#4
•انکار•
جههون بیرون ساختمان ایستاده بود.
صدای آتشنشانها را میشنید.
ـ ریزش احتمالی طبقهی اول!
ـ تیم داخل، وضعیت؟
ـ ارتباط نداریم!
جههون پالتویش را در آورد.جلو رفت.
ـ من میرم داخل.
رئیس تیم جلویش ایستاد.
ـ شما آتشنشان نیستید.
ـ یکی از نیروهای شما اونجاست چطور انقدر آرومید!
ـ تیم نجات داره میره.سه دقیقه از قطع ارتباط دوباره میگذره.
جههون نگران به ساختمان نگاه کرد.
ـ برای کسی که داخل ساختمون در حال سوختنه، سه دقیقه خیلیه.
رئیس تیم دستش را گرفت.
ـ اگه وارد بشید، ممکنه خودتون هم گیر بیفتید.
جههون مکث کرد.
بعد عصبی گفت:
ـ یا همین الان تیم میفرستید یا خودم میرم.اون یکی و نجات داده و خودش هنوز نیومده.
بالاخره صدایی آمد.
از داخل ساختمان.
ـ سانگیی!
سانگیی سرش را بلند کرد.
ـ اینجام!
جِهون نزدیک شد،دنبال صدای او میگشت
ـ کجا؟کجا دقیقاً؟
ـ راهروی شرقی!
سایهای از میان دود و روشنی آتش روبرویش ظاهر شد.
جِهون به سمتش دوید.
ـ حالت خوبه؟
سانگیی خواست جواب بدهد، اما ناگهان تعادلش به هم خورد.
جِهون یک طرف و یکی از آتشنشانان بازوی دیگرش را گرفت.
ـ هی!
سانگ به سختی نفس کشید:
ـ خ.خوبم.
جِهون اخم کرد
ـ صورتت رو ببین.
ـ فقط دود خوردم.
ـ بیا.باید ببریمت بیرون.
سانگیی هنوز میخواست اعتراض کند که یکی از آتشنشانها گفت:
ـ اون که نجات دادی بیرونه.
سانگیی نفس راحتی کشید.
ـ خوبه.
سانگ و جِهون وسط محوطه ایستاده بودند.
جِهون صورتش جدیتر از همیشه بود.
ماسک سانگ را برداشت که صدای سرفهاش بلند شد.
ـ انگار خوب نیستی...
جههون دستش را روی بازوی سانگیی گذاشت.
سانگیی نگاهش کرد.
صدایش هنوز از دود و دم خش داشت:
ـ چرا اینقدر نگرانی؟
جههون بلافاصله دستش را پس کشید.
ـ نگران نیستم.
نگاه از او گرفت
ـ فقط اگه اتفاقی برات میافتاد، مرد احمقی که آتیش و میشناخت و از دست میدادیم.
سانگیی لبخند زد.
ـ پس فقط به خاطر پرونده بود؟
جههون چیزی نگفت.
سانگیی هم دیگر چیزی نگفت.
اما وقتی امدادگر برای بررسی وضعیتش آمد و گفت باید چند دقیقه اکسیژن بگیرد، جههون همانجا ماند.
حتی وقتی سانگیی گفت:
ـ برو سر کارت.
جواب داد:
ـ دارم میرم.
ولی نرفت...
نیم ساعت بعد، آتش تقریباً مهار شده بود.
جههون وارد ساختمان سوخته نشد.
اما از یکی از نیروها گزارش گرفت.
ـ آتیش از کجا شروع شده بود؟
سانگیی که حالش بهتر شده بود، جواب داد:
ـ از دو نقطه.
جههون برگشت.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
ـ پس باز هم آتیشسوزی عمدی.
سانگیی سر تکان داد.
ـ احتمالاً.
جههون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پرسید:
ـ اون مردی که نجاتش دادی رو میشناسی؟
ـ مدیراجرایی هانسوک سازه بود.ولی وقتی پیداش کردم، یه چیزی گفت.
ـ چی؟
سانگیی مکث کرد.
ـ گفت قبل از شروع آتیش، یه نفر اومده بود سراغش.
جههون فوراً جدی شد.
ـ درست مثل قبلیه.چهرهاش رو دیده؟
ـ نه.
