#7
نیمهشب فرا رسیده بود.هیچکدام دیگر میلی به خوابیدن نداشت.
سانگیی قوت بیشتری گرفته بود و دلش میخواست کنار پنجره بایسته و هوای تازه بخوره.
به کمک جههون به سمت پنجره رفتن.سانگیی دستش و پس زد:
_تو خودت مریضی!
_تو هم مریضی!من شونهامه،تو کمرت.
رو برگردوند:
_قهرمان بازی در میاره!
سانگیی تنه آرومی به جههون زد.
هردو آهسته روی صندلی روبروی پنجره باز نشستن.شب بود و سکوت قشنگی شهر و در آغوش گرفته بود.
کمر سانگیی گزگز میکرد اما هنوز اثر مسکن کامل نرفته بود.
جههون متوجه سکوت و غم سانگیی شده بود.
نفس عمیق کشید و پرسید:
_چرا سانگیی؟
سانگیی نگاهش کرد.موهاش چشمهاش و پوشونده بود:
_چرا چی؟
جههون هنوز به بیرون نگاه میکرد:
_این همه شغل،چرا آتشنشان؟چرا اولیننفر،چرا انقدر مشتاق آتیش؟
سانگیی بزاق قورت داد.زمزمه کرد:
_همیشه احتمالش هست کسی توی آتیش گیر افتاده باشه.
جههون منتظر ادامه حرفاش موند.
سانگیی سرش و به شونه سالم جههون تکیه داد:
_وقتی از مدرسه برگشتم که خونمون توی آتیش میسوخت.
جههون اخم کرد.
سانگیی با همان غم ادامه داد:
_هیچکس حتی احتمال نمیداد کسی هنوز توی خونه باشه.مامانم،بابام...سوآ.
جههون با ناراحتی پلک زد.حالا دلیل غم نگاه سانگیی و فهمید وقتی بهش گفت بخاطره خواهرت سالم بمون.
سانگیی با بغض ادامه داد:
_میخواستم آدمای بیشتری و نجات بدم...
جههون سمت سانگیی برگشت.
صورتش و قاب گرفت:
_دادی...
سانگیی پلک زد و اشکهاش سرازیر شد.
جههون با انگشت شست اشکهاش و پاک کرد.
سانگیی زمزمه کرد:
_تو چی...؟
جههون مستقیم به چشمهاش نگاه کرد.هنوز صورت سانگ و توی دستهاش گرفته بود.
مصمم لب زد:
_برای اینکه از آدمای مهم زندگیم محافظت کنم..
مردمکهای سانگیی لرزید.
(از اینجا به بعد نیمچه صحنه داره،اگه دوست نداری نخون❌)
بعد از چندثانیه سکوت
جههون فاصله صورتش و کمتر کرد.کم و کمتر...
لبهاش روی لبهای سانگیی نشست و بوسید.
ضربان قلب هردو روی هزار بود و تنشون گر گرفت.
وقتی از لبهاش فاصله گرفت، تازه نگاه خیرهی سانگیی رو دید.
ترسید.
نکنه زیادهروی کرده بود؟
سریع خودش و عقب کشید.
هل شده بود.
کمرش و عقب گرفت:
_ببخشید...یلحظه نفهیدم چی...
یقهاش محکم کشیده شد و حالا بینیهاشون مماس هم قرار گرفته بود.
چشمهای سانگیی خمار بود اما جههون میترسید سانگ شکایتی بکنه که با حرکت بعدیش شوکه شد.
سانگ چشمهاش و بست و ایندفعه خودش فاصله رو کم کرد.
خیال جههون راحت شد و هردو در آرامش به دور از هیاهوی پرخطر شغلشون مشغول بوسیدن هم شدن.
هیچکدوم تردیدی نداشتن،از حسشون مطمئن بودن...
(❌کارشون تموم شد،ادامه بده😁)
صبح با کمر درد شدیدی چشم باز کرد.توی خودش مچاله شده بود.
