دلش خالی شد از جواب ندادن و سرعت دست‌هاش بیشتر شد.
هرچی و کنار می‌زد انگار نه انگار.
سنگ‌های بزرگتری روی اون پسر بیچاره آوار شده بود.
با فریاد جه‌هون چند تکنسین به کمک‌اش اومدن.
درد توی بندبند وجود جه‌هون می‌پیچید اما اهمیتی نمی‌داد.پوست‌اش از گرما می‌سوخت اما بازم اهمیتی نمی‌داد.
انقدر سرعتشان زیاد بود که نصف آوار برداشته شد و تازه صورت خون‌آلود سانگ‌یی پیدا شد.
چشم‌هاش بسته بود و صورت‌اش از گرد و خاک و دود و دم کثیف بود.
جه‌هون با ترس دست به گردنش گرفت و با حس نبض ضعیفش خیالش راحت شد:
_زنده‌است!
با برداشتن کامل آوار،جه‌هون تن بی‌جون سانگ‌یی و محکم توی بغلش کشید.مثل پسربچه‌ایی بود که برخلاف اتفاقات دورش آروم خوابیده.
زیربغلش و گرفت و با وجود درد شدید شونهء آسیب دیده‌اش بلندش کرد.
بدن سانگ‌یی ورزیده بود حالا که بیهوش بود سنگین‌تر شده بود.
یکی دیگه از نیروها به کمک‌اش اومد و دست دیگه‌اش و گرفت.
میان آن آتش و گرمایی که هرلحظه بیشتر گر می‌گرفت،میان هیاهوی نیروها،چشم‌های سوزان جه‌هون فقط روی صورت خونی و خاکی سانگ‌یی خیره می‌شد.

با دیدن آتش ترسید.نفس‌نفس می‌زد و دنبال خانواده‌اش می‌گشت:
_مامان؟
اطراف را نگاه می‌کرد:
_بابا؟
هیچکس جواب نمی‌داد.فقط آتش بود.
صدایش لرزید:
_سوآ...
خانه در آتش می‌سوخت.
صدایی در فضا می‌پیچید.
بیب...
بیب...
بوی تندی بینی‌اش را پر کرد.
آرام چشم باز کرد.تصویر خانه قدیمی‌شان و آتش محو شد.
کسی بالای سرش بود.
چندبار پلک زد.
جه‌هون،با چشم‌های نگران،پیشونی‌اش رو نوازش می‌کرد.
ناخودآگاه یاد رویاهاش افتاد،اونایی که هنوز نمی‌دونست جه‌هون واقعاً بوسیدش یا نه.
اما این چشم‌های نگران و منتظر...
_جه..هون.
صداش بم و خش‌دار بود.
حس می‌کرد گلوش حسابی خشک شده.
جه‌هون لبخند گرمی زد:
_بیدار شدی؟
چهره‌اش به شدت خسته بود.
روی زخم پانسمان شده پیشونی سانگ‌یی و نوازش کرد:
_دوروز پیش تو پرستاریم و می‌کردی!
با نیشخندش،سانگ‌یی هم بی‌جون خندید.
هنوز سخت نفس می‌کشید.
نگاهش پایین افتاد.لب زد:
_فکرمی‌کردم...دوباره...بلایی سرت اومده.
جه‌هون دست‌هاش و گرفت:
_من خوابوندمت تا ازت محافظت کنم...
چشم‌های هردو می‌لرزید.
جه‌هون کنار سوزن سرم روی دست سانگ‌یی که کبود شده بود رو نوازش کرد:
_ولی توی سِکیا رفتی بیرون و الانم اینجا.
سانگ‌یی لبخند کمرنگی زد.
تازه متوجه شد جه‌هون هم لباس بیمارستان پوشیده.اخم کرد و به لباس‌هاش اشاره کرد.
جه‌هون دستی به شونه‌اش کشید:
_چیز مهمی نیست.
هرچند دردش را بروز نمی‌داد اما بخاطره جابه‌جا کردن سانگ‌یی دوباره شانه‌اش در رفته بود.
سوالی پرسید که مدت‌ها ذهن‌اش را درگیر کرده بود:
_سوآ...خواهرته؟
سانگ‌یی سر تکان داد.
_بخاطره خواهرت کمتر بلا سر خودت بیار.
چشم‌های سانگ‌یی غمگین شد اما حالی نداشت که جواب دهد.

← Back to timeline