ـ پس چی ازش میدونه؟
سانگیی نگاهش را به پنجرههای سیاه ساختمان دوخت.
آهی کشید
ـ فقط یه جمله...
جههون منتظر ماند.
سانگیی نگاهش کرد:
ـ گفت کارآگاه تویی،دست از سر این آتشنشانِ نصفهجون بردار!
ابروهای جِهون بالا پرید.
چندبار پلک زد.
متوجه نشد همه اطلاعات را داشت از سانگیی بیرون میکشید!
سکوت افتاد.
صدای آژیرها و آب پاشیدهشدن روی آتش هنوز در پسزمینه میآمد.
جههون نفس عمیقی کشید و بیاعتنا به شوخی کلافه او آرام ادامه داد:
ـ این آتشسوزی فقط برای از بین بردن مدرک نبود.
نگاهش روی شعلههای خاموششده ثابت ماند.
ـ امروز یکی رو زنده گذاشت که داستانش رو تعریف کنه.
سانگیی ابرو درهم کشید.
ـ چرا؟
جههون نگاهش کرد.
ـ برای اینکه ما بدونیم دفعهی بعد، ممکنه نوبت چه کسی باشه.
چند ثانیه سکوت کردند.
بعد بیسیم جههون صدا داد.
ـ کارآگاه لی؟ یه مورد پیدا کردیم.
جِهون از سانگ فاصله گرفت.
ـ چی؟
ـ روی دیوار پشت ساختمون، چیزی نوشته شده.
لحن جِهون آرامتر شد:
ـ چی نوشته؟
صدای مأمور از آن طرف بیسیم آمد:
ـ اسم شیش قربانی سال ۲۰۱۹.
مکث.
ـ و زیرش... دو اسم دیگه.
جههون ابروهایش را درهم کشید.
ـ چه اسمهایی؟
صدای مأمور کمی مردد شد.
ـ لیسانگیی.
مکثی طولانی کرد.
ـ لیجههون..
رنگ از صورت جههون پرید.
برگشت و سانگیی را نگاه کرد که آرام سرش را بالا اورد.
این بار هیچکدام چیزی نگفتند.
فقط به هم خیره..
انگار هر دو فهمیدند:
این دیگر فقط یک پروندهی قتل و آتشسوزی نبود.
کسی داشت آنها را انتخاب میکرد.
صبح روز بعد، عکسها روی میز جههون پخش شده بودند.
شش اسم.
شش قربانی.
و زیر آنها، دو اسم دیگر.
لیجههون
و لی سانگیی.
جههون برای چندمین بار به عکس خیره شد.
اسم هردویشان با ماژیک مشکی نوشته شده بود؛ نه با عجله، نه در گوشهای از دیوار.
کاملاً واضح.
انگار نویسنده میخواسته مطمئن شود کسی آن را از دست نمیدهد.
ـ اثر انگشت؟
کارشناس پرونده سر تکان داد.
ـ چیزی نداریم. سطح دیوار تقریباً کامل با حرارت آسیب دیده.
ـ دوربین؟
ـ دوربین خیابون روبهرو از دیشب قطع بوده.
جههون پوزخند زد.
ـ چه تصادف جالبی.
پرونده را بست.
ـ از امروز، رفتوآمدهای مربوط به هانسوک سازه رو دوباره بررسی کنید. مخصوصاً کارکنان قدیمی.
یکی از مأموران پرسید:
ـ و شما و اون اتشنشان..؟
جههون چند ثانیه سکوت کرد.
ـ هیچکس چیزی دربارهی اون به رسانهها نمیگه.
ـ ولی چرا؟
جههون نگاهش کرد.
ـ چون هنوز نمیدونیم قاتل چرا اسمامون رو نوشته.
مکث کرد.
ـ و تا وقتی نفهمیدیم، نمیخوام سانگیی هم بفهمه.
البته سه ساعت بعد، سانگیی فهمید.
و دقیقاً همانطور که جههون انتظار داشت، واکنشش اصلاً منطقی نبود.
ـ چی؟!
جههون بدون اینکه سرش را از روی پرونده بلند کند گفت:
ـ صدات رو بیار پایین.
ـ اسم من رو روی دیوار یه ساختمون آتیشگرفته نوشته و تو تازه داری میگی صدات رو بیار پایین؟
ـ داری توی اداره پلیس داد میزنی.