کش و قوس آرومی به بدنش داد و به جای خالی بغلش نگاه کرد.چندبار پلک زد.با فکر به دیشب لبخند شیرینی روی لبش نشست.
دیشب توی بغل جههون روی همین تخت خوابیده بودن و آخرین چیزی که یادش میاومد این بود که در سکوت جههون موهاش و نوازش میکرد و چشمهاش سنگین شد و...
لبخندش کمکم محو شد.
دستش رو روی تشک کشید.
خالی بود.
اخم کرد و سرش رو بالا آورد.اتاق رو نگاه کرد.هیچ خبری از جههون نبود.
_جههون؟
جوابی نیومد.
آروم از تخت پایین اومد.کمرش تیر کشید و دستش رو به دیوار گرفت.لباسهای تمیزش روی صندلی بود.پوشید و با قدمهای آهسته از اتاق بیرون رفت.
راهرو خلوت بود.پرستاری که از کنارش رد شد با دیدنش مکث کرد.
_آقای لی؟نباید هنوز استراحت کنید؟
سانگیی پرسید:
_همکارم...کجاست؟
پرستار چندثانیه نگاهش کرد.
_آقای لی جههون؟
سر تکون داد.
_صبح زود مرخص شدن.
مکث کرد و ادامه داد:
_خودشون درخواست ترخیص دادن.
چشمهای سانگیی روی صورت پرستار خیره موند.
_تنها؟
_بله.
همین یک کلمه کافی بود تا چیزی توی دلش فرو بریزه.
برگشت سمت اتاق.
دیشب...
اون بوسه...
اون آغوش...
پس چرا؟
چند دقیقه بعد با اصرار و کلهشقی خودش هم مراحل ترخیص رو انجام داد.دکتر چندبار تأکید کرد هنوز برای برگشتن به فعالیت عادی زوده،اما سانگیی حتی درست گوش هم نداد.
وقتی از بیمارستان بیرون اومد،هوای سرد صبح به صورتش خورد.
گوشیش رو درآورد.
چندثانیه به اسم جههون خیره موند.
پیامی نداده بود.
تماس هم نگرفته.
نمیدونست چرا،اما یه چیزی ته دلش میگفت اگر قرار بود زنگ بزنه،میزد...
دو ساعت بعد، ادارهی پلیس شلوغتر از همیشه بود.
گزارش عکسها، بررسی شمارهی ارسالکننده، بررسی دوربینهای اطراف ساختمان آتش گرفته دیروز و دوباره بازبینی پروندهی ۲۰۱۹.
همهچیز باید از اول بررسی میشد و عمدی بودن آتشسوزی ساختمانی که دیروز سانگیی آنجا بود ثابت میشد.
جِهون پشت میز نشسته بود و گزارش مینوشت که یکی از مأموران پوشهای روی میز گذاشت.
ـ کارآگاه، اینو از آرشیو آوردن.
جههون پوشه را باز کرد.
"گزارش اولیهی آتشسوزی سال ۲۰۱۹."
صفحهی اول را که دید، فکش سفت شد.
امضای کیم دوشیک پایین صفحه بود.
همان مردی که حالا ناپدید شده بود و حدس میزد او مدام خوشان را تهدید میکرد.
اما صفحهی سوم...
یک اصلاحیهی دستی داشت.
با خودکار قرمز.
جِهون خم شد.
«وجود بوی مواد قابل اشتعال تأیید نشده است.»
چشمهایش باریک شد.
این جمله با گزارش اولیهی آتشنشانی همخوانی نداشت.
گزارش آتشنشانی نوشته بود:
«بوی شدید مادهی سوختنی در راهرو احساس شده.»
جههون همان لحظه گوشیاش را برداشت.
اسم سانگیی را پیدا کرد.
انگشتش چند ثانیه روی تماس ماند.
بعد رد کرد.
گوشی را روی میز گذاشت.
