#p_⁴
دوروز از حادثهی شیوان گذشته بود.
سانگیی هنوز بیشتر وقتش رو توی بیمارستان میگذروند.
فکرش مشغول خبری بود که دیر یا زود همهگیر میشد.
تمرکزی واسه صحبت با شیوان نداشت، مدام ازش فرار میکرد.
اما روزهای آتی گوشی عوامل پروژه یکییکی شروع به زنگ خوردن میکرد.
سانگیی از استرس بیقرار بود.
خبر با یک تیتر بزرگ منتشر شده بود.
«لی سانگیی؛ بازیگری با گذشتهای پنهان؟»
چند تصویر قدیمی از دوران مدرسه منتشر شده بود.
در ادامهی خبر، چند نفر ادعا کرده بودن که سانگیی در دوران مدرسه دانشآموزی آزارگر و قلدر بوده.
تا ظهر، اسمش همهجا پخش شده بود.
کامنتها پشت سر هم بالا میاومدن.
"چطور همچین آدمی بازیگر شده؟"
"از پروژه حذفش کنید."
"قربانیها چی؟"
"چرا کمپانیش این موضوع رو پنهان کرده؟"
شیوان با خوندن هر کامنت نگاهش بیشتر میشکست.
حالا فهمید چرا سانگ دیگه به دیدنش نیومد.
قلبش فشرده شد.
یک لحظه هم تصور حال سانگیی از جلوی چشمش کنار نمیرفت.
کمپانی سانگیی بیانیهای کوتاه منتشر کرد و اعلام کرد که موضوع در حال بررسیه.
اما همین کافی نبود.
خبرنگارها جلوی کمپانی جمع شدن.
گوشی سانگیی مدام زنگ میخورد.
مدیر برنامهاش چندین بار باهاش تماس گرفت اما اون واقعاً از وصل کردن تماسها میترسید.
اون اولین سلبریتی یا آخریش نبود که حاشیه براش به وجود میاومد.
اما الان وقتش نبود...
الان که تازه معروف شده بود...
جلسهی اول همون روز برگزار شد.
بعدی فرداش.
و جلسهی بعدی با تهیهکنندهها و کارگردان.
سانگیی ساکت روی صندلی نشسته بود و به سؤالهایی که پشت سر هم ازش پرسیده میشد جواب میداد.
بعضی چیزها رو قبول میکرد.
بعضیها رو نه.
_درسته که بعضی دانشآموزهارو کتک میزدین؟
سانگیی سر پایین انداخت.
دستهاش میلرزید.
عرق کرده بود.
صدای شات دوربینها و تایپ کیبوردها توی گوشش زنگ میزد:
_بله...
خبرنگار بعدی:
_چندتا شاهد هم دیدن که چاقو هم کشیدین...
سانگیی سریع سر بلند کرد.
مصمم این ادعارو رد کرد:
_نه این درست نیست!
بعدی:
_چرا این کار و میکردین؟
_مرفه بودین یا مریض؟
_چندنفر و اذیت کردین؟
_جبران نکردین؟
سوالها زیاد میشد و فشار روی سانگیی بیشتر.
نمیتونست سر بلند کنه و جواب بده.
پاهاش تندتند روی زمین ضرب میگرفت.
_لطفاً جواب بدین!
_مستر لی؟
_مستر لی!
سانگیی محکم چشم بست.
نفسش تند شده بود؛اما هیچ توضیحی نمیتونست جلوی موجی که راه افتاده بود رو بگیره.
چند روز بعد، خبر دیگه فقط دربارهی گذشتهاش نبود.
خیلی زود اسمش از پوسترهای تبلیغاتی پروژه حذف شد.
سانسور میشد.
پروژها یکییکی لغو میشد.
حتی پروژههای تبلیغاتی..
از ترس هیت گرفتن از مردم خیلی بیرحمانه نقشهای خوبی که بازی میکرد و فراموش کردن و تصمیم گرفتن فعلاً اون و کنار بزارن.
سانگیی کار دیگهای از دستش برنمیاومد.
با کمک کمپانیاش نامه عذرخواهی منتشر کرد اما توی اون هیاهو واقعاً جوابگوی چیزی نبود.
با بالا گرفتن حساسیت و کامنتهای هیت نتیزنها اعلام شد که لیسانگیی فعلاً از فیلمبرداری سریال جدیدش هم تعلیق شده.
سانگیی وقتی خبر رو شنید، به خونهاش پناه برد.
خودش رو روی تختش ولو کرده بود.
نباید شیوان پاسوز اون میشد.
نباید پروژه بخاطره اون عقب میافتاد.
خوشحال بود از اینکه بعد از چندسال با شیوان همبازی شده بود.
چشم بست و آه عمیقی کشید.
خسته بود.
از اینکه از بچگی توی تاتر مدرسه شرکت میکرد.
از اینکه بعد از مدرسه کلاسهای ازاد تاتر موزیکال میرفت.
از اینکه این همه به دنبال عشق بچگیاش،بازیگری دوید.
سالها نقش دوم و مکمل بود.
سالها خودش و ثابت کرد و کسی ندید.
درست وقتی لید اصلی گرفت و داشت به موفقیت بزرگی میرسید، راز کثیف زندگیاش فاش شد و توی یک چشم به هم زدن داشت آینده و عشق اون و نابود میکرد.