ـ چون توی آتشنشانی کسی به من نگفت قاتل محترم منو هم به لیستش اضافه کرده.
جههون بالاخره سرش را بلند کرد.
ـ ترسیدی؟
سانگیی اخم کرد.
صندلی روبهرویش را عقب کشید و نشست.
ـ چرا من؟چرا تو؟چرا ما؟
ابروی جههون از لفظ "ما" بالا پرید.
پرونده را بست.
ـ چون احتمالاً "ما" اولین کسایی بودیم که متوجه شدیم آتیشسوزی قبلی عمدی بوده.
ـ این که دلیل نمیشه.
ـ برای کسی که میخواد رد خودش رو با آتیش پاک کنه، چرا.
سانگیی چند لحظه ساکت ماند.
ـ پس حالا تهدیدیم؟
جههون نگاهش کرد.
ـ احتمالاً.
ـ خیلی ممنون. دلداری فوقالعادهای بود.
ـ قرار نیست دلداری بدم.
سانگیی رو گرفت و با پا روی زمین ضرب گرفت.
جههون بلند شد و یک پروندهی نازک از قفسه برداشت.
ـ از امروز هر اتفاق مشکوکی افتاد، به من خبر میدی.
سانگیی ابرو بالا انداخت.
ـ به تو؟
ـ به پلیس.
ـ باشه پس به یکی دیگه خبر میدم که اسمش کنار من نبوده.
جههون روبه او چشم نازک کرد.
سانگیی لبخند کجی زد.
ـ باشه، کارآگاه.
جههون دوباره نشست.
ـ و یه چیز دیگه.
جدی نگاهش کرد:
ـ تنهایی جایی نرو.
سانگیی با ذوق زیرپوستی جواب داد:
ـ با تو میرم!
جههون تایید کرد و بعد که متوجه حرف او شد چشم گرد کرد.
سانگیی لبخندش را جمع کرد.شانه بالا انداخت:
ـ فقط بخاطر پرونده.
اما وقتی از اتاق خارج شد، جههون چند ثانیه به در خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
ـ چرا اینطوری شوخی میکنه!
دو روز گذشت.
هیچ آتشسوزی دیگری اتفاق نیفتاد.
اما پرونده آرام نگرفت.
بررسی حسابهای قدیمی هانسوک سازه نشان داد که هفت سال قبل، درست یک هفته پیش از آتشسوزی، مبلغ قابلتوجهی به حساب یکی از مدیران ایمنی پروژه واریز شده بود.
مبلغی که در گزارشهای مالی شرکت ثبت نشده بود.
جههون به صفحهی کامپیوتر خیره شد.
ـ پیدات کردم...
اما هنوز اسم انتقالدهنده مشخص نبود.
حساب واسطه بسته شده بود.
فقط یک کد باقی مانده بود.
کدی که در چند سند قدیمی دیگر هم تکرار شده بود.
او همان لحظه فهمید باید دوباره به ساختمان قدیمی پرونده برگردد.
سانگیی هم همان روز مشغول بازرسی یک ساختمان نیمهکاره بود.
وقتی از پلهها پایین میآمد، گوشیاش زنگ خورد.
ـ بله؟
صدای جههون بود.
ـ کجایی؟
سانگیی ایستاد.
ـ چرا؟
ـ جوابم و بده.
ـ یه ساختمان نیمهکاره توی منطقهی...
ـ آدرس دقیق.
سانگیی خندید.
ـ واو تو واقعاً...
ـ لیسانگیی!
سانگ لب کج کرد:
ـ باشه، باشه.
آدرس را گفت.
جههون چند ثانیه ساکت ماند.
ـ همونجا بمون.دارم میام.
ـ ببین من واقعاً خوبم نگر...
جِهون وسط حرفش پرید.
ـ یه چیزی میخوام نشونت بدم!
تماس قطع شد.
سانگیی به گوشی نگاه کرد.
ـ حتماً باید خودش رو به هر ساختمونی برسونه...
گوشی و توی جیبش گذاشت و آه کشید:
-واقعاً نمیتونه دوریم و تحمل کنه!
نیم ساعت بعد، جههون رسید.
یک پوشه زیر بغلش بود.