ـ احمق...
زیر لب گفت.
نمیدانست خطابش به خودش بود یا به سانگیی.
در اداره آتشنشانی اما سانگ آمده بود به دوستانش سر بزند.بااینکه دیروز همه به عیادتش اومدن اما امروز تصمیم گرفته بود حتی با مرخصی استعلاجی هم کنارشون باشه.
دوستهاش میگفتن و میخندیدن و اون هم لبخند میزد و بعضی وقتها جواب شوخیهاشون و میداد.
گوشیاش رو چک کرد.
همچنان نه پیامی اومده بود نه تماسی.
نگران بود اما بیشتر حس میکرد اتفاقی افتاده.
جواب شوخی همکارش و داد و نامحسوس دوباره گوشیاش چک کرد.
هیچی...
خاموش کرد با عصبانیت موهاش و عقب داد.
دو روز گذشت.
جِهون چند بار خواست تماس بگیرد.
اما هر بار منصرف شد.
نه به خاطر پرونده.
به خاطر چیزی که نمیتونست درست اسمش رو بذاره" ترس."
از اینکه اگر دوباره به سانگیی نزدیک بشه اتفاقی بیوفته.
و بدتر از همه...
"نتونه کاری کنه"
پس فاصله گرفت.
خیره به پیام سانگیی و جواب خودش بود:
"کجایی دو روزه جههون؟حالت خوبه؟"
"سرم شلوغه."
همین...
اما سانگیی از طرف خودش چیز دیگری میدید.
انگار بعد از یک شب، جِهون تصمیم گرفته بود آنچه بینشون اتفاق افتاده رو پس بگیره.
و این بیشتر از هر تهدیدی آزارش میداد.
روز سوم، بالاخره مجبور شدند همدیگر را ببینند،اما از پشت پنجره!
جههون آمد دنبال یکی از همکارهای سانگ و هردو رفتند!
یک آدرس از داخل پروندهی ۲۰۱۹ پیدا شده بود.
خانهی قدیمی یکی از شاهدان.
تهسون کنار جههون روبروی ساختمانی که سانگیی آنجا بود ایستاده بودند.
تهسون کاغذی از جیب کاپشنش بیرون اورد:
ـ گزارش آتشنشانی رو هم آوردم.
-منم نقشهی ساختمان رو دارم.
آن دو وارد ساختمان شدند.
داخل ساختمان، گردوغبار و خاکستر روی همهچیز نشسته بود.
تهسون پرسید:
-این ساختمونم جز پروژه هانسوکسازه بوده؟
جههون تایید کرد.
به آواری خیره شده بود که سانگیی و ازش بیرون کشیدن.
-حالا واسه چی اینجاییم؟
جههون با سوال تهسون به خودش اومد.
نفس عمیق کشید:
_که ثابت کنیم آتیشسوزی سهروز پیش عمدی بوده.
-برای حذف سانگیی؟
جههون سر تکون داد.
تهسون چراغ قوه را روی دیوار چرخاند.
ـ این دیوار...
جِهون نزدیک شد.
ـ چی؟
تهسون خم شد.
سفیدی دیوار نشان میداد مرکز اتش اینجا نبوده.
بیشتر دیوارهای ساختمان همین وضع را داشتن.
تهسون گفت:
_اگه ملاک تخریب ساختمون بوده،آتیش باید به این سمت میاومد.
جههون اخم کرد.
تهسون به سمت همان آوار رفت.
سوختگی دور آن هم کمتر بود:
_حتی اینجا.
جههون تایید کرد:
_آره اتیش زیادی دور سانگیی نبوده.
تهسون به سمت ستون مقابل رفت که آثار سوختگی زیادی داشت.
چیز زیادی ازش باقی نمونده بود:
_مرکز سوختگی اینجا بوده.
سمت جههون برگشت:
_گفتین زیر آوار بوده درسته؟
جههون تایید کرد.