شیوان با همون شونه آتل شده به خونه سانگ رسید.
هرچی تماس گرفته بود از جواب ندادن سانگیی نگران بود.
نگران اینکه اگه فشارها زیاد میشد،سانگیی مثل بقیه همکارهاشون...
سریع سر تکون داد و زنگ رو فشار داد.
سانگ قوی بود!
چندبار در زد اما نتیجهای نگرفت.
ناراحت سرش و به در آهنی واحد تکیه داد:
_هیونگ منم،شیوان.
دستی به در کشید:
_نگرانتم.خواهش میکنم در و باز کن.
زمزمه کرد:
_چهبال...
اما بازهم هیچی به هیچی.
سانگیی بالشتش رو توی بغلش گرفته بود و روبه پهلو خوابیده بود.
صدای شیوان و از پشت در میشنید اما نمیتونست بلند بشه.
چشمهاش بیروح شده بود.
شایدم نمیخواست کنار خودش،اون پسر هم عذاب بکشه.
بااینکه کمپانی برای بررسی بیشتر جلسات و لغو کرده بود اما خبرنگارها هنوز هم طوری پیگیر بودن که انگار از همین حواشی پول در میاوردن!
وقتی شیوان به دفتر کارگردان پروژه رسید چندنفر و دید که با دیدنش سراغش اومدن.
بزاق قورت داد و دستش و مشت کرد.
واقعاً دست بردار نبودن.
دورش و احاطه کردن:
_شما از این موضوع اطلاع داشتین؟
_سرنوشت پروژه چی میشه،بازیگر عوض میشه؟
_چه حسی دارین؟
_شنیدم توی یه مدرسه تحصیل کردین!
شیوان پلک رو هم فشار داد و سر پایین انداخت:
_یکییکی!
بعد سر بلند کرد و به پسر جوونی اشاره کرد:
_شما!
خبرنگار جلوتر اومد و میکروفونش و جلو گرفت:
_توی یه مدرسه تحصیل میکردین.شماهم قربانی بودین؟
شیوان نفس عمیقی کشید:
_بله مدرسمون یکی بود.ولی من قربانی نبودم.
مستقیم به دوربین نگاه کرد:
_اون جلوی قلدرا ایستاد.
صدای شاتر بالا گرفت.
دختری جمعیت و هل داد تا میکروفنش به شیوان برسه:
_بیشتر توضیح بدین.
شیوان با یاداوری خاطرات مکث کرد:
_من نمیگم اون هیچوقت کسی رو اذیت نکرده. کرده. دیدم. ولی چیزی که شما الان دارین دربارهش میگین، تمام داستان نیست.
_پس منظورتون از اینکه جلوشون ایستاد چی بوده؟
_همتون وضعیت محیط آموزشی رو میدونین.مرفهها یا کسایی که مشکلات روانی دارن دانشآموزای ضعیف و اذیت میکنن.
یک دور همه را نگاه کرد:
_سانگیی برای اینکه ضعیف دیده نشه مدت کوتاهی با یه گروه بود.اما بعدش مقابلشون ایستاد و دیگه همچین کاری نکرد.
_ولی خودش گفته بقیه رو کتک هم میزده.
شیوان سر پایین انداخت.
یکی از همونها خودش بود...
با لحنی که سعی در کنترلش داشت مستقیم به دوربین نگاه کرد:
_فکرنمیکنید گذشتهاش دیگه مهم نیست و مهم الانه؟همه ما یه دوران روحی بد داشتیم یا داریم.مهم اینه که به خودش اومد و از اشتباهش دست کشید.
لبش کش اومد:
_اون بازیگر تواناییه خیلی جاها خودش و ثابت کرده.
با وجود درد شونهاش،ادامه داد:
_من فکرمیکنم جای اینکه اون و متهم به قلدری در مدرسه کنن بهتره فکری به حال این سیستم بشه تا از قربانیهای بیشتر جلوگیری بشه!
مصمم به دوربین خیره شده بود.
چشمهاش انگار از پشت اون صفحه شیشهای به سانگ قوت قلب میداد.
قلبش از اینکه شیوان مجبور به دفاع از اون شده فشرده شد.
شیوانی که...
انگشتهاش گرد شد.
دستش میلرزید.
گلوش خشک بود.
خبرنگارها سوالای بیشتری میپرسیدن اما شیوان بدون توجه به سؤالهای بعدی، وارد ساختمان شد.
و همان شب، تصویری از همون مصاحبه شیوان در فضای مجازی پخش شد.
کنار هزاران کامنت انتقادی، تعداد زیادی هم نوشته بودن:
"اگه شیوان اینقدر مطمئنه، شاید داستان اون چیزی نیست که فکر میکردیم."
"اون از سانگیی دفاع میکنه."
"باید صبر کنیم تا همهی حقیقت مشخص بشه."
برای اولین بار از زمان انتشار خبر، موج افکار عمومی کمی تغییر کرد.
اما برای سانگیی، چیزی عوض نشده بود.
او هنوز از پروژه کنار گذاشته شده بود.
و هنوز نمیدونست بعد از این اتفاق، اصلاً اجازه داره برگرده یا نه.
0 views