سانگیی کنار ستون بتنی ایستاده بود و با پا روی خاکها طرح میکشید:
ـ فکر کردم گفتی یه چیزی نشونم میدی.
جههون پوشه را باز کرد.
ـ این کد رو ببین.
سانگیی خم شد.
ـ چیه؟
ـ تو گزارشهای مالی هانسوک سازه تکرار شده.
ـ خب؟
ـ هر بار درست قبل از اتفاقاتی که بعداً توی پروندهها به عنوان «حادثه» ثبت شدن.
سانگیی نگاهش کرد.
ـ یعنی...
ـ احتمالاً پولی بوده برای پنهان کردن علت واقعی حادثهها.
سانگیی جدی شد.
ـ پس آتش ۲۰۱۹ تنها مورد نبوده.
ـ نه.
جههون صفحهی دیگری را نشان داد.
ـ چهار حادثهی دیگه پیدا کردم.
ـ تلفات؟
ـ سه نفر.
ـ و همهشون به هانسوک وصل بودن؟
ـ بله.
سانگیی آهسته سوت زد.
ـ این دیگه خیلی بزرگتر از شش نفره.
جههون پوشه را بست.
ـ دقیقاً.
لحظهای سکوت بینشان افتاد.
سانگیی به او نگاه کرد.
ـ تو از کی به این پرونده شک داشتی؟
جههون نگاهش را از او گرفت.
ـ از همون سال.
ـ پس چرا هفت سال طول کشید؟
ـ چون مدرک کافی نداشتم.
ـ و الان داری؟
ـ هنوز نه.
سانگیی لبخند زد.
ـ پس هنوز هم همون کارآگاه بدشانسی.
جههون نگاهش کرد.
ـ تو هم هنوز همون آتشنشان پرحرفی.
سانگیی مظلومانه سر پایین انداخت:
ـ من پرحرف نیستم.
ـ الان سه دقیقهست داری حرف میزنی.
سانگیی نگاهش کرد و جهون ادامه داد:
-پشت سر هم!
ـ چون تو جواب درست نمیدی.
رو گرفت و زمزمه کرد:
_سِکیا..!
جههون با تعجب پرسید:
_چی گفتی؟
سانگیی برگشت سمتش و خندید.
و جههون، بیاختیار، لبخند زد.
خیلی کوتاه.
آنقدر کوتاه که اگر سانگیی حواسش نبود، شاید نمیدید.
اما دید.
و عجیبتر اینکه چند ثانیه بعد، خودش هم متوجه شد هنوز لبخند روی صورتش مانده.
نگاهش را دزدید.
ـ بریم؟
ـ آره.
آن شب، اتفاق عجیبی افتاد.
هیچکدام دلیلی برای تماس نداشتند.
ولی ساعت یازده و چهلوهفت دقیقه، گوشی سانگیی زنگ خورد.
جههون بود.
همونطور خوابیده گوشی و روی گوشش گذاشت.
ـ هوم؟
صدای جههون کمی خسته بود:
ـ خوابی؟
ـ هوم!
ابروی جههون بالا پرید:
ـ باورم نمیشه.
سانگیی نُچ گفت:
ـ واسه جاسوسیم زنگ زدی؟
جِهون جوابی نداد.
نمیدانست واسه چی زنگ زده..
سانگیی شیبالی گفت و چرخید و گوشی و روی سلفی گذاشت.
-الان عکس خودم و قاتل و تو بغل هم میفرستم برات!
گوشی و بالا گرفت و سر کج کرد.
موهای به هم ریختهاش توی صورتش ریخته بود.
دستش و باز کرد و هوا رو بغل گرفت.
سمت اونجای خالی نگاه کرد.
لباش و غنچه کرد که مثلاً داشت اون قاتل فرضی و میبوسید.
و عکس گرفت.
-لازم نیست.نمیخوام عکست گوشیم و پر کنه!
سانگیی خندید و عکس و فرستاد.
-شب بخیر کارآگاه!
تماس که قطع شد جههون عکس و باز کرد.
با دیدن ژست مسخره سانگ لبش کش اومد.
عکس و بزرگ کرد و روی صورت خوابآلودش خیره موند.
و بعد روی لبهاش زوم کرد.
لبخندش محو نشد.
22 views