تهسون به بالا نگاه کرد.
سقف تخریب شده بود.
پرسید:
_کارآگاه احتمال اینکه همونجایی که ایستادی سقف روی سرت خراب بشه چقدره؟
جههون هم به سقف سوراخ سوخته نگاه کرد.
مطمئن لب زد:
_کمه!
_دقیقاً!
تهسون ادامه داد:
_قاتل اون بالا بوده.به احتمال خیلی زیاد خودش سنگ و کولاخ و روی سر سانگیی خالی کرده تا همون اول از مرگش مطمئن بشه.
به ستون اشاره کرد:
_بعد هم آتیش و از اینجا شروع کرده تا اتفاقی به چشم بیاد.
به پریز آب شده نگاه کرد:
_اتصالی برق..
جههون دندان روی هم سابید.
جههون وقتی به مرکزپلیس برگشت،هیچکس از حالش چیزی نفهمید.شاید هم خودش اجازه نداد بفهمن.
شونهاش بااینکه دوباره بسته شده بود اما با هر حرکت کوچیکی درد میگرفت.
مدتی هم بود که به غذا هیچ میلی نداشت و تاثیرش و روی بدنش گذاشته بود.
روی تختی دراز کشید و آرنجش و روی صورتش خم کرد.
اتاق استراحت خوشبختانه خلوت بود.
صدای باز شدن در اومد.
با خودش گفت:
"همین الان خوشحال شدم!"
سانگیی وارد شد.مستقیم نگاهش افتاد به جههون.
جههون اما حتی سرش رو بلند نکرد.
سانگیی چندثانیه منتظر موند.
بعد جلو رفت.
_جههون!
جِهون آرنجاش و برداشت اما نگاهش به سقف بود.
انگار از اومدن سانگیی جا نخورده بود.
_صدات کردم...
صدای سانگیی چیزی بین ناراحتی و عصبانیت بود.
جههون بالاخره نگاهش کرد.
سرد.
خیلی سرد.
سانگیی اخم کرد.
دلیل این رفتار جههون و نمیفهمید.
_واسه چی خودت و زود مرخص کردی؟
_لازم نبود بمونم.
سانگیی خیره نگاهش کرد.
_منظورت چیه لازم نبود؟
جههون دوباره نگاه گرفت:
_یعنی خوب بودم.تو هم الان خوبی!
لبخندکمرنگی زد:
_خداروشکر!
سانگیی چندثانیه ساکت موند.
سهشب پیش رو یادش اومد.
دوباره
لبهای جههون.
دستهایی که صورتش رو گرفته بودن.
صدایی که آروم شده بود.
بعد این...
_چرا اینجوری حرف میزنی؟
جههون کلافه روی تخت نشست.
_چجوری؟
_سرد.
_من سردم؟
پوزخند کوتاهی زد.
_شاید تو زیادی حساسی.
سانگیی از جوابش جا خورد.
_چی؟
نفس تندی کشید:
_نه نیستم.
کمرش تیر میکشید:
_باشه میدونم هنوز کاپل نیستیم ولی...ولی یجوری رفتار میکنی انگار استفادم کردی دیدی بدردت نمیخورم!
فک جههون منقبص شد.
از جا بلند شد:
_برگرد خونه.حالت خوب نیست.
از کنارش رد شد.
سانگیی دستش رو گرفت.
_صبر کن!با تو داشتم حرف میزدم.
جههون ایستاد.
به دست سانگیی روی بازوی آتل شدهاش نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_ولم کن...
سانگیی دستش رو پس کشید.
_فقط میخوام بدونم چیشد یهو.
جههون با حرص پلک زد.
_هیچی.
_هیچی؟
_آره.
سانگیی خندید،اما خندهاش تلخ بود.
_پس من خواب دیدم؟
جههون نگاهش کرد.
چندثانیه سکوت کرد و بعد:
_شاید.
این بار سانگیی واقعاً ناراحت شد.
_منو بوسیدی..
جههون چیزی نگفت.
_بعد بغلم کردی.کنار هم خوابیدیم!
بازهم سکوت.
_صبح هم بدون اینکه یه کلمه بگی رفتی.پشیمون شدی؟
جههون نگاهش رو ازش گرفت.
_باید میرفتم. نباید اون اتفاق میافتاد.
قلب سانگیی فرو ریخت.
_من اسباب بازی بودم..؟
جههون این بار مستقیم نگاهش کرد.
این سکوتش روی مخ سانگیی بود.
چشمهایش لرزید:
_پس چرا شروع کردی اصلاً؟
جوابی نداشت.
جههون نفسش رو محکم بیرون داد:
_عذرخواهی کنم درست میشه؟اشتباه کردم.
سانگیی چندثانیه فقط نگاهش کرد.زمزمه کرد:
_اشتباه؟
صدایش تا پایینترین حد اومده بود.
جههون ادامه داد:
_پشیمون شدم.واقعاً میگم.ببخشید.
سانگیی لبخند بیجونی زد.
برعکس جههون اون پشیمون نبود.
دوسش داشت...
اما بازی خوردن قلبش و شکوند.
لب زد:
_فهمیدم..
خواست برگرده که جههون بازوش رو گرفت.
_سانگیی...
با عصبانیت برگشت.
_چیه؟
_منظورم این نبود.
_منظور چی؟پشیمونیت یا عذرخواهیت!
جههون جواب نداد.
سانگیی بازوش رو از دستش بیرون کشید.
_من..
ساکت شد.
سانگیی منتظر موند.
_تو چی؟
جههون چیزی نگفت.
سانگیی یک قدم جلو رفت.
جههون عقب رفت.
_ولش کن.
_نه.
_لیسانگیی!
_نمیذارم فرار کنی.
دستش رو روی شونه سالم جههون گذاشت.
_دیشب وقتی منو بوسیدی،هیچ مشکلی نداشتی.وقتی بغلم کردی هم نداشتی.حالا یهشبه چی شد؟مگه یکبار مصرفم؟
دست به کمر گرفت و پوزخند زد:
_شیبال.یجوریه انگار دارم محبت و ازت گدایی میکنم!
جههون یقهاش و محکم کشید و توی چشماش چیره شد.
هردو تند نفس میکشیدن.عصبانی..
جههون دندان روی هم سابید و به عقب هلش داد.
حرکتش تندتر از چیزی بود که خودش میخواست و سانگیی کمرش به لبه میز کناری خورد.
درد تیزی توی کمرش پیچید.
صورتش جمع شد.
جههون همان لحظه خشکش زد.
نگاهش روی صورت دردکشیده سانگیی موند.
اما به جای جلو اومدن،دستهاش رو مشت کرد.
سانگیی با دست کمرش رو گرفت.
چشمهاش پر از ناراحتی بود.
جههون هیچ چیزی نگفت.لبهاش رو روی هم فشار داد.
سرش رو بالا آورد.
چشمهاش برای لحظهای لرزید.
اما باز هم سرد شد.
_بهتره دیگه دربارهش حرف نزنیم.
سانگیی خندید.
اشکی گوشه چشمش جمع شده بود.
_اوکی.
سرش رو تکون داد.
_همونطور که میخوای.
از کنارش رد شد.
جههون چیزی نگفت.
اما وقتی صدای بسته شدن در اومد،دستش رو روی شونه دردناکش بالا اومد.چشمهاش رو بست.
تمام چیزی که سعی میکرد ازش فرار کنه،هنوز همانجا بود.
روی لبهاش.
توی ذهنش.
و بدتر از همه...
توی قلبش.
همون عکسی که سه شب پیش روی گوشیاش اومد.
بدون هیچ کپشن تهدیدآمیزی.
از بوسهء اون دونفر،کنار پنجره.
عکسی که ترس به جان جههون انداخت...
